بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
برای کیان عزیزم

برای کیان عزیزم
خاطرات کودکی کیان

کیان از اینکه به وبلاگش اومدید خوشحاله و ازتون ممنون میشه اگه چند خط به یادگار براش بنویسید

[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 15:41 ] [ مهسا ]

مامانی دیشب بابا مجید برای اولین بار برای پسر گلش کادو خرید. دوتا کلاه خوشمل. کلاه های سیسمونیت برات کوچولو شده بود و مامانی و خاله مهدیس هرچی گشتیم کلاه خوشگل برات پیدا نکرده بودیم.ولی بابا مجید دوتا خوشگل برات خریده که هردو هم اندازته پسری.

نمی دونم چرا ولی همیشه از اینکه بابای نی نی تنها بره بیرون و برای نی نی خرید کنه خوشم می اومد و دیروز واقعاً ذوق کردم. احساس خوبی بهم دست میده انگار حس میکنم توی این خریدهای مردونه یک عالمه عشق وجود داره .

مرسی بابا مجید

پسری الان که دارم وبلاگتو می نویسم تو خوابی و شاید بهتره بگم غش کردی. امروز مامان و بابا کار اداری طولانی داشتند و مامان جون هم تهرانه و برای همین شما را بردیم از صبح خونه مادر جون و تا تونسته بودی از تک نوه بودنت سوئ استفاده کرده بودی. اصلاً نخوابیده بودی و کلی گردش و تفریح تو حیاط. تازه پیشی هم دیده بودی و برای من و بابا قیافتو متعجب میکردی و حیاط را نشونمون میدادی. عزیزم نمیدونی چقدر مادر جون و پدر جون دوستت دارند و برات ذوق می کنند. امیدوارم سایشون بالای سرت باشه و سالهای سال باشند و بزرگ شدن تو رو ببینند. خیلی خوبه که آدم کسایی را داشته باشه که بدون هیچ توقع و با تمام دل دوستش داشته باشند. لوس نشو پسری، سوئ استفاده هم نکن ولی خوشحال باش.

[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 ] [ 19:00 ] [ مهسا ]

مامانی هر روز که میگذره و تو بزرگ میشی شیطونیهاتم بزرگ میشه. بعضی وقتها با خودم فکر میکنم وقتی راه بیفتی یعنی من از پس مواظبت از تو برمیام یا نه و بعد به خودم دلداری میدم که اینهمه نی نی بزرگ شدند تو هم یکی از اونا. البته بدون که مامان مهسا برادری نداشته و یعنی مامان جون هیچ وقت نی نی پسر نداشته و هر وقت تو پیش اونی میگه که تو خیلی خیلی شیطون تر از دخمرهای اون هستی و تا حالا ندیده بوده یک نی نی اینقدر شیطون و پر جنب و جوش باشه، ولی مادر جون که مامان سه تا پسر بوده میگه تو خیلی آروم تر از بابا مجیدی. و من بالاخره نفهمیدم تو آرومی یا شیطون! فقط یک چیز را میدونم اونم اینکه وقتی بیداری یک لحظه هم نمی تونم ازت چشم بردارم. میدونی چرا؟ چون:

مامان ساده لوحت به خیال خودش جلوی میز تلویزیون بالش گذاشته تا تو سراغش نری....تو هم بالشو میندازی اون طرف و به کار خودت میرسی. من نگران سر کوچولوتم که به تیزی میز نخوره عزیزم.

میدونی این کیه و کجاست؟ بله کیان موشه در کمال ناباوری مامانش از پله آشپزخونه اومده بالا و رفته سراغ جا برنجی

برنجا را خالی کرده کف آشپزخونه و می خواد این ظرف کثیف را بخوره

پسری این دو روز غیر از این کارهای باورنکردنیت یاد گرفتی در کشو و کمد باز میکنی و این خیلی بده. مامانی می ترسم انگشتای کوچولو و ظریفت بره لای در. نگران چیزهای توی کمد هم هستم چون خیلیهاشون برای نی نی گولو خطرناکند. چکار کنم مامان؟ نمی تونم همه کمد و کشوهای خونه را خالی کنم که! حالا که راه اومدن توی آشپزخونه را یاد گرفتی نگران کابینت ها هم هستم. وای! چقدر نگرانی.

[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 ] [ 18:34 ] [ مهسا ]

 

پسر عزیزم امروز ٩ سال از روزی که بابا مجید و مامان مهسا با هم ازدواج کردند میگذره. هیچ وقت ٩ سال پیش فکر نمی کردم که چند سال بعد ممکنه من نی نی داشته باشه. اونروزا کوچولو بودیم و عاشق و به تنها چیزی که فکر میکردیم رسیدن بهم بود. پسری بابا و مامان با عشق ازدواج کردند یک عشق ٣ ساله و همین عشق هم باعث شده که این ٩ سال به نظرمون خیلی زود بگذره و تونستیم همه مشکلات را با خنده حل کنیم.

کیان مامان برات هر لحظه دعا میکنم که تو هم وقتی بزرگ شدی عشق واقعی را درک کنی، پیدا کنی، براش بجنگی و لذتشو ببری.

خدایا مرسی برای این فرشته کوچولوی آسمونی در نهمین سالگرد ازدواجمون:

 

پسری دیروز هم تو و بابا مجید برام کادوی روز مادر خریدید و یک عالمه مامانی را خوشحال کردید. این اولین هدیه روز مادر منه و برام از تمام هدیه ها عزیز تره:

خاله مهدیس هم برام این دسته گل خوشگلو خرید با دسر تیرامیسو که خیلی دوست دارم برام آورد:

مرسی خاله مهدیس

[ دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 ] [ 18:21 ] [ مهسا ]

 

کارت پستال خیلی جدید روز مادر

کیان عزیزم امروز برای تو نمی نویسم، امروز برای کسی می نویسم که اومدن تو باعث شد خیلی خیلی بیشتر دوستش داشته باشم و یا شاید بهتره بگم مدل دوست داشتنم عوض شد. حالا دیگه یک جور دیگه بهش نگاه میکنم، دیگه حاضرم هرکاری برای خوشحالیش بکنم. حالا معنی همه سخت گیریها، نه گفتن ها، اضطرابها و نگرانیهاش را می فهمم. حالا میدونم که چه شبها و روزهایی به خاطر من از خوابش گذشته، میدونم برای دیدن یک لبخند روی لبهای من حاضر بوده از همه دنیاش بگذره، میدونم که برای خوردن یک قاشق بیشتر غذام حاضر بوده هر کاری بکنه، میدونم چطور با همه وجودش نگرانم بوده و میدونم که بارها و بارها از خدا خواسته مریضی من مال اون باشه و من سالم باشم. حالا میدونم برای آرومشدن من از همه آرامشش گذشته، میدونم با گریه هام گریه کرده و میدونم که امید زندگیشم.

شاید این چیزها را تا پارسال فقط میشنیدم و فکر میکردم می فهمم ولی حالا با تمام وجودم حسش میکنم. حالا میدونم که تنها توقعش از من، خوشبختیمه.

حالا به خاطر تمام کارهایی که کردم و ناراحتش کردم شرمندم، به خاطر همه لجبازیهای کودکانم، به خاطر نگرانیهایی که براش درست میکردم و همه کارهایی که باعث شده به خاطرش حتی یک لحظه هم ناراحت شده باشه. به خاطر همه روزهایی که نگرانیشو ندیدم، روزهایی که نفهمیدمش و ساعتهایی که غیر از تشکر چیز دیگه ای به زبون آوردم شرمندم.

خدایا ممنون که من را امسال لایق اسم مادر دونستی. ممنون که گذاشتی منم این حس زیبای مادری را تجربه کنم. خدایا کمک کن شرمنده این اسم نباشم.

شکلکهای جالب و متحرک آروین

[ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 13:06 ] [ مهسا ]

مامانی امروز روز تعطیل بود و با بابا مجید و دوستهای خانوادگیمون رفتیم بیرون، ایندفعه رفتیم به سمت جنوب اصفهان و منطقه سمیرم. رفتیم باغ سیب دوست بابا و تا عصر اونجا بودیم. شما هم پسر خوبی بودی. تا ظهر بیدار بودی و شیطونی میکردی، مامانی بهت هندونه داد که خیلی دوست داشتی، فکر کنم شکوفه هم دوست داشتی بخوری ولی مامانی نذاشت. مامان بد!

 وقتی می خواستیم ناهار بخوریم شما خوابیدی! خیلی وقت شناسی پسری. بعد از ظهر بیدار شدی و دوباره بازی و شیطونی. خیلی هم ناپرهیزی کردیم، مامان بهت شیرینی هم داد و تازه توی راه برگشت که بستنی خوردیم شما هم اولین بستنی قیفی زندگیتو خوردی. قول بده به مامان جون و خانم دکترت نگی، باشه؟ مادر جون اشکالی نداره چون اونم دوست داره تو همه چیز بخوری ولی بقیه را یادت باشه اگه می خوای مامان یواشکی بهت چیز بده نباید بهشون چیزی بگی.

توی راه برگشت بازم مثل دفعه پیش اذیت کردی و تقریباً از وقتی که هوا تاریک شد، چشماتو بستی و دهنتو باز کردی و گریه و جیغ تا وقتی که رسیدیم به شهر و چراغها روشن شد. دوباره شروع کردی به خنده و بازی. مامانی نمی دونم چرا از اتوبانهای خارج شهری وقتی که هوا تاریکه میترسی و جیغ میزنی. قول میدم دیگه حواسمو جمع کنم تا شب توی جاده نباشیم.

وقتی رسیدیم اصفهان رفتیم با مامان جون خداحافظی کردیم چون فردا صبح داره میره تهران و می خواست آخر شب تو رو ببینه تا دلش برات کمتر تنگ بشه.

عکسهای گردشت را میذارم تو ادامه مطلب چون زیادند و اینجا دیگه نی نی وبلاگ دعوامون میکنه.


ادامه مطلب
[ جمعه 22 ارديبهشت 1391 ] [ 10:35 ] [ مهسا ]
درباره وبلاگ

کیان متولد 7 شهریور 1390 در هشتمین سال زندگی مشترک ما به دنیا اومد و با تولدش به عشق ما رنگ تازه داد.
امکانات وب
دریافت همین آهنگ

آمار سایت