کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

آخرین روزهای 8 ماهگی

عزیزم ٨ ماهگیتم داره تمام میشه و بزرگ میشی و من تازه معنی اینکه مشکلات نی نیها با خودشون بزرگ میشه را درک میکنم. تا حالا میتونستم بگم که عوض کردن پوشک نی نی جزئ آسون ترین کارهاشونه ولی چند وقته که دیگه کار راحتی نیست. پسر مامان دیگه یک لحظه هم آروم  و قرار نداری و وقتی می خوام عوضت کنم همش می خوای بری سراغ وسایل تعویضت و همشونو امتحان کنی و باهاشون بازی کنی. همه چیزهای تو سبد را یکی یکی نگاه میکنی و میریزی بیرون و آخرش هم می خوای سبدو بخوری که تو دهنت جا نمیشه و عصبانی میشی. دیروز صبح بعد از اینکه به زحمت پوشکتو عوض کردم سبد را بهت دادم تا باهاش بازی کنی و دقیقاً یک ساعت طول کشید تا خسته شدی. عزیزم نظرت چیه؟ مولتی ویتامینت خوبه...
30 فروردين 1391

تولد بابا مجید

  کیان عزیزم امروز ٢٨ فروردین بود. این تاریخ جزئ روزهاییه که توی تقویم ها یک روز عادیه ولی برای خانواده ما یک روز خاصه و تو هم باید همیشه این تاریخ را به خاطر داشته باشی. مامانی امروز تولد بابا مجیده. عزیزم بابایی امروز سر کار بود و عصر هم دیر اومد خونه. می خواستیم تولد بگیریم و شب برای شام بریم بیرون ولی چون هوا خیلی بد بود و بارون می اومد همشو خونه موندیم. مامان جون و خاله مهدیس هم اومدند خونمون و برای بابا تولد گرفتیم و شام هم سفارش دادیم برامون آوردند و کلی خوش گذشت. امسال اولین تولد بابایی بود که تو توی بغلش بودی و خیلی خوشحال بود. اینم شما جای بابا نشستی و داری ذوق میکنی.   ...
28 فروردين 1391

ماشین جدید ما!

پسری امروز ما یک ماشین جدید خریدیم. البته مطمئنم تا وقتی که تو بتونی دیگه خودت وبلاگتو نگهداری کنی من دهها پست با همین اسم درست کردم. میدونی بابایی خیلی ماشین عوض کردنو دوست داره درست برعکس مامانی. ماشین قبلیمونا یک سال و نیم پیش خریده بودیم و درست دو ماه بعدش تو اومدی تو دل مامانی. البته راستشو بخوای منم اونو خیلی دوست نداشتم. یکم برای رانندگی کردن تو ترافیک و پارک کردن بزرگ بود. شایدم چون تو روزهایی که تو توی دل مامانی بودی و یکم کارا سخت شده بود من باهاش رانندگی میکردم به نظرم سخت بود. نمی دونم در هرصورت تا چند روز دیگه بابایی اونو میفروشه. ماشین جدیدمون هم مثل قبلیه سفیده. و البته یکم صندوق عقبش کوچیک تره که با ک...
27 فروردين 1391

اولین پارک گردی

کیان مامان ما ساکن شهر اصفهانیم و شهرمون بیشترین زیباییشو مدیون رودخانه زاینده روده که از وسطش میگذره. تمام حاشیه رودخونه پارکه و خیلی خیلی هم خوشگله. خونه ما هم خیلی به رودخونه و پارک نزدیکه ولی چون تو متولد شهریوری و خیلی زود پاییز و زمستون شد و مامان جون هم حسابی مامان را ترسونده بود که باید مواظب نی نی باشه تا اون سرما نخوره مامانی تو این ٧ ماه اصلاً شمارو پارک نبرده بود. البته شاید هم دلیلش این بود که چند سال اخیر به خاطر کمبود آب، رودخونه را از پشت سد می بندند و تبدیل به یک جاده خاکی عریض شده که فقط برای عید نوروز بازش می کنند . در هر صورت چون هوا این دو روزه خیلی خیلی گرم و خوب شده و آب رودخونه هم جاریه با بابایی تصمیم گرفتیم ب...
26 فروردين 1391

اولین سقوط

پسر مامان امروز حسابی مامانا ترسوندی. نمی تونم با هیچ کلمه ای احساس امروزم را توضیح بدم. امیدوارم دیگه هیچ وقت این اتفاق نیفته. پسری امروز بعد از ظهر مثل هر روز تو تخت مامان خوابیدی و درست وسط تخت. مامان هر دفعه بهت سر میزد ولی ساعت ٥/٣ یکدفعه صدای توپی اومد و بلافاصله بعدش صدای جیغ تو! وای خدای من! غیر قابل توضیحه، مامانی از وسط هال تنها چیزی که میدیدم تخت خالی خودم بود و فکر اینکه تو از تخت افتادی. خودم هم نمی دونم تا اتاق خواب چطوری اومدم. قلبم داشت می ایستاد. تو پایین تخت افتاده بودی و معلوم بود که از خواب پریدی. یعنی تو خواب غلت زده بودی و از تخت افتاده بودی. سرت هم خورده بود لب سبد وسایل تعویضت. تمام بدنم یخ کرده بود تا وقتی که بغلت ک...
23 فروردين 1391

کیان نشسته!

پسر مامان الان یعنی در هفت ماه و نیمی توی تختت میشینی و با اسباب بازیهات بازی میکنی. از اینکه میتونی بیرون تختو ببینی خیلی به خودت افتخار میکنی و قیافه میگیری. البته نشستنت بعد از ٥ دقیقه تبدیل به این وضعیت میشه. ولی اصلاً به روی خودتم نمیاری چی شده و طوری رفتار میکنی که انگار خودت خواستی بخوابی. باشه مامان باور می کنیم: فندق مامان من عاشق اون لحظه اییم که نی نی ها بلند میشند توی تختشون می ایستند و لبه تختو میگیرند. چند ماه دیگه اون قدری میشی پسر بلا؟ پسری نمی دونم چرا ولی بهت میگم فندق و بابا هم بهت میگه کیان گولو . اینها را نوشتم تا بدونی چون مطمئنم تا وقتی که بزرگ بشی بازم چند تا اسم دیگه پیدا میکنی. پسری ...
21 فروردين 1391

روروئک جدید مبارک

کیان عزیزم مامان جون چندین بار به مامانی گفته بود که روروئک تو رو ببریم خونه مامان جون اینا که بتونی اونجا بازی کنی. آخه خونه ما خیلی بزرگ نیست و خیلی زود به مانع میرسی. ولی مامانی نبرده بود. آخه دوست دارم تو روروئک که هستی سرگرمی و مامان یکم به کارهای عقب موندش میرسه. امروز صبح با مامان جون رفتیم خرید، می خواست سرویس پذیرایی آشپزخونشو عوض کنه که توی خیابون رسیدیم به سیسمونی فروشی، مامان جون هم رفت و برای خودش یک روروئک خرید(نقره ای ،قرمز). خیلی شبیه روروئک خودته ولی آهنگاش فرق میکنه. حالا دو تا روروئک داری، یکی خونه خودمون و یکی خونه مامان جون. فقط نمی دونم وقتی راه افتادی با دوتا روروئک چکار کنیم. پسر مامان وسایلت خیلی زودتر از اونی ک...
20 فروردين 1391