کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان بلا

عزیزم از یک هفته بعد از تمام شدن ٩ ماهگیت چهار دست و پا رفتن را شروع کردی. اوایل یکی از پاهات زیر تنت میموند و گوپی می افتادی و مامانی بهت میخندید ولی حالا دیگه خیلی حرفه ای شدی. وقتی خیلی خیلی کوچولو بودی و من می خوابوندمت توی اتاق و می اومدم بیرون تا به کارام برسم همیشه احساس میکردم تو الان از تو اتاق میای بیرون و بعد به خودم میخندیدم. ولی حالا تو چهاردست و پا از تو اتاقت میای بیرون و با چشمهای مشکی و شیطونت بهم میخندی و من از ذوق میمیرم. سلام! من اومدم این چیه؟ چه سیمیه که چسبیده؟ اخی! یکم دیگه مونده که همش کنده بشه. مامان بیا تشکر کن. خیلی محکم بود ولی کندم! ...
23 خرداد 1391

وروجک مامان

پسری خیلی خیلی شیطون شدی و مامانی بعضی وقتها واقعاً کم میاره. دیگه مطمئنم که وقتی اندازه تو بودم اینقدر شیطونی نمیکردم. مامان جون هم از شیطونی های تو متعجبه! عزیزم برنامه خوابت هم که شده مثل نی نیهای ٣-٤ ساله. صبح بین٨  تا ٩ بیدار میشی و دیگه بیداری تا بعداز ظهر، ساعت ٣ می خوابی و اگه هیچ صدایی نباشه و همه چیز خوب باشه شاید خوابت تا ٥ طول بکشه و بعدش دوباره بیداریییییییییییییییییییی تا ١٢ شب. بابا مجید همیشه بهت میگه کاش من جای تو بودم و ازم خواهش میکردند که بخوابم! پسر اسباب بازیهات فقط در حد  ٥ دقیقه برات جذابیت دارند ولی چیزهایی که ازشون سیر نمیشی و برای بدست اوردنشون ازهیچ کار و فعالیتی دریغ نمیکنی:کنترل تلویزیون، موبایل و...
20 خرداد 1391

اولین شب جدایی

کیان عزیزم. دیشب بعد از ٩ ماه و ١٠ روز که از اومدن تو به این دنیا میگذره برای اولین بار، شب پیش مامان مهسا نبودی. یک عالمه دلم برات تنگ شد.البته مامانی شب تا صبح بیدار بود و نخوابید ولی تو کوچولو راحت و خوب پیش مامان جون خوابیده بودی. عزیزم وقتی از مسافرت برگشتیم مامان جون و خاله مهدیس مریضی خیلی بدی گرفتند ولی فکر میکردند که مسمومیت غذایی دارند و برای همین ما مواظب خودمون نبودیم و رفتیم خونشون ولی از دیروز ظهر حال مامان مهسا هم بد شد و فهمیدیم که بیماری مامان جون اینا ویروسی بوده و واگیر هم داشته! اول حال مامان مهسا بد شد و وقتی به بابا مجید زنگ زدکه ببردش دکتر فهمید که بابایی هم مریضه. مامان جون هم که میدونست چه مریضی بدی من و بابا گ...
19 خرداد 1391

تولد مامان مهسا

پسری احساس آدمها نسبت به روز تولد هاشون خیلی با هم تفاوت داره. من امیدوارم تو از اون آدمهایی باشی که روز تولدشونا خیلی دوست دارند . درست مثل مامان مهسا. فکر کنم بابا ومامان آدمها باعث ایجاد این احساسهای متفاوت میشند. من سعی میکنم بهترین خاطرات را برات از روزهای تولدت بسازم تا عاشق تولدت بشی. امسال روز تولد مامانی من با تو و بابا مجید تو استانبول بودیم و خیلی هم خوش گذشت ولی هیچ عکسی ازش نداریم . چون یک آدم نامهربون فردای تولد مامانی یکی از دوربینهامون که عکسهای تولد مامان توش بود را از ما دزدید. خیلی نامردیه آدم از توریست دوربین بدزده. عکسهای دو روزمون توی اون دوربین بود ولی شانس آوردیم و دو تا دوربینمون را برده بودیم . م...
18 خرداد 1391

روز پدر

  کیان عزیزم روز تولد حضرت علی در کشور ما روز پدره و امسال هم روز ١٥ خرداد بود. مامانی سالهای خیلی قبل که کوچولوتر بود این روز را خیلی دوست داشت. میدونی برای من این روز دوست داشتنی بود چون روز تولد بابابزرگ هم بود و من فکر میکردم اینکه روز تولد بابام با روز پدر دقیقاً یکروزه یک اتفاق بی نظیره که فقط برای بابای من افتاده. چون تولد بابابزرگ بود ما کیک میگرفتیم و براش تولد میگرفتیم و خیلی خوش میگذشت. همیشه هم خونه خودمون نبودیم خیلی وقتها جاهای دیگه مثل خونه مامان بزرگ مامان، باغ و ... بالاخره جشنمونا میگرفتیم. ولی حالا ٦ سالی میشه که وقتی نزدیک این روز میشه حس بدی بهم دست میده. دیگه این روزو دوست ندارم و دلم می خواد از روی تقو...
18 خرداد 1391

دومین مسافرت کیان

مامانی من و تو و بابا مجید یک هفته رفتیم مسافرت و این در واقع دومین مسافرت تو و اولین مسافرت خارج از کشورت بود. تو این مسافرت خیلی از اولینهای تو شکل گرفت. تازه توی این هفته تولد مامان مهسا هم بود و نه ماهگی شما هم شد. چقدر باید برات بنویسم پسری. عزیزم اولین هاتو مینویسم و توضیح مسافرت را میذارم تو ادامه مطلب. کیان برای اولین بار: - بین اصفهان تا فرودگاه امام سوار اتوبوس شد. - سوار هواپیما شد (فرودگاه امام خمینی تهران تا اتاتورک استانبول) - سوار مترو شد. - سوار کشتی شد. (مامان مهسا هم دفعه اولش بود سوار کشتی میشد) - سوار درشکه شد. - سوار ترانوا شد. عزیزم خیلی زود داری همه اولینها را تجربه میکنیا! تو تو...
13 خرداد 1391

کیان 17 ماهه شد!

پسری 17 ماهگیت مبارک. داری کم کم به یک سال و نیمگی نزدیک میشی عزیزم. کیان در 7 ماهگی قد:                                            وزن:                            - دیگه تند تند راه میره، می دوه ، از پله های متوسط و کوتاه مثل قرقی بالا میره. از پله های بلند دستشو به نرده یا دیوار میگیره و به...
7 خرداد 1391