کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

پسرم یک ساله شد!

پسرم در کمال ناباوری من یکساله شد. بعضیاز وقتها توی زندگی یکسال به اندزه یک عمر طول میکشه و بعضی وقتها اینقدر سریع میگذره که قابل باور نیست. اتفاقی که امسال برای من افتاد. تمام سعیم را کردم تا از لحظه لحظه با کیان بودن لذت ببرم. سعی کردم دچار روزمرگی نشم و به داشتنش عادت نکنم. سعی کردم هر روز برام یک روز تازه باشه با یک عالمه اتفاقهای تازه. کارهای جدید و بزرگ شدنهای شیرین. الان که به پسر یکسالم نگاه میکنم به روزهایی فکر میکنم که دلم می خواست بدونم چه شکلیه، به لحظه اولی که دیدمش و در باورم نبود که این تا چند ساعت قبل توی دلم بوده. روزهایی که درد میکشیدم و شیر میدوشیدم تا حتماً پسرکم آغوز بخوره، به لحظه هایی که تمام سعیم را میکردم&...
7 شهريور 1391

چادگان دو روزه

سلام پسری. تعطیلات عید فطر امسال یک هفته قبل از تولد شما بود و ما با فامیلهای مامان جون رفتیم چادگان. چادگان یک منطقه تفریحی و ویلاییه که حدود ٢ ساعت از خونمون فاصله داره و  مامانی وقتی کوچولو بود خیلی خیلی اونجا را دوست داشت و بهش خوش میگذشت.حالا که بزرگ شدیم دیگه خیلی کمتر میریم ولی تعطیلات عید فطر رفتیم و اونجا بودیم. وقتی برگشتیم اینقدر حواس مامانی به تولد شما بود که وقت نشد عکساشو برات بزاره. شنبه بعد از ظهر راه افتادیم و یکشنبه اخر شب برگشتیم. البته به خاطر تعطیلی برگشتنه کلی تو ترافیک موندیم. اونجا خیلی شیطونی و دلبری کردی ولی شب اصلاً خوب نخوابیدی. فکر کنم چون هوا خیلی خنک تر از خونمون بود دوباره بینی کوچولوت گرفته بود ...
2 شهريور 1391

بابا عصبانی میشود

کیان موشه یکی از تفریحات تو که باعث شده بود همیشه یک چشمت به در دستشویی باشه تا ببنی ما کی یادمون میره درش را ببندیم این بود که خودت را بی صدا به اونجا برسونی و بری تو و بری سراغ مینی واشرت و تزیینات خوشگلی که من و خاله مهدیس با یک عالمه وسواس برای سیسمونیت چیدیم روی اون را دونه دونه بکنی و چون از حالت ژلاتینیش خوشت می اومد یواشکی میذاشتی تو دهنت. مامان و بابا کلی برات مودبانه توضیح میدادند که خطرناکه و نباید بکنی تو دهنت و خیلی هم مواظب بودند که در اونجا باز نمونه ولی....اینقدر موش بازی در اوردی که بابا مجید عصبانی شد و همه برچسبهای روی مینی واشرت را کند و انداخت تو سطل! تو هم چند روزی میدویدی و میرفتی سراغش ولی وقتی میدیدی چیزی روش نیس...
1 شهريور 1391

یک سال قمری گذشت.

  کیان موشه امروز 29 ماه رمضونه و این یعنی از روز تولد تو یک سال قمری گذشته. پارسال 29 ماه رمضان دقیقاً همین ساعتی که الان دارم  وبلاگتو می نویسم و تو خوابی ( اگه بیدار باشی هیچکس اجازه نداره بیاد پای کامپیوتر چون میای و خاموشش میکنی).چشمهامو باز کردم و به ساعت روبروم نگاه کردم و سرمو اوردم بالا ببینم چه خبره که دیدم دکتر بیهوشیم جلوم نشسته و داره پرونده پر میکنه. 1 ساعت ونیم از وقتی برای اخرین بار ساعت را دیده بودم میگذشت و فهمیدم که شما به دنیا اومدی. چه حس خوبی بود. پارسال ماه رمضان 30 روزه بود و ما و شما روز 30 ام مرخص شدیم و فرداش یعنی عید فطرهمه اومدند دیدنمون. مادر جون همه روزه هاشو میگیره و پارسال به مامانی گفت...
28 مرداد 1391

اولین قدم !

پسرم اولین قدم مستقل زندگیشو در 25 مرداد 1391 یعنی در 11 ماه و ١٨ روزگی برداشت. البته یکی نبود و دو قدم بود. خونه مامان جون داشتی طبق معمول با میز تلویزیون بازی میکردی و اواز می خوندی ومنم داشتم نگات میکردم، که خاله از دانشگاه اومد و زنگ خونه را زد. مامان جون اومد که بره در را باز کنه و بهت گفت کیان بیا بریم در را رو خاله باز کنیم. تو هم میز تلویزیون را ول کردی و خودت دو قدم راه اومدی تا پیش مامان جون و رفتی تا در را باز کنی. عزیزم خیلی خیلی خوشحالم. دوست داشتم روز تولدت بتونی راه بری و حالا تونستی. از اون روز بازم سعی میکنی دستتو ول کنی و راه بری ولی فقط یک قدمهو بعد تپی می شینی و خودت می خندی. خدا ممنون که منو لایق این خوشحالی ها...
28 مرداد 1391

اولینهای بد!

پسر گلم دو روز پشت سرهم دو تا از اولین هاتو تجربه کردی که اصلاً هم اولین های خوبی نبود و مامان ناراحته. یعنی فکر میکنه تقصیر خودشه و مواظبت نبوده. اولیش جمعه بود که بابایی خونه بود و داشتی با بابا تو هال بازی میکردی و مامانی هم داشت آشپزی میکرد. فر هم روشن بود و اصلاً یادم نبود که شما میای دستتو میذاری به فر و می ایستی. تند تند اومدی تو آشپزخونه و دستتو گرفتی به فر تابلند شی و نوک انگشتت سوخت. عزیزم انگشت وسطی دست چپت بود. هم ترسیدی و هم دردت گرفت.دلم برات یک عالمه سوخت.اخهتو خیلی نجیبی وفقط یک کوچولو غر زدی. من اگه انگشت خودم اینطوری بسوزه بیشتر جیغ میزنم تا تو. براتخمیر دندون زدیم و زیر آب سرد گرفتیم. جرات نکردم کرم سوختگی بزنم. فکرکر...
23 مرداد 1391

کیان و بانی نی

پسر گلم ، مامانی یکهو به این نتیجه رسید که نکنه داره در تربیت تو کوتاهی میکنه و از هوش تو استفاده نمی کنه و یک دفعه تصمیم گرفت که از خاله ها کمک بگیره، دوستهای مامانی گفتند که برای شما سی دی با نی نی بگیرم. یکروز عصر با مامان جون و خاله رفتیم بیرون.کلی گشتیم تا از شهر کتاب چهارباغ پیدا کردیم و خریدیم. 1 و 2 را خریدم تا اگه دوست داشتی بقیشو بگیرم. تا برسیم خونه شماره یکش گم شد و نمیدونم کجا افتاد ولی شماره 2 را صبح برات گذاشتم و اینم نتیجش: نشستی تو کریرت که خودت دو روزه از تو اتاقت اوردیش بیرون و میری توش می شینی. مامان این شکلی شد بعد از 5 دقیقه گردنت افتاد 1 دقیقه بعدش از تو کریر اومدی بیرون و رفتی طرف میز تلویزیون ...
22 مرداد 1391