کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان 13 ماهه شد!

عزیزم 13 ماهگیت مبارک. نمیدونم چرا انگار ماهگردها فقط تا قبل یک سال خیلی مهم بودند و حالا دیگه منتظرم 2 ساله بشه. این فقط حس من نیست چون قبل از یک سالگی تمام ماه گردهاتو مامان جون و .....بهت تبریک می گفتند و مامانی برات کیک میگرفت و جشن میگرفتیم ولی امروز هیچ کس یادش نبود که پسر کوچولوی من 13 ماه شده. کیان در 13 ماهگی: قد: وزن: - 8 تا مروارید خوشگل توی دهنش داره. - دیگه چهار دست و پا نمیره مگر اینکه عجله داشته باشه به جایی برسه.میدونه که سرعتش اونجوری بیشتره. - توتو (پرنده عزیز) وداخ ( داغ) به دامنه لغاتش اضافه شده. - سوویچ ماشینمون را گم کرده ونمیدونیم کجاست - هنوز چیزهایی که دوست داره و باهاشون بازی میک...
7 مهر 1391

اولین تولدی که رفتم!

پسر عزیزم غیر از تولد خاله مهدیس که با دو ماهگی تو همزمان بود دیگه هیچ تولدی نرفته بودی تا پنج شنبه ٦ مهر که تولد سپهر و سروش دعوت شده بودی. دو قلوهای ٤ ساله دختر خاله بابا مجید. سه روز از صبح تا شب من و تو و مامان جون رفتیم بیرون تا تونستیم براشون کادو تولد بگیریم. تا کاری را انجام ندی متوجه سخت بودنش نمیشی. من تازه فهمیدم برای دو قلو خرید کردن چقدر سخته، هر چیزی که دوست داری و به نظرت خوشگل میاد را مغازه دارها یا همین یکی را دارند و یا از این سایز همینو دارند. حالا دیگه میدونم که دو قلوی خوش تیپ داشتند خیلی خیلی سخته! بالاخره تونستیم دو تا کیف کوله پشتی خوشگل با طرح میکی موس بخریم که تم تولدشون هم اتفاقاً میکی موس بود. یک تقویم تک برگ خوش...
6 مهر 1391

کیان و اتاق خاله

پسری ما تقریباً هر روز (غیر از روزهایی که بابا مجید ظهر خونه باشه) میریم خونه مامان جون و شما از در آسانسور که میریم بیرون تا دم خونه مامان جون ذوق میکنی و جیغ میکشی پشت درهم با کف دستات میزنی به درخونشون و اگه جا کلیدی مامان را ازش گرفته باشی هی کلید را میزنی به جای قفل و مثلاً می خوای خودت در را باز کنی. مامان جون که در را باز کرد میپری بغلش و کلی خودتو لوس می کنی و بعد از کلی بوس گذاشته میشی زمین...اول میری سراغ میز تلویزیون و کلی با در ضبط بازی میکنی که ببینی یکوقت خاله یادش نرفته باشه  درش را ببنده و بعد تند تند میری سراغ اتاق خاله.......عاشق اتاق خاله ای و چراشم کاملاً معلومه:  اول میز کامپیوتر خاله، یکم با مو...
5 مهر 1391

مروارید هشتم

کیان عزیزم بالاخره بعد از سه ماه که همون هفت تا دندون خوشگل را داشتی چند روزی میشد که همش انگشتت توی دهنت بود و مامانی حدس زد که داری دندون دار میشی و بابایی دیشب گفت که دندون شما پیدا شده و مامانی هم امروز تونست ببینتش. مبارک باشه پسر بلا. هشتمین دندونت هم در اومد و حالا دیگه دندونات قرینه شدند. هنوز چند روز مونده تا ١٣ ماهگیت تمام بشه، ولی از روزی که یک ساله شدی خیلی خیلی تغییر کردی و انگار از نی نی بودن در اومدی و یک پسر کوچولو شدی.
2 مهر 1391

خونه بابا بزرگ

پسر گلم چند روز پیش با مامان جون و خاله مهدیس رفتیم خونه بابا بزرگ مامان که شما میشی نتیجشون. اونا تو خونشون یک میز دارند که وسایل چایی و پذیرایی قدیمی را گذاشتند و نمیدونم چطوری بود که شما تا حالا این میز  را ندیده بودی و ایندفعه کشفش کردی و از اول تا اخری که اونجا بودیم پای میز ایستاده بودی و با همه چیز هم کار داشتی و این یعنی مامانی هم از اول تا آخر کنار میز وایساده بود: اینا دیگه چیه؟ بزار آب بریزم تو سماور شیرش یکم سخت باز میشه ها! میشه این سینی را یزارم اینجا؟ ...
27 شهريور 1391

تفریح جدید کیان

تفریح جدید موشم شده شکنجه گوشی ما! از صدایی که از خوردن وسایل روی شیشه ایجاد میشه لذت میبری و عجیبیش اینه که لذتت با ترس هم همراهه. اولین بار که اینو فهمیدی داشتی توی اتاق خواب با شیشه های لاک مامان بازی میکردی و چون برای تولدت میز تلویزیون را برده بودیم توی اتاق رفتی سراغش و شیشه های لاک را زدی روی میز. اول کلی ترسیدی ولی بعد یا از صداش یا از عکس العمل من و بابایی خوشت اومد و دیگه شد تفریح کیان. حالا هر چیزی که دستت باشه را روی شیشه میزها میزنی و چه شکلکهایی که از خودت در نمیاری............. کیان داره شیشه قطره آهنش را میخوره و توی دلش نقشه های شیطانی میکشه: شروع میکنه به زدن شیشه روی شیشه میز اینم قیافشه که در اثر صدای...
27 شهريور 1391

جوجه های خونه مادر جون

پسری تو عاشق جوجو های خونه مادرجونی و البته به اسم تو تو میشناسیشون و وقتی بهت میگند بریم توتو میری به طرف حیاط. پدر جون همیشه میبرتت و با هم بهشون دونه میدید و لوس شدی و هر وقت میری تو حیاط جای دونه ها را نشون میدی که یعنی بریم بهشون غذا بدیم. قصه اومدن این توتو ها خیلی باحاله و همش به خاطر توئه. مادر جون (مامان بابا مجید) عاشق سالم سازی و غذاهای سالم و سرخ نشده و طبیعیه و وقتی ٦ ماهی میشد که تو توی دل مامانی بودی، به این نتیجه رسید که شما وقتی به دنیا بیای بعد از ٦ ماه باید تخم مرغ بخوری و تخم مرغ بیرون هورمون داره و بده....تصمیم گرفت جوجه بخره تا بزرگ بشند و وقتی تو به سن تخم مرغ خوردن رسیدی بهت تخم مرغ بومی بده. کار راحتی نبود....
27 شهريور 1391