روز پدر

کیان عزیزم روز تولد حضرت علی در کشور ما روز پدره و امسال هم روز ١٥ خرداد بود. مامانی سالهای خیلی قبل که کوچولوتر بود این روز را خیلی دوست داشت. میدونی برای من این روز دوست داشتنی بود چون روز تولد بابابزرگ هم بود و من فکر میکردم اینکه روز تولد بابام با روز پدر دقیقاً یکروزه یک اتفاق بی نظیره که فقط برای بابای من افتاده. چون تولد بابابزرگ بود ما کیک میگرفتیم و براش تولد میگرفتیم و خیلی خوش میگذشت. همیشه هم خونه خودمون نبودیم خیلی وقتها جاهای دیگه مثل خونه مامان بزرگ مامان، باغ و ... بالاخره جشنمونا میگرفتیم.
ولی حالا ٦ سالی میشه که وقتی نزدیک این روز میشه حس بدی بهم دست میده. دیگه این روزو دوست ندارم و دلم می خواد از روی تقویم پاک بشه.اصلاً بهش فکرم نمی کنم. میدونی مامان ٦ سال پیش وقتی من و بابا مجید تو فکر یک کادوی خوب برای بابابزرگ بودیم تا برای روز تولدش و روز پدر بهش هدیه بدیم بابابزرگ اروم و بی صدا از پیش ما رفت. هدیه هاش هنوز اینجا توی خونمونه و من هیچ وقت جسارت اینکه فکر کنم باهاشون چکار کنم را نداشتم. حالا مثل یک یادگاری موندند. اخرین هدیه ای که برای بابام گرفتم و هیچ وقت بهش ندادم. میدونی مامان روز تولد حضرت علی دیگه مصادف با روز تولد بابام نبود، حالا هرچی به این روز نزدیک میشیم یادم میوفته که مراسم هفتمین روزی که بابابزرگ از پیش ما رفته بود روز پدر بود.
امسال ولی روز پدر اولین سالی بود که بابا مجید بابا شده بود. یک عالمه با خودم فکر کردم که باید از امسال متفاوت فکر کنم. باید از امسال دوباره این روزو جشن بگیریم برای یک بابای تازه. همه ما یک روزی میایم و یک روزی میریم. مهم اینه که وقتی هستیم از لحظه هامون لذت ببریم. فکر کردم این اولین بابا مجید بهترین فرصته تا دیگه از این روز بیزار نباشم. با هم رفتیم برای بابا مجید کادو خریدیم که البته خیلی کار سختی بود چون بابایی تو مسافرت برای خودش همه چیز خریدهبود و ما مجبور شدیم به یک دست ست لباس خونه ابی رضایت بدیم. ولی بازم یک اتفاق بد افتاد، پسری شما صبح که از خواب بلند شدی گرم بودیو بابامجید هی گفت شما تب داری. چون بابایی خیلی به تب شما حساسه و خیلی وقتها اشتباهی فکر میکنه تو تب داری مامانی خیلی به حرفش گوش نداد ولی ظهر دیگه تبت رسید به ٣٨ درجه و مامانی مجبور شد بهت استامینوفن بده. حالت خیلی بد بود پسرم و اصلاً حال نداشتی و هی ولو میشدی. شب تبت رسید نزدیک ٣٩ و چون روز تعطیل بود با بابا مجیدبردیمت کلینیک کودکان. اونجا خانم دکتر معاینت کرد و گفت مشکل خاصی نداری و باید ٣ روز استامینوفن بخوری تا ببینیم دونه ای بهت میزنه یا نه که به خیر گذشت و فقط ٢ روز تب داشتی. این اولین مریضی تو بود که به خاطرش دکتر رفتی. پسرم امیدوارم دیگه هیچ وقت مریض نشی و اینطوری از حال نریبا اینکه خیلی مظلوم شده بودی و دیگه شیطونی نمیکردی.
شب از کلینیک رفتیم خونه بابا جون و وقتی برگشتیم شما لالا بودی و نشد که هدیه بابا مجید را توی روز پدر بدی! می بینی مامانی بازم نشد مامان مهسا با یک خاطره خوب، خاطره های بدشو دور بریزه.
بابا مجید



روز پدر
