کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان 9 ماهه شد

پسری ٩ ماهگیت مبارک. ٩ ماه توی دل مامانی بودی و ٩ ماه هم بیرون دل مامانی. عزیزم ماهگردهات بهونه ای میشه تا برگردم و عکسهاتو از تولد تا حالا دوباره مرور کنم و از اینکه بزرگ میشی لذت ببرم. کیان در ٩ ماهگی: - مامان و بابا میگه و اگه ازش بپرسی بابا یا مامان کجاست بطرف ما نگاه میکنه. - از حالت خوابیده به نشسته خودش میره و برعکس. - اگه میز کوتاه یا نرده ای کنارش باشه میگیره و بلند میشه می ایسته ولی بعد نمیتونه بشینه یا جیغ میزنه و کمک می خواد و یا گوپی می افته. - به سرعت سینه خیز میره ولی فقط ژست چهاردست و پا را میگره. - دیگه زیاد از روروئک خوشش نمیاد و توش نمیمونه. ترجیح میده بازوهاشو بگیری و تاتا کنه، اصلاً هم به فکر کمر...
7 خرداد 1391

اولین مروارید

کیان عزیزم دو روزی بود که غذاهایی که مامانی برات درست میکردو نمیخوردی و حتی اجازه نمیدادی قاشق را طرف دهن کوچولوت بیارم و من فکر میکردم غذاهاتو دوست نداری ولی امروز صبح وقتی خواستم بهت آب بدم فنجونت گفت تق و من فهمیدم که اولین مروارید پسرم روی لثه پایینش در اومده ولی هرکاری کردم نذاشتی دستمو بکنم تو دهنت تازه لباتم گرفتی تا دهنتو نبینم. فکر کردم همین یکدونه در اومده ولی وقتی شب می خواستم قطره آهنتو بدم و تو هم مثل همیشه داشتی گریه میکردی و سرسری برای اینکه نخوری دیدم که روی لثه بالاتم دو تا مروارید خوشگل جوونه زده. ولی نه دوتا دندون جلوت بلکه دوتا کناریهاش. خیلی خنده داره مامان که اول دوتا کناریهاش در بیاد. عزیزم مبارکت باشه. تو خیلی پس...
30 ارديبهشت 1391

زیباترین هدیه

پسر عزیزم امروز(٢٨.٢.٩١)، زیباترین و بهترین هدیه دنیا را از تو گرفتم. امروز قلبم لرزید، امروز برای اولین بار تو منو مامان صدا کردی. مامان فدای اون صدای مهربونت بشه. کاش میدونستی که چه هدیه زیبایی به مامانی دادی. امروز با تمام وجود احساس کردم مادرم. امروز از همیشه خوشحال ترم. ممنون پسر گلم.ممنون. چون میدونی تا میگی ذوق میکنم هی تکرار میکنی و خودت غش غش می خندی. نمیدونم چرا ولی امروز برای همه مامانهای منتظر دعا کردم و از خدا خواستم که یک فرشته کوچولو به همشون هدیه بده تا مامان صداشون کنه. خدایا ممنونم ازت. ...
28 ارديبهشت 1391

شیطونیهای جدید کیان

مام انی هر روز که میگذره و تو بزرگ میشی شیطونیهاتم بزرگ میشه. بعضی وقتها با خودم فکر میکنم وقتی راه بیفتی یعنی من از پس مواظبت از تو برمیام یا نه و بعد به خودم دلداری میدم که اینهمه نی نی بزرگ شدند تو هم یکی از اونا. البته بدون که مامان مهسا برادری نداشته و یعنی مامان جون هیچ وقت نی نی پسر نداشته و هر وقت تو پیش اونی میگه که تو خیلی خیلی شیطون تر از دخمرهای اون هستی و تا حالا ندیده بوده یک نی نی اینقدر شیطون و پر جنب و جوش باشه، ولی مادر جون که مامان سه تا پسر بوده میگه تو خیلی آروم تر از بابا مجیدی. و من بالاخره نفهمیدم تو آرومی یا شیطون! فقط یک چیز را میدونم اونم اینکه وقتی بیداری یک لحظه هم نمی تونم ازت چشم بردارم. میدونی چرا؟ چون: ...
26 ارديبهشت 1391

اولین خرید بابا

مامانی دیشب بابا مجید برای اولین بار برای پسر گلش کادو خرید. دوتا کلاه خوشمل. کلاه های سیسمونیت برات کوچولو شده بود و مامانی و خاله مهدیس هرچی گشتیم کلاه خوشگل برات پیدا نکرده بودیم.ولی بابا مجید دوتا خوشگل برات خریده که هردو هم اندازته پسری. نمی دونم چرا ولی همیشه از اینکه بابای نی نی تنها بره بیرون و برای نی نی خرید کنه خوشم می اومد و دیروز واقعاً ذوق کردم. احساس خوبی بهم دست میده انگار حس میکنم توی این خریدهای مردونه یک عالمه عشق وجود داره . مرسی بابا مجید پسری الان که دارم وبلاگتو می نویسم تو خوابی و شاید بهتره بگم غش کردی. امروز مامان و بابا کار اداری طولانی داشتند و مامان جون هم تهرانه و برای همین شما را بردیم از صبح...
26 ارديبهشت 1391

سالگرد ازدواج مامان و بابا

  پسر عزیزم امروز ٩ سال از روزی که بابا مجید و مامان مهسا با هم ازدواج کردند میگذره. هیچ وقت ٩ سال پیش فکر نمی کردم که چند سال بعد ممکنه من نی نی داشته باشه. اونروزا کوچولو بودیم و عاشق و به تنها چیزی که فکر میکردیم رسیدن بهم بود. پسری بابا و مامان با عشق ازدواج کردند یک عشق ٣ ساله و همین عشق هم باعث شده که این ٩ سال به نظرمون خیلی زود بگذره و تونستیم همه مشکلات را با خنده حل کنیم. کیان مامان برات هر لحظه دعا میکنم که تو هم وقتی بزرگ شدی عشق واقعی را درک کنی، پیدا کنی، براش بجنگی و لذتشو ببری. خدایا مرسی برای این فرشته کوچولوی آسمونی در نهمین سالگرد ازدواجمون:   پسری دیروز هم تو و بابا مجید برام...
25 ارديبهشت 1391

روز مادر

  کیان عزیزم امروز برای تو نمی نویسم، امروز برای کسی می نویسم که اومدن تو باعث شد خیلی خیلی بیشتر دوستش داشته باشم و یا شاید بهتره بگم مدل دوست داشتنم عوض شد. حالا دیگه یک جور دیگه بهش نگاه میکنم، دیگه حاضرم هرکاری برای خوشحالیش بکنم. حالا معنی همه سخت گیریها، نه گفتن ها، اضطرابها و نگرانیهاش را می فهمم. حالا میدونم که چه شبها و روزهایی به خاطر من از خوابش گذشته، میدونم برای دیدن یک لبخند روی لبهای من حاضر بوده از همه دنیاش بگذره، میدونم که برای خوردن یک قاشق بیشتر غذام حاضر بوده هر کاری بکنه، میدونم چطور با همه وجودش نگرانم بوده و میدونم که بارها و بارها از خدا خواسته مریضی من مال اون باشه و من سالم باشم. حالا میدونم برای آرومشد...
23 ارديبهشت 1391