کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

اولین کار خیر

پسر عزیزم روز ١٧ اسفند ١٣٩٠ بدون اینکه بدونی یکی از بهترین روزهای زندگی تو بوده و تونستی انسان دیگه ای را خوشحال کنی و دعای خیر خانوادشو همراه خودت داشته باشی. پسر گلم از وقتی که مامان و بابا ازدواج کردند، مامان جون هر کجا که مسافرت میرفت یا لباس نی نی خوشگل میدید برای نی نی پیدا نشده مامان می خرید و نگه می داشت و چون تو در ٨شتمین سالگرد ازدواج مامان و بابا اومدی یک عالمه لباس داشتی که باید استفاده میکردی ولی سرعت رشد نی نی های کوچولو خیلی زیاده و بیشتر لباسات یا نو موندند و یا فقط چند بار استفاده شدند تازه پسمری چون موقع تولد قدتم نسبتاً بلند بود خیلی از لباسات نپوشیده کوچولو شدند. مامان خیلی دنبال کسی می گشت که لباسهای نو شما را بهش بده و ...
28 اسفند 1390

اولین نشستن

کیان عزیزم امروز یعنی ٢٦ اسفن ماه ١٣٩٠ که میشه ٦ ماه و ٢٠ روزگی تو خونه مامان جون و در حالی که مامان جون داشت بهت غذا میداد تو تنهایی تونستی برای یک مدت کوتاهی بشینی اینم عکسش: این قلبی هم که دستته مال خاله مهدیسه و تو خیلی دوستش داری و چون نرمه و قابل انعطاف بزرگترین چیزیه که تو میتونی دستت بگیری و باهاش بازی کنی و البته بخوری! اینم یک عکس دیگه شماست که نیاز به توضیح نداره. البته به نظر می اومد که تو کیبورد خاله مهدیسو بیشتر از مال خودمون دوست داری. خوش دست تره نه؟! ...
26 اسفند 1390

اولین ها

در آخرین روزهای سال ١٣٩٠ داریم با هم اولین های دیگه ای را تجربه می کنیم. پسر گلم امروز بابا رفته بود دفتر و مامان جون هم داره کارهای عیدشو انجام میده و گرفتاره برای همین تصمیم گرفتم تنهایی ببرمت حمام و موفق هم شدم. اول برات وانتو آب کردم و وان کوچولوی نوزادیشو گذاشتم داخلش و بردمت حمام. شما هم خوابیدی توی وانت و با عروسکات بازی کردی و منم شستمت و با هم اومدیم بیرون، دیگه خودکفا شدیم پسری. هورا! اینم یک عکس خوشگل از حمام کیان کوچولو در خانه مامان جون: پسرم تو عاشق حمامی و من خیلی خوشحالم که داره کم کم بهار میاد و وارد فصلهای گرم سال میشیم و می تونیم هر روز بریم آب بازی. ...
24 اسفند 1390

مامان ببخشید

پسری دیشب نزدیک بود اتفاق بدی برات بیفته که من دقیقاً نمی دونم چی میتونست باشه. دیشب با بابا مجید رفته بودیم خونه مادر جون و تو توی راه برگشت لالا کردی. وقتی رسیدیم مامان خوابوندت توی تختت و خواست چراغ خواب بالای سرتو روشن کنه که دید لامپش سوخته. درش را باز کردمو دیدم لامپ شمعی توشه و هرچی روشو خوندم در مورد وات لامپ چیزی ننوشته بود. منم برات لامپ نو گذاشتم وچراغ خوابتو روشن کردم و اومدم از اتاقت بیرون. بابایی رفت بخوابه و مامان هم رفت پای کامپیوتر تا به دوستاش سر بزنه که دیدم بوی سوختگی میاد و فکر کردم داره از بیرون اپارتمان میاد ولی یکم که گذشت دیدم هی داره زیاد میشه اومدم توی هال و دیدم وای بو از اتاق شماست اومدم تو اتاق و ببین چی دیدم: ...
23 اسفند 1390

اولین چهارشنبه سوری کیان

بیا در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری افکارمان آتشی بیافروزیم کینه ها را بسوزانیم زردی خاطرات بد را به آتش و سرخی عشق را از آتش بگیریم آتش نفرت را در وجودمان خاموش کنیم پسری امشب اولین چهارشنبه سوری تو بود ولی چون شما هنوز خیلی کوچولوئی و ممکنه که از صدای ترقه بترسی و اتفاقی برات بیفته ما جایی نرفتیم و تو خونه موندیم. البته پارسال هم همین اتفاق افتاد و برای اینکه برای مامان و تو که توی دل مامانی بودی اتفاقی نیفته جایی نرفتیم. امروز مادر جون برامون آش رشته درست کرد و بابا مجید رفت و برامون آورد و خوردیم. خوش مزه بود. سال دیگه چهارشنبه سوری به تو هم آش میدم.   ...
23 اسفند 1390

واکسن 6 ماهگی

پسر مامان واکسن 6 ماهگیتو روز شنبه 13 اسفند زدیم. خدا را شکر ایندفعه هم مثل دوتا واکسن قبلیت زیاد اذیت نشدی و نزدیک نیم درجه نصف شب تب کردی ولی تا صبح برطرف شد و از بس شیطونی و دست و پا میزنی پاهاتم سفت نشد و درد نگرفت. عزیزم فعلاً واکسن نداریم تا یک سالگی. هورا ! وزن شما هم امروز: 9 کیلو گرم و قدت :68 سانتیمتر بود که خیلی خوبه و داری جبران اون یک ماهی که خوب وزن اضافه نکردی را می کنی. افرین پسر گلم. به فرنیتم حریره بادوم و اب سیب اضافه شده و از هفته دیگه می خوایم سوپم شروع کنیم.  کیان عزیزم. درست از فردای مهمونی نیم سالگیت از صبح که از خواب بلند شدی شروع کردی به سرسری کردن. البته هنوز اسم این کاری را که میکنی نمی دونی ولی مهم اینه ...
13 اسفند 1390

تولد نیم سالگی

عزیزم میدونی که مامانی یک دفعه تصمیم گرفت برات تولد نیم سالگی بگیره و دوشنبه یعنی ٨ اسفند برات تولد خانوادگی گرفتیم. تعدادمون خیلی کم بود ولی خوش گذشت. البته شما خیلی خوش اخلاق نبودی عزیزم. قبل از اومدن مهمونا خواب بودی و با صدای زنگ از خواب پریدی. هم خوابت می اومد و می خواستی دوباره بخوابی و هم دلت می خواست سر در بیاری که چه خبره و برای همین گیج شده بودی و اروم. شاید هم برای خودت کلاس گذاشته بودی و خودتو گرفته بودی. در هر صورت همین که تو اصلاً اهل گریه نیستی خیلی خوبه پسری. کیکتو مامان جون برات خریده بود و خوشگل بود و خیلی هم خوشمزه. شاید وقتی تو بزرگ بشی همه مغازه ها تغییر کرده باشند ولی برای اینکه خبر داشته باشی کیکت مال شیرینی فروشی...
9 اسفند 1390