تولد نیم سالگی
عزیزم میدونی که مامانی یک دفعه تصمیم گرفت برات تولد نیم سالگی بگیره و دوشنبه یعنی ٨ اسفند برات تولد خانوادگی گرفتیم. تعدادمون خیلی کم بود ولی خوش گذشت. البته شما خیلی خوش اخلاق نبودی عزیزم. قبل از اومدن مهمونا خواب بودی و با صدای زنگ از خواب پریدی. هم خوابت می اومد و می خواستی دوباره بخوابی و هم دلت می خواست سر در بیاری که چه خبره و برای همین گیج شده بودی و اروم. شاید هم برای خودت کلاس گذاشته بودی و خودتو گرفته بودی. در هر صورت همین که تو اصلاً اهل گریه نیستی خیلی خوبه پسری. کیکتو مامان جون برات خریده بود و خوشگل بود و خیلی هم خوشمزه. شاید وقتی تو بزرگ بشی همه مغازه ها تغییر کرده باشند ولی برای اینکه خبر داشته باشی کیکت مال شیرینی فروشی اندلس بود که من خیلی کاراشو دوست دارم و کیک عقد مامان و بابا را هم براشون درست کرده بود و حتماً کیک تولدهات را هم به اینجا سفارش میدم.
این عکس شما و کیکتون:

ببین چطوری لبتو گرفتی که یکوقت نخندی! خیلی سعی کردیم ازت عکس خوشگل بگیریم ولی خوب فکر کن یک کیک رنگارنگ جلوی یک پسر کنجکاو و شیطون:


بعد از مراسم کیک خوران هم شما پشت کادوهات گم شدی. دستشون درد نکنه که برات زحمت کشیدند و هدیه اوردند.

و البته از نظر تو بهترین هدیه کاغد کادو عمو و زن عمو بود:

مجبور شدیم برای اینکه از خیر خوردن کاغذ کادو بگذری بشونیمت تو روروئک تا باهاش بازی کنی:

عزیزم نیم سالگیت یک عالمه مبارک
پسرم امروز یک اتفاق خوب دیگه هم افتاد و پاسپورت پسری اومد. عزیزم مبارکت باشه و امیدوارم بتونی یک روز همه دنیا را بگردی:



تولد نیم سالگی
