کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان بلند می خندد

پسر گلم امروز از بعد از ظهر تا حالا داری بلند بلند می خندی. البته قبلاً هم چند بار با صدای بلند خندیدی ولی همیشه وقتی بوده که مامان تو دلت پخ پخی میکنه و در مواقع دیگه فقط لبخند میزدی ولی امروز بعد از ظهر تا اخر شب هرچی مامان باهات حرف میزنه یا بهت می خنده با صدای بلند جواب مامان را میدی و حتی عصر که رفتیم دم خونه مامان جون برای اونم با صدای بلند خندیدی. عزیزم چقدر خنده هاتو دوست دارم. کاش می تونستم کاری کنم که همیشه بخندی. ولی اگه گریه نباشه دیگه قشنگی خنده معلوم نمی شه. امشب یک شب تعطیل سه نفره داشتیم. با هم رفتیم بیرون و دو تا مجتمع خرید را گشتیم و شب هم رفتیم جایی که همیشه مامان و بابا وقتی با هم دوست بودند و وقتی تازه عقد کرده بودند م...
6 بهمن 1390

سوغاتی کیان

کیان مامان، مامان جون و خاله دیشب بعد از ٩ روز برگشتند و یک عالمه دلشون برای تو تنگ شده بود و امروز نمی ذاشتند من از خونشون بیام و هی شما را بغل میکردند و بازی و هرچی مامانی می گفت لوسش نکنید کسی محلش نمی ذاشت. برای تو گل پسر یک عالمه سوغاتی اوردند که خوشگل ترینش اینه که خاله مهدیس برات اورده و یک ساعت زحمت کشیده تا تونسته اسم شما را برای کسی که انها را درست میکرده بنویسه تا اون بتونه درست کنه، اخه زبون اونها با ما فرق میکنه و تازه خاله می گفت خانومه انگلیسی هم بلد نبوده و خاله براش کشیده روی کاغذ ولی مهم اینه که نتیجه زحمت خاله خوشگله و مامانی می خواد برات بزنه به در اتاقت. ببینش: بقیه سوغاتی ها را هم برات عکسشو میذارم  چون ...
6 بهمن 1390

خدا جون ممنون

  سلام پسملی. دیشب یک عالمه مامان و بابایی را ترسوندی ولی خدا را شکر که همه چیز به خیر گذشت. الان برات تعریف میکنم که چی شد. وقتی پریشب باهم رفته بودیم خونه خاله مهلا ( عزیزم تو یک خاله واقعی داری که خاله مهدیسه و بقیه دوستهای مامان هم خاله های دیگتند). خوابیده بودی روی مبل خاله و بازی می کردی که خاله پیشنهاد داد یک سیب را پوست بکنم و یک تکه اش را بدم تو گوگولی بخوری. گذاشتم دم دهنت وتو ذوق مرگ شدی اینقدر که دیگه اجازه نمی دادی از دم دهنت بردارم و مک میزدی بهش و تو که هیچ وقت گریه نمی کنی تا از دم دهنت برمیداشتم گریه میکردی. اخرش هم مجبور شدیم خاله شما را ببره تو اتاق پارسا( نی نی خاله که الان ٣ سال و ١٠ ماهشه) تا شما یادت بره. کلی من...
3 بهمن 1390

بدون عنوان

امروز جمعست و بابایی با دوستش رفته باغ کارداشته و من و شما مثل بقیه روزهای هفته تنهاییم. البته با یک فرق بزرگ و اونم اینکه بابا قبل از رفتنش ساعت ٨.٥ شما را حمام برده و الان تو خواب خوابی و من حوصلم سر رفته و اومدم برات یادگاری بنویسم. دیروز من با شما صبح راه افتادیم و رفتیم دنبال گذرنامه. این اولین باری بود که بعد از به دنیا اومدنت با هم تنهایی رفتیم بیرون. کریرت را گذاشتم روی صندلی کنارم و رفتیم. کنار خیابون پارک کردم و کلی با حوصله کریرت را رو کالسکت نصب کردم و پیاده رفتیم تا پلیس + ١٠ که دیدم ای وای طبقه دومه. حالا چکار کنم؟ دوباره برگشتیم تا ماشین و من کریر و کالسکه را گذاشتم تو ماشین و بغلت کردم و دوباره یک عالمه راه رفتیم و از پله ه...
30 دی 1390

شب بیداری

کیان مامان دیشب مثل هر شب ساعت ١٢ شب خوابیدی و مامانی هم غش کرد و ساعت ٣ بیدار شدی که می می بخوری. مامانی هم بهت شیر داد و تو چشماتو بستی و مامان گذاشتت سر جات و خوابید توی تختش که دید تو داری تکون می خوری دوباره خوابوندت و تو دوباره بیدار شد و از این کارهای ما بابایی هم بیدار شد و به مامان گفت تو بخواب من می خوابونمش و سعی خودش را کرد و تو را خوابوند ولی وقتی برگشت سر جاش دیدیم دوتا چشم سیاه داره توی نور اباژور برق می زنه اونم چه برقی ! برق شیطنت. شما کاملاً بیدار شده بودی و تنها چیزی که تو صورتت پیدا نبود اثار خواب بود و تازه هرچی من و بابایی نگات میکردیم بهمون می خندیدی که دیگه راه نداشته باشه که بی محلی بهت بکنیم. چون بابا مجید باید ص...
28 دی 1390

عشق مامان

پسر گلم همیشه فکر میکردم بهشت زیر پای مادره یعنی تمام مامانها در دنیای بعدی میرند به بهشت ولی حالا فهمیدم که اصلاً این معنی را نمی داده. خدا وقتی زنی را لایق مادر شدن میکنه بهشت را بهش هدیه میده. یک زندگی تازه و رویایی و عاشقانه مگه بهشتی زیباتر از این هم هست؟ وقتی که احساس میکنی با تمام وجودت عاشقی و این عشق عشقیه بی تردید و بدون هراس از جدایی. عشقی که از فرداش نمی ترسی و تازه به فردا امیدواری. عشقی که با زیباترین و معصومانه ترین لبخندها پاسخ داده میشه و عشقی که همه زندگیتو عوض میکنه.عشقی که حاضری به خاطرش از همه چیز و همه کس بگذری. عشقی بدون توقع و بدون دل شکستگی. خدایا ممنون که منو لایق این عشق دونستی. خدایا به من صبر بده تا هیچ وقت صدا...
26 دی 1390

حمام کیان

پسری عزیزم. دفعه پیش که رفتیم حمام داشتی سعی میکردی که دستتو دراز کنی و شامپو و صابونت را بگیری و مامان فهمید که دیگه میتونه اسباب بازی برات بیاره تو حمام و امروز که می خواستیم بریم حمام این دو تا را برات اورد:   تو حمام برات گذاشتمشون روی آب و اول نگاشون کردی و ذوق کردی و بعدهم دستت را دراز کزدی تا بگیریشون و وقتی هم که گرفتی مثل همه چیزهای دیگه کردیش تو دهنت. عزیزم حیف که هنوز نمی تونی توی وان بشینی و با هم بازی کنیم. هنوز باید با بابایی یا مامان جون ببریمت حمام. از وقتی به دنیا اومدی اول با مامان جون می بردیمت حمام عزیزم این ساک حمامته توش حوله ها و لوازم حمامتو میذاشتیم و میرفتیم خونه مامان جون.  ولی بعد از یک ماه با...
24 دی 1390