شب بیداری
کیان مامان دیشب مثل هر شب ساعت ١٢ شب خوابیدی و مامانی هم غش کرد و ساعت ٣ بیدار شدی که می می بخوری. مامانی هم بهت شیر داد و تو چشماتو بستی و مامان گذاشتت سر جات و خوابید توی تختش که دید تو داری تکون می خوری دوباره خوابوندت و تو دوباره بیدار شد و از این کارهای ما بابایی هم بیدار شد و به مامان گفت تو بخواب من می خوابونمش و سعی خودش را کرد و تو را خوابوند ولی وقتی برگشت سر جاش دیدیم دوتا چشم سیاه داره توی نور اباژور برق می زنه اونم چه برقی ! برق شیطنت. شما کاملاً بیدار شده بودی و تنها چیزی که تو صورتت پیدا نبود اثار خواب بود و تازه هرچی من و بابایی نگات میکردیم بهمون می خندیدی
که دیگه راه نداشته باشه که بی محلی بهت بکنیم. چون بابا مجید باید صبح میرفت سر کار بهش گفتم بخوابه و خودم هم سعی کردم ببینم میشه خودمو به خواب بزنم تا تو لالا کنی که دیدم اصلاً غیرممکنه. تو کاملاً سرحالی و اماده بازی. مامانی مجبور شد از ساعت ٣ تا ٤ صبح با شما بازی کنه و بخندیم تا تو دوباره یادت بیفته که شبه و باید بخوابی. مامانی دیشب را کوتاه اومدم اما نخوای هرشب یک سانس بازی نصف شب راه بندازیا که مامانی بداخلاق میشه.![]()
.gif)
مامان جون و خاله مهدیس هم دیروز رفتند به مدت ٩ روز مسافرت و من و شما تنها شدیم. عوضش برامون یک عالمه سوغاتی میارن. ببین چه مامان پرروئی داری! این اولین باره که بعد از به دنیا اومدن تو اونا رفتند مسافرت.تازه خاله مهدیس تابستون هم به خاطر شما که قرار بود به دنیا بیای مسافرت نرفت و الان از تعطیلات بین دو ترمش استفاده کرد و رفت تعطیلات. امیدوارم بهشون خوش بگذره چون این مدت برای من و تو خیلی زحمت کشیدند. بابا مجید هم گفته ما امسال عید نوروز دید و بازدید و فامیل را می پیچونیم و میریم مسافرت. تنها مشکل اینه که تو فندقی پاسپورت نداری و مامانی از مامانهای نی نیهای دیگه پرسیده و گفتندکه باید برای شما پاس جدا با عکس پرسنلی بگیریم حتماً هم که تو میذاری ازت عکس بگیرند تو که با دیدن این دوربین من چشات گرد میشه دیگه دوربین های اونا را ببینی چکار می کنی؟
پسری تنها کار جدیدی که این دو روز یاد گرفتی اینه که گوشتو میگیری و خیلی سفت میکنی. دردت میاد پسری اخه این چه کاریه کار خوب یاد بگیر عزیزم! از وقتی هم که با جدیت غلت میزنی دیگه مامانی مجبور شده وقتی می خواد به کاراش برسه بذارتت تو صندلی غذات. شما هم عاشق این صندلی می شینی نه ببخشید شما هنوز نمی تونی بشینی ولو میشی و تلویزیون می بینی:

پسری اولین پاپوشت برات کوچیک شد. یادمه که وقتی دبستان میرفتم و کفشام برام کوچیک می شد خیلی ناراحت می شدم اخه خیلی دوستشون داشتم و همیشه به این فکر میکردم که مامان و بابا از کجا می فهمند که کفش ادم داره کوچیک میشه. نمی دونم تو هم مثل مامانی کفش دوست داری یا نه ؟ این عکس اولین پاپوشته:

و این دوتا هم اولین پاپوشهای مامان و بابا بودند که از خونه مامان هامون اوردیم.:

بابا هم برای خودش جلف بوده ها ببین چقدر کفشاش قرمزه.! منم که خانمممممممممممم!
حالا که عکس اولین پاپوشتا گذاشتم بذار تا عکس اولین لباستم بذارم. البته این لباس نه سلیقه منه و نه مامان جون اینا لباسهاییه که بیمارستان تن نی نی ها میکنه و لای یک پتو می پیچه و تحویل مامانی ها میده. البته راستشو بخوای خیلی هم زشت نبودند. دستکش هم داشتند که ما همون روز تو بیمارستان از بس که شلوغ پلوغ بود نفهمیدیم چی شدند.



شب بیداری
