کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

اولین خرابکاری کیان

کیان، کیان، کیان. پسر بد! این چه کاری بود مامان؟ پسر بلا امروز اولین خرابکاریتو کردی و داد مامان را در آوردی. حالا چکار کنم وروجک؟ میدونی پسملی اوایل که به دنیا اومده بودی تا ٢ماه پرده اتاق مامانی نازک بود و تو هم تا هوا روشن میشد بیدار می شدی و شروع خنده و بامزگی و مامان بیچاره هم که خوابالو و تو هم خنده رو. ولی بعدش مامان جون بهمون گفت که باید پرده اتاق را تیره کنیم تا تو نفهمی که روز شده.(سرت گول بمالیم) و تو هم گول خوردی الان تا 9 می خوابی و من خیلی خوشحالم. تو هیچ وقت نمی فهمی چون پسملی ولی یادت باشه برای یک مامان که نصف شبها شیر میده یک ساعت بیشتر خوابیدن یک دنیا می ارزه. تو صبحها که از خواب بیدار میشی بی نظیری. یک عالمه میخندی و ذوق...
17 دی 1390

واکسن 4 ماهگی

پسر ٤ ماهه من: وزن: ٨ کیلوگرم قد: ٥/٦٢ پسر گلم واکسن ٤ ماهگیتو با ٤ روز تاخیر بهت زدم. اونم تو چه روزی! امروز صبح بعد از ٤ ماه اولین صبحی بود که وقتی از خواب بیدار شدی مامانی پیشت نبود. اخه امروز صبح زود باید می رفت دانشگاه برای مصاحبه و اصلاً هم خوب نبود و مامان بی اعصاب شد و برگشت. مامان جون ٧ صبح اومد که پیش شما باشه تا من برگردم و وقتی اومدم باهم رفتیم مرکز بهداشت نزدیک خونمون تا واکسنت را بزنیم. اول وزنت کردند و بعد هم قدت و دور سرت را اندازه گرفتند. و بعد رفتیم برای واکسن. با اینکه خیلی از مامانها می گند که دلشو ندارند واکسن زدن نی نی را ببینند ولی من ترجیح میدم تو بغل خودم باشی و واکسن بزنی. وقتی آمپولو کردند توی پات ه...
12 دی 1390

4 ماهگی کیان

پسر گلم چهار ماهگی تو مصادف بود با روزهای اخر سال 2011 و شروع سال 2012 میلادی. عزیزم کریسمس مبارک. مامانی عاشق کریسمس و بابانوئل و تزئینات درخت کریسمسه و هر سال با بابایی توی کریسمس میرفتیم جلفا و خاقانی که محله های ارامنه اصفهانه و کلی چیزهای کریسمس میدیدیم. تازه بعضی وقتها پاپانوئل هم می دیدیم. پارسال دوتا پاپا نوئل بهمون شکلات دادند. ولی امسال نمی دونم چرا نرفتیم. تو فنقلی کل زندگی را ریختی بهم و اصلاً وقت نمی کنیم که فکر کنیم دوست داریم چیکار کنیم. سال دیگه با هم میریم شاید تو هم مثل مامانی دوست داشته باشی. کریسمس مبارک پسری این روزها هرچی که دم دستت باشه را می کنی توی دهنت و می خوری. اگه چیزی گیرت نیاد دستاتو می خوری. ماما...
12 دی 1390

اولین غلت کیان

سلام پسملی مامان. عزیز دلم پریشب مامانی نصف شب بلند شد تا سری به شما بزنه و ببینه که همه چیز خوبه یا نه. البته باید بدونی که اینم از معجزات خداونده چون مامانیت خیلی خیلی خوش خوابه و همه بهش می گفتند که تو عمراً بتونی شب بلند بشی و شیر بدی. تازه بابا مجید هم همش مامانی را مسخره میکرد و می گفت بعداً که نی نی دار شدی نی نی میاد بالای سرت و میزنه تو سرت میگه مامان پاشو شیرمو بده ولی اصلاً اینطوری نشد. مامانی از شب اول بیدار بیداره. غیر از وقتهایی که شیر میخوری تازه مامانی چند بار هم بیدار میشه و بهت سر میزنه. پریشب بلند شدم و نزدیک بود از ذوق بمیرم. آخه مامانی شما روتونا کرده بودید به مامان و خوابیده بودی. میدونی یعنی چی؟ یعنی تو روی یک دست...
4 دی 1390

یلدات مبارک عزیزم

من این شبهای بلند را دوست دارم و بلندترین شب سال را بیشتر، آن شب که دقیقه ای بیشتر در خیال من میمانی پسر عزیزم اولین شب یلدات مبارک. عزیزم امروز تا عصر مامانی ناراحت بود که تو کوچولو را برای شب یلدا نمی تونست جایی ببره. میدونی عزیزم الودگی هوای شهرمون به سه برابر حد مجاز رسیده و همه جا را تعطیل کردند و نباید نی نی هایی مثل تو از خونه بیان بیرون. چون تولد باباجون شب یلداست هرسال ما شب یلدا میرفتیم اونجا ولی امسال نمیشد. تا ساعت ٥ عصر هیچ خبری نبود تا بابا مجید از سر کار اومد و گفت می خواهی بگیم همه بیان اینجا. ما نمی تونیم بیرون بریم اونها که میتونن بیان اینجا. مامانی هم گفت باشه اخه برای شما رفته بود لباس هندونه ای و توپ هندونه ...
1 دی 1390

کیان سعی میکنه غلت بزنه

کیانه مامان ببخشید که مامانی دیر به دیر میاد سراغ وبلاگت ولی خوب تقصیر خودته بلا. تو حسابی درگیرم کردی و وقت نفس کشیدن برام نذاشتی عزیزم. یا دارم بهت شیر میدم و یا داریم با هم بازی می کنیم و وقتی هم که می خوابی مامان باید تند تند خونه را مرتب کنه و لباسهای شما را بشوره و هزارتا کار عقب مونده دیگه . آخه تو بلا خیلی کم می خوابی و کل خوابت توی روز به ٢ ساعت می رسه که دکترت میگه اشکالی نداره و بعضی از نی نی ها که هوشیاریشون بالاست کم می خوابند. بلای شیطون. خدا به دادم برسه. عزیزم چند روزی میشه که داری سعی می کنی خودتو کج کنی. حالا عکستو برات میذارم تا به خودت بخندی. تازه خیلی هم کیف می کنی و فکر می کنی کار خیلی مهمی داری انجام میدی. خسته نشی ما...
29 آذر 1390

کیان تنبیه می شود

کیان کوچولو تو دیشب برای اولین بار توسط بابا و مامانت تنبیه شدی. هه! بیچاره. تقصیر خودت بود مامانی اخه دیشب نزدیک به سه مرتبه خوابوندمت و دو دقیقه بعدش دستتو میکردی توی دهنت و میخوردی و به خاطر این کارت از خواب بیدار می شدی. مامانی هم دیگه خسته شد و به بابایی گفت بیا دستاشو ببندیم. بابایی هم موافقت کرد و قنداقت کردیم. البته پاهاتو آزاد گذاشتیم فقط دو تا دست کوچولوهاتو بستیم. یکم نق زدی ولی عوضش راحت خوابیدی. قدیمیا یه چیزایی میدونستن که بچه را قنداق می کردند. عزیزم هنوز چهار ماهگیت تمام نشده و کاری که می کنی اینه که کمرت را به یک طرف بلند می کنی. ولی هنوز نمی تونی کامل بگردی. دستت را هم دیگه به طور ارادی به طرف چیزهایی که می خواهی دراز م...
29 آذر 1390