کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان 6 ماهه شد

    کیان مامان نیم سالگیت مبارک عزیزم. مامان همیشه یکی از ارزوهاش این بود که یک نی نی 6 ماهه داشته باشه و حالا یکی از بزرگترین ارزوهای زندگیشو براورده شده تو بغلش می بینه. تو در 6 ماهگی: غلت کامل را تقریباً یاد گرفتی و می تونی وقتی دمر شدی دوباره به حالت قبلت برگردی. با جدیت و با صدای بلند اواز می خونی و خیلی هم از این کار لذت میبری. میتونی با تکیه گاه بشینی ولی بعد از مدتی به جلو خم میشی تا یا پاهاتو بگیری و یا هر چیزی که در محدوده دیدت پیدا میشه. تو روروئک می شینی و صداشو درمیاری و ذوق میکنی ولی هنوز نمی تونی حرکتش بدی. فرنی و سرلاک برنج می خوری. قطره اهن هم شروع کردی(روزی 1 ml) شبها ...
7 اسفند 1390

باید های زندگی

پسر گلم، یکی از مامانهایی که به وبلاگ تو اومده بود و نوشته های مامانی را خونده بود برات یک نظر ناراحت کننده گذاشته بود و الان دو روزه که فکرمو به خودش مشغول کرده. راستشو بخوای منو متهم کرده بود که لیاقت مادری را ندارم. بهم گفته بود که مادر بدی هستم که از اینکه تو شبها نمی خوابی ناراحتم و دنبال یک راه حل برای خواب شبانه تو میگردم. گفته بود که مادری یعنی همین. باید تحمل کنم و این حرفهایی که میزنم از یک مادر بعیده. داشتم فکر میکردم شاید تو هم اگه یک روز وبلاگت را بخونی به همین نتیجه برسی و در مورد من مثل اون فکر کنی. این مطلبو برات می نویسم تا دلیل این کارمو بدونی. برام مهم نیست بقیه در موردم چه فکری می کنند. مهم اینه که تو به حس مادریم شک نکنی...
4 اسفند 1390

کیان مارک دوست

کیان عزیزم داری اخرین روزهای 6 ماهگی را میگذرونی. پریروز خوابیده بودی و داشتی اواز می خوندی و حرف میزدی با خودت که دیدم صدات نمیاد اومدم دیدم مارک پتوتا پیدا کردی و با دوتا دستات گرفتی و داری با دقت بررسیش می کنی. دلم نیومد با صدای دوربین حواستو پرت کنم. خیلی دلم می خواست بدونم از این مارک چی می فهمی. ظهر رفتیم خونه مامان جون و دوباره دیدم خرگوش خاله مهدیسو برداشتی و داری مارکشو نگاه میکنی. فندقی با مارک وسایل چکار داری؟ برام عجیبه که این تنها چیزیه که وقتی پیداش میکنی نمی کنی تو دهنت و فقط نگاش مییکنی. دیشب هم خونه مادر جون پتویی که مادر جون برات خریده را کشیده بودی روت و باش بازی میکردی که دیدم مارک اونم پیدا کردی. خیلی باحالی. دنبال چی ...
4 اسفند 1390

اولین غلت کامل

کیان عزیز تو در اول اسفد ماه یعنی 6 روز مونده به پایان 6 ماهگیت غلت کامل زدی و دیگه دمرو گیر نیفتادی و غر بزنی، خودت دوباره غلت زدی و صاف شدی. تازه یاد گرفتی وقتی دمرو میشی و چیزی جلوته که دوست داری بهش برسی، باسنتو میدی بالا و سعی میکنی خودتی بکشی جلو. ولی هنوز که موفق نشدی عزیزم. مامانی در فکر عید و سفره هفت سینه. امسال اولین سالیه که تو کنار من و بابا مجید هستی و نمی دونم یعنی تا موقع تحویل سال میتونی بشینی یا نه؟ در هر صورت امسال هفت سین را رو میز ناهارخوری میذارم تا اگه تونستی کنارش بشینی عزیزم. در فکر یک هقت سین ابی هستم. خدایا ممنون که توی سال 90 یکی از فرشته هاتو برای من فرستادی. امسال برای من و خانوادم خیلی سال خوبی بود حیف که دار...
2 اسفند 1390

کیان بلا

سلام پسملی میدونی چرا امروز به لقب بلا مفتخر شدی؟ نگاه کن: نشوندمت تو صندلی غذات تا برم برات فرنی بیارم. نگاه کن لبتو چکار کردی این هنر این دو روزته یاد گرفتی لب پایینتو می خوری. ولی مهم نیست تا رفتم برسم به اشپزخونه تو اینطوری شدی: دستتو اوردی جلو و لبه صندلی غذاتو گرفتی و بعدشم: اومدی جلو و شروع کردی به خندیدن. پسرم این یعنی دیگه تو صندلی غذاتم نمی تونم با خیال راحت بذارمت. باید همه کمربنداتو ببندم. کیان بلا! البته میدونی این هنرنمایی شما و مبهوت شدن من به کارهای تو و سعی در ثبت کردن این کارات با دوربین چه نتیجه ای داشت؟ عزیزم فرنیت با قابلمت سوخت. میدونی مامانی قبلاً هم اوایل ازدواجش سابقه قابلمه سوزوندن داش...
30 بهمن 1390

دکتر جدید کیان

باز باران بارید،            خیس شد خاطره ها،                      افرین بر دل ابری هوا.....                                    هرکجا هستی باش، اسمانت ابی و تمام دلت از غصه دنیا خالی پسر گلم شما از پنج شنبه داری تک سرفه می کنی و مامان نگران بود که یکوقت مریض نشده باشی. اخه بابا مجید سرما خورده و نمی خواستم از اون...
29 بهمن 1390

روز عشق

پسر عزیزم اولین ولنتاین زندگیت مبارک. عزیز مامان برات تاریخچه روز عشق را می نویسم تا بدونی که عشق تا چه حد مقدسه و چرا مامان در اولین ولنتاین زندگی برات دعا میکنه که یکروز عشق واقعی زندگیتو پیدا کنی و عاشقانه دوستش بداری. ولنتاین در صده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده‌است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته‌است از جمله اینکه مردان مجرد نسبت به آنانی که همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم ممنوع می‌کند. کلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که ه...
24 بهمن 1390