کیان بلا
سلام پسملی میدونی چرا امروز به لقب بلا مفتخر شدی؟ نگاه کن:

نشوندمت تو صندلی غذات تا برم برات فرنی بیارم. نگاه کن لبتو چکار کردی این هنر این دو روزته یاد گرفتی لب پایینتو می خوری. ولی مهم نیست تا رفتم برسم به اشپزخونه تو اینطوری شدی:

دستتو اوردی جلو و لبه صندلی غذاتو گرفتی و بعدشم:

اومدی جلو و شروع کردی به خندیدن. پسرم این یعنی دیگه تو صندلی غذاتم نمی تونم با خیال راحت بذارمت. باید همه کمربنداتو ببندم. کیان بلا!
البته میدونی این هنرنمایی شما و مبهوت شدن من به کارهای تو و سعی در ثبت کردن این کارات با دوربین چه نتیجه ای داشت؟

عزیزم فرنیت با قابلمت سوخت. میدونی مامانی قبلاً هم اوایل ازدواجش سابقه قابلمه سوزوندن داشت ولی چند سالی بود که از سرش افتاده بود که انگار دوباره شروع شد. شاید هم من به قابلمه نو حساسیت دارم باید یک دور بسوزه تا خیالم راحت بشه. خوبه بازم قابلمه داری.اینها را به کسی نگیا مثل یک راز پیش خودت نگهدار باشه!


کیان بلا
