کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

اولین سقوط

1391/1/23 23:33
نویسنده : مهسا
422 بازدید
اشتراک گذاری

پسر مامان امروز حسابی مامانا ترسوندی. نمی تونم با هیچ کلمه ای احساس امروزم را توضیح بدم. امیدوارم دیگه هیچ وقت این اتفاق نیفته. پسری امروز بعد از ظهر مثل هر روز تو تخت مامان خوابیدی و درست وسط تخت. مامان هر دفعه بهت سر میزد ولی ساعت ٥/٣ یکدفعه صدای توپی اومد و بلافاصله بعدش صدای جیغ تو! وای خدای من! غیر قابل توضیحه، مامانی از وسط هال تنها چیزی که میدیدم تخت خالی خودم بود و فکر اینکه تو از تخت افتادی. خودم هم نمی دونم تا اتاق خواب چطوری اومدم. قلبم داشت می ایستاد. تو پایین تخت افتاده بودی و معلوم بود که از خواب پریدی. یعنی تو خواب غلت زده بودی و از تخت افتاده بودی. سرت هم خورده بود لب سبد وسایل تعویضت. تمام بدنم یخ کرده بود تا وقتی که بغلت کردم و فهمیدم مشکل خاصی نداری و فقط از اینکه اینطوری از خواب پریدی ترسیدی. خیلی زود هم آروم شدی و به مامان خندیدی ولی مامان تا شب هم حالش خوب نشد. فکر کنم قند خون و فشارم با هم افتاده بود و انگار همه انرژی بدنم یکدفعه خالی شده بود.

عزیزم متاسفم اگه کوتاهی من باعث این اتفاق شد. البته تو اصلاً عادت نداشتی تو خواب غلت بزنی، فقط در حد پهلو به پهلو شدن بود و هر وقت هم که از خواب بیدار میشدی از خودت صدا در می اوردی که من بیدارم و بعد شروع میکردی به غلت زدن ولی ایندفعه... اصلاً نمی خوام بهش فکر کنم . سرم درد میگیره و انگار همه اون لحظه ها دوباره برام زنده میشه.

مامانی از خدا ممونم که برات فرشته نگهبان گذاشته که روی بالهای اون بیای پایین و آسیبی نبینی. من که هنوز خودمو نبخشیدم امیدوارم تو منو ببخشی و خدا هم از دستم ناراحت نباشه که از هدیش خوب مواظبت نکردم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)