کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

بابا عصبانی میشود

کیان موشه یکی از تفریحات تو که باعث شده بود همیشه یک چشمت به در دستشویی باشه تا ببنی ما کی یادمون میره درش را ببندیم این بود که خودت را بی صدا به اونجا برسونی و بری تو و بری سراغ مینی واشرت و تزیینات خوشگلی که من و خاله مهدیس با یک عالمه وسواس برای سیسمونیت چیدیم روی اون را دونه دونه بکنی و چون از حالت ژلاتینیش خوشت می اومد یواشکی میذاشتی تو دهنت. مامان و بابا کلی برات مودبانه توضیح میدادند که خطرناکه و نباید بکنی تو دهنت و خیلی هم مواظب بودند که در اونجا باز نمونه ولی....اینقدر موش بازی در اوردی که بابا مجید عصبانی شد و همه برچسبهای روی مینی واشرت را کند و انداخت تو سطل! تو هم چند روزی میدویدی و میرفتی سراغش ولی وقتی میدیدی چیزی روش نیس...
1 شهريور 1391

یک سال قمری گذشت.

  کیان موشه امروز 29 ماه رمضونه و این یعنی از روز تولد تو یک سال قمری گذشته. پارسال 29 ماه رمضان دقیقاً همین ساعتی که الان دارم  وبلاگتو می نویسم و تو خوابی ( اگه بیدار باشی هیچکس اجازه نداره بیاد پای کامپیوتر چون میای و خاموشش میکنی).چشمهامو باز کردم و به ساعت روبروم نگاه کردم و سرمو اوردم بالا ببینم چه خبره که دیدم دکتر بیهوشیم جلوم نشسته و داره پرونده پر میکنه. 1 ساعت ونیم از وقتی برای اخرین بار ساعت را دیده بودم میگذشت و فهمیدم که شما به دنیا اومدی. چه حس خوبی بود. پارسال ماه رمضان 30 روزه بود و ما و شما روز 30 ام مرخص شدیم و فرداش یعنی عید فطرهمه اومدند دیدنمون. مادر جون همه روزه هاشو میگیره و پارسال به مامانی گفت...
28 مرداد 1391

اولین قدم !

پسرم اولین قدم مستقل زندگیشو در 25 مرداد 1391 یعنی در 11 ماه و ١٨ روزگی برداشت. البته یکی نبود و دو قدم بود. خونه مامان جون داشتی طبق معمول با میز تلویزیون بازی میکردی و اواز می خوندی ومنم داشتم نگات میکردم، که خاله از دانشگاه اومد و زنگ خونه را زد. مامان جون اومد که بره در را باز کنه و بهت گفت کیان بیا بریم در را رو خاله باز کنیم. تو هم میز تلویزیون را ول کردی و خودت دو قدم راه اومدی تا پیش مامان جون و رفتی تا در را باز کنی. عزیزم خیلی خیلی خوشحالم. دوست داشتم روز تولدت بتونی راه بری و حالا تونستی. از اون روز بازم سعی میکنی دستتو ول کنی و راه بری ولی فقط یک قدمهو بعد تپی می شینی و خودت می خندی. خدا ممنون که منو لایق این خوشحالی ها...
28 مرداد 1391

اولینهای بد!

پسر گلم دو روز پشت سرهم دو تا از اولین هاتو تجربه کردی که اصلاً هم اولین های خوبی نبود و مامان ناراحته. یعنی فکر میکنه تقصیر خودشه و مواظبت نبوده. اولیش جمعه بود که بابایی خونه بود و داشتی با بابا تو هال بازی میکردی و مامانی هم داشت آشپزی میکرد. فر هم روشن بود و اصلاً یادم نبود که شما میای دستتو میذاری به فر و می ایستی. تند تند اومدی تو آشپزخونه و دستتو گرفتی به فر تابلند شی و نوک انگشتت سوخت. عزیزم انگشت وسطی دست چپت بود. هم ترسیدی و هم دردت گرفت.دلم برات یک عالمه سوخت.اخهتو خیلی نجیبی وفقط یک کوچولو غر زدی. من اگه انگشت خودم اینطوری بسوزه بیشتر جیغ میزنم تا تو. براتخمیر دندون زدیم و زیر آب سرد گرفتیم. جرات نکردم کرم سوختگی بزنم. فکرکر...
23 مرداد 1391

کیان و بانی نی

پسر گلم ، مامانی یکهو به این نتیجه رسید که نکنه داره در تربیت تو کوتاهی میکنه و از هوش تو استفاده نمی کنه و یک دفعه تصمیم گرفت که از خاله ها کمک بگیره، دوستهای مامانی گفتند که برای شما سی دی با نی نی بگیرم. یکروز عصر با مامان جون و خاله رفتیم بیرون.کلی گشتیم تا از شهر کتاب چهارباغ پیدا کردیم و خریدیم. 1 و 2 را خریدم تا اگه دوست داشتی بقیشو بگیرم. تا برسیم خونه شماره یکش گم شد و نمیدونم کجا افتاد ولی شماره 2 را صبح برات گذاشتم و اینم نتیجش: نشستی تو کریرت که خودت دو روزه از تو اتاقت اوردیش بیرون و میری توش می شینی. مامان این شکلی شد بعد از 5 دقیقه گردنت افتاد 1 دقیقه بعدش از تو کریر اومدی بیرون و رفتی طرف میز تلویزیون ...
22 مرداد 1391

اولین آرایشگاه

پسرم شما وقتی به دنیا اومدی یک کوچولو فقط مو داشتی که اونم تا اخر یک ماهگی ریخت و تو تبدیل به یک نی نی کچل شدی. ولی از 2 ماهگی کم کم موهات داره در میاد. مامانی می خواست که شما برای تولدت موهات مرتب باشه و پشت گردنت خط داشته باشه.مثل یک مرد کوچک. برای همین با مامان جون و خاله بردیمت آرایشگاه. رفتیم که ازشون وقت بگیریم و ببینیم کی وقت میدندکه فهمیدیم فقط آرایشگاهی که بابا میره اینقدر باکلاسه که باید وقت بگیری. اینجا تا رفتیم گفتند بشینید. البتهشما قبلاً یکبار دو ماه پیش به صورت خانگی و توسط مامان جون یکم موهای پیچ وتاب خوردتون کوتاه شده بود ولی این اولین آرایشگاه رسمی تو بود. تو آرایشگاه ازت عکس گرفتیم . البته همه مامان و باباهایی که اون...
16 مرداد 1391

کیان 11 ماهه شد!

  هورا. پسرکم ١١ ماهه شد قد: ٧٥ سانتیمتر    وزن: ١١ کیلو         دور سر: ٤٨.٥ سانت کیان در یازده ماهگی: - چهاردست و پا با سرعت باور نکردنی میره. - با میز و تخت و کمد ایستاده تاتا میکنه. - تا یک دقیقه را میتونه بدون گرفتن بایسته و بعد تپ میشینه. - دامنه لغاتش همونیه که بود. بابا، مامان، دد. فقط یکبار گفته آب. دیگه هیچی نمیگه و همه منظورهاشو با چشم و سر و دست میرسونه. - هرجا باشه و آهنگ شاد بشنوه میخنده و دست دستی میکنه. - از تخت و میز و مبل بالا میره ولی هنوز بلد نیست پایین بیاد. -  بوس میکنه البته هرکسی که خودش بخواد و هر وقت که دلش بخواد. - ...
7 مرداد 1391

شهربازی کیان

پسر گلم دیشب به پیشنهاد خاله مهدیس رفتیم شهر بازی. دفعه قبلی که شهر بازی رفتیم شما تو دل مامانی بودی و داشتیم اخرین ماهها را با هم میگذروندیم. با خاله مهدیس و ارش و مامان جون رفتیم و من و مامان جون هی قدم زدیم  و خاله و ارش سوار اسباب بازیها شدند و من هی فکر میکردم من کی پسرمو میارم. فکر نمیکردم اینقدر زود باشه. البته شما هنوز نمیتونی هیچی سوار بشیا. حتی چرخو فلک کند و آروم شهربازی هم شرط یکسال داشت. شما را با کالسکه گذاشتیم پیش مامان جون و  باخاله و بابامجید رفتیم بازی. خیلی خوش گذشت مامانی .شما هم انگار نه انگار که ساعت داره از ١٢نیمه شب هم رد میشه.  چونتو ازهمه کوچولو تر بودی برای اینکه دلت نشکنه تا...
6 مرداد 1391

مروارید هفتم

پسر مامان هفتمین دندون خوشگلت در اخرین روز از ١٠ ماهگیت در اومد. عزیزم یادته که دفعه پیش ٦ تا دندون را با هم و در طول یک هفته در اوردی که شامل ٤ تا دندون بالا و دوتا پایین بود و در ٦.٥.٩١ (صبح زود) کنار دندونهای پایینت سمت راست یک مروارید خوشگل دیگه بیرون اومد. می خوای بدونی چطوری دندون در میاری؟ اول دو روز بابا مجید هی میاد میگه این داغه نکنه تب داره و بعدش یک شب تا صبح بیقراری میکنی و ٤ بار بیدار میشی وهی می خوای سرشیشتو بجوی و یک صبح تا شب هم غیر از شیر هیچی نمی خوری و بعدش یک دندون خوشگل در میاری. چند روزه داری با مامانی مسواک میزنی. یعنی هر وقت مامان و بابا مسواک میزدند تو می خندیدی و ذوق میکردی برای همین مامان برات مسواکهای ا...
6 مرداد 1391

ماه رمضان

پسر گلم، ماه رمضان شروع شده واین اولین ماه رمضانیه که تو پیش مامان و بابا بیرون دل مامانی هستی. من خیلی این ماه را دوست دارم و دلیل اصلیش هم اینه که همه چیز توی این ماه تغییر میکنه. ساعتهای رفت و اومد آدمها، ساعت سر کار رفتنها و برگشتن ها، ساعتهای خرید، مهمونی رفتن، مهمونی دادن و حتی لباس پوشیدن ادمها هم تغییر میکنه. شیرینی فروشیها هم مدل شیرینیها شونا تغییر میدند و همه چیز یک شبه متحول میشه و من این تنوع را دوست دارم.  خیلی هم ربطی نداره که روزه بگیری یا نه! خود به خود در این تغییر یکدفعه ای قرار میگیری. انگار همه چیز از یک نواختی خارج میشه. امسال از شب اول ماه رمضان، یاد پارسال افتادم. پارسال با شروع ماه رمضان کم کم داشتیم به...
6 مرداد 1391