کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

اولین خرید بابا

مامانی دیشب بابا مجید برای اولین بار برای پسر گلش کادو خرید. دوتا کلاه خوشمل. کلاه های سیسمونیت برات کوچولو شده بود و مامانی و خاله مهدیس هرچی گشتیم کلاه خوشگل برات پیدا نکرده بودیم.ولی بابا مجید دوتا خوشگل برات خریده که هردو هم اندازته پسری. نمی دونم چرا ولی همیشه از اینکه بابای نی نی تنها بره بیرون و برای نی نی خرید کنه خوشم می اومد و دیروز واقعاً ذوق کردم. احساس خوبی بهم دست میده انگار حس میکنم توی این خریدهای مردونه یک عالمه عشق وجود داره . مرسی بابا مجید پسری الان که دارم وبلاگتو می نویسم تو خوابی و شاید بهتره بگم غش کردی. امروز مامان و بابا کار اداری طولانی داشتند و مامان جون هم تهرانه و برای همین شما را بردیم از صبح...
26 ارديبهشت 1391

سالگرد ازدواج مامان و بابا

  پسر عزیزم امروز ٩ سال از روزی که بابا مجید و مامان مهسا با هم ازدواج کردند میگذره. هیچ وقت ٩ سال پیش فکر نمی کردم که چند سال بعد ممکنه من نی نی داشته باشه. اونروزا کوچولو بودیم و عاشق و به تنها چیزی که فکر میکردیم رسیدن بهم بود. پسری بابا و مامان با عشق ازدواج کردند یک عشق ٣ ساله و همین عشق هم باعث شده که این ٩ سال به نظرمون خیلی زود بگذره و تونستیم همه مشکلات را با خنده حل کنیم. کیان مامان برات هر لحظه دعا میکنم که تو هم وقتی بزرگ شدی عشق واقعی را درک کنی، پیدا کنی، براش بجنگی و لذتشو ببری. خدایا مرسی برای این فرشته کوچولوی آسمونی در نهمین سالگرد ازدواجمون:   پسری دیروز هم تو و بابا مجید برام...
25 ارديبهشت 1391

روز مادر

  کیان عزیزم امروز برای تو نمی نویسم، امروز برای کسی می نویسم که اومدن تو باعث شد خیلی خیلی بیشتر دوستش داشته باشم و یا شاید بهتره بگم مدل دوست داشتنم عوض شد. حالا دیگه یک جور دیگه بهش نگاه میکنم، دیگه حاضرم هرکاری برای خوشحالیش بکنم. حالا معنی همه سخت گیریها، نه گفتن ها، اضطرابها و نگرانیهاش را می فهمم. حالا میدونم که چه شبها و روزهایی به خاطر من از خوابش گذشته، میدونم برای دیدن یک لبخند روی لبهای من حاضر بوده از همه دنیاش بگذره، میدونم که برای خوردن یک قاشق بیشتر غذام حاضر بوده هر کاری بکنه، میدونم چطور با همه وجودش نگرانم بوده و میدونم که بارها و بارها از خدا خواسته مریضی من مال اون باشه و من سالم باشم. حالا میدونم برای آرومشد...
23 ارديبهشت 1391

گردش یکروزه

مامانی امروز روز تعطیل بود و با بابا مجید و دوستهای خانوادگیمون رفتیم بیرون، ایندفعه رفتیم به سمت جنوب اصفهان و منطقه سمیرم. رفتیم باغ سیب دوست بابا و تا عصر اونجا بودیم. شما هم پسر خوبی بودی. تا ظهر بیدار بودی و شیطونی میکردی، مامانی بهت هندونه داد که خیلی دوست داشتی، فکر کنم شکوفه هم دوست داشتی بخوری ولی مامانی نذاشت. مامان بد!  وقتی می خواستیم ناهار بخوریم شما خوابیدی! خیلی وقت شناسی پسری. بعد از ظهر بیدار شدی و دوباره بازی و شیطونی. خیلی هم ناپرهیزی کردیم، مامان بهت شیرینی هم داد و تازه توی راه برگشت که بستنی خوردیم شما هم اولین بستنی قیفی زندگیتو خوردی. قول بده به مامان جون و خانم دکترت نگی، باشه؟ مادر جون اشکالی نداره چون اون...
22 ارديبهشت 1391

عکس و خاطره

پسری بعضی وقتها هیچ اتفاق خاصی نمی افته ولی همون اتفاقات روزمره خودش برای آدم خاطره میشه. مامانی میخواد چند تا عکس برات بذاره. دیگه توی تختت بلند میشی، میشینی و لبه تختو میگیری و خب صد البته که می خوری! کم کم باید لبه تختتو ببرم بالا و منتظر بمونم تا روزی که توی تختت بایستی و لبه تختتو بگیری. دیگه توی وان نوزادیت خیلی نمی مونی و خودتو بلند میکنی و مامان باید تند بشورتت و بعد بذارتت توی وان بزرگت تا خودت بشینی و بازی کنی. البته هنوز جرات نداره که نگیرتت. اصرار داری که آب را از لبه فنجون بخوری و نتیجش اینی میشه که می بینی. تمام جلوی لباستو خیس میکنی داری از خواب میمیری،  چشماتو میمالی، ولی بازم حاضر نیستی بیای تا ل...
16 ارديبهشت 1391

خداحافظی با گهواره

پسر مامان تقریباً از اوایل ٥ ماهگی مامان شما را برد تو اتاق خودت و توی تخت خودت خوابیدی و از اونموقع گهوارت کنار اتاقت نقش دکور را داشت ولی مامانی فکر کرد اینطوری هم کثیف میشه و هم فضا اشغال میکنه و وقتی تو بخوای چهاردست و پا بری بهش گیر میکنی برای همین امروز تصمیم گرفت بسته بندیش کنه و ببره خونه مادر جون. اینا عکسهای خداحافظی تو با گهوارته. عزیزم باورم نمیشه که اینقدر بزرگ شده باشی.اوایل که می خوابیدی توی گهوارت گم میشدی و حالا تقریباً اندازه گهواره ای مامانی قدتم بلند شده و پاهات رسیده به آخر گهواره دیگه تو گهواره گریه نمی کنی داری و حرف میزنی البته به زبون خودت دیگه حتی بلند میشی و می شینی دیگه...
14 ارديبهشت 1391

غذای انگشتی

سلام پسری مامان از اونجایی که دیگه وارد ماه ٩ شدی مامانی دوباره رفت سراغ کتاباش ببینه حالا باید چکار کرد و دید که توی کتابهای تغذیه کودک نوشته از پایان ٨ ماهگی نینی ها میتونند غذای انگشتی بخورند و باید براشون درست کنیم و بذاریم جلوشون تا خودشون بخورند. خیلی هم واجبه چون روی رفتارهاشون اثر گذاره. مامان هم از اونجایی که می خواست همه چیز در مورد شما درست باشه، تخم مرغ صبحانتو به صورت انگشتی بهت داد و این اتفاقات افتاد: اول مودبانه دستتو کردی تو ظرف و گذاشتی دهنت بعد فکر کردی لیوانه و باید از سرش بخوری وقتی خوردی احساس کردی چه اسباب بازی خوبیه و وارونش کردی تا باهاش بازی کنی اینم آخرش یک پسر کثیف و گرسنه ...
12 ارديبهشت 1391

کیان 8 ماهه شد

  کیان در ٨ ماهگی: وزن: ٩ کیلو و ٧٥٠ گرم قد: ٥/٧٢ کیان دیگه خیلی خوب می شینه و حتی میتونه وقتی نشسته دلا بشه و چیزی را برداره و دوباره برگرده سر جاش.  سینه خیز میره و بعضی وقتها خودشو بلند میکنه .  دستشو به میز میگیره و می خواد بلند شه و بایسته ولی نمی تونه. با کمک اینکارو میکنه و از اینکه لب میز ایستاده خیلی خوشحال میشه. سرسری میکنه، زبونشو در میاره و وقتی می خواد کار دقیق بکنه نوک زبونشو از گوشه دهنش در میاره. دیگه بیرونو میشناسه و وقتی می خواد لباس بپوشه ذوق میکنه تا بره بیرون. موقع برگشت پشت در خونه گریه می کنه که نریم تو خونه. دیگه هر کسی جلوش لباس بپوشه دست و پا میزنه تا باهاش بره ب...
8 ارديبهشت 1391

گردش یک روزه

عزیز مامان دوباره بهار شده و همه جا سبز و قشنگ و تفریحهای یکروزه خیلی خیلی لذت بخشه. مخصوصاً که امسال تو عزیز مامان هم همراهمونی. عزیزم ٤ شنبه تعطیل بود و با دوستهای خانوادگیمون رفتیم سمت غرب اصفهان و منطقه فریدون شهر. بابا مجید برامون اونجا ویلا گرفته بود ولی راستشو بخوای کلاً دو ساعت هم توی ویلا نموندیم و ترجیح دادیم توی طبیعت بکر روزمونا سر کنیم. عکسهای خوبی ازت ندارم چون جاهای خوشگلش مثل دشت لاله های واژگون شما لالا بودید تو ماشین و دلمون نیومد که بیدارت کنیم. کلاً نمیدونم چرا ولی فکر کنم به خاطر هوای خنک و تمیزی که بود تو بیشتر روز را خواب بودی. بیدار میشدی نیم ساعت بازی میکردی و دوباره می خوابیدی. فکر کنم هیچ روزی توی زندگیت ح...
7 ارديبهشت 1391

تولد مامان جون

مامانی بازم تولد! یکم توی بهار سرمون شلوغه عزیزم. اول تولد بابا مجیده و بعد تولد مامان جون.البته تمام نمیشه ها بازم تا اخر بهار تولد داریم. تولد مامان جون ٣ روز بعد از تولد بابا مجیده. یعنی اول اردیبهشت، که امسال جمعه بود. عصر رفتیم خونه مامان جون و تا شب اونجا بودیم. تو هم که اخر شیطونی: یکدونه عکس صاف نداری، همش دلا شدی تا دستو بکنی توی کیک و شایدم کیکو برداری بکنی تو دهنت. من چطوری میتونم برای تو تولد بگیرم؟؟؟؟؟ وقتی هم که کارد کیکو دیدی مجبورمون کردی بدیمش بهت تا بخوریش و اینم از کادوی مامان جون که خاله براش خریده بود بالاخره اینقدر شیطونی کردی که تبعید شدی توی روروئکت، تازه زبونم در میاری! این جز...
1 ارديبهشت 1391