عکس و خاطره
پسری بعضی وقتها هیچ اتفاق خاصی نمی افته ولی همون اتفاقات روزمره خودش برای آدم خاطره میشه. مامانی میخواد چند تا عکس برات بذاره.

دیگه توی تختت بلند میشی، میشینی و لبه تختو میگیری و خب صد البته که می خوری! کم کم باید لبه تختتو ببرم بالا و منتظر بمونم تا روزی که توی تختت بایستی و لبه تختتو بگیری.

دیگه توی وان نوزادیت خیلی نمی مونی و خودتو بلند میکنی و مامان باید تند بشورتت و بعد بذارتت توی وان بزرگت تا خودت بشینی و بازی کنی. البته هنوز جرات نداره که نگیرتت.

اصرار داری که آب را از لبه فنجون بخوری و نتیجش اینی میشه که می بینی. تمام جلوی لباستو خیس میکنی

داری از خواب میمیری، چشماتو میمالی، ولی بازم حاضر نیستی بیای تا لباستو عوض کنی و بری لالا

اینم وقتی که مجبور میشی بیای توی تخت و تو هنوز می خوای تو روروئک بمونی
عکسهای باغ عمو نصیر که ٥ شنبه رفته بودیم را برات میذارم. کلاً تو خیلی هوای باز را دوست داری و اصلاً اذیت نمی کنی.


اینجا داری به فواره نگاه میکنی و می خوای بری اب را بگیری.

آخر شب کردمت لای پتو تا سرما نخوری


عکس و خاطره
