خداحافظی با گهواره
پسر مامان تقریباً از اوایل ٥ ماهگی مامان شما را برد تو اتاق خودت و توی تخت خودت خوابیدی و از اونموقع گهوارت کنار اتاقت نقش دکور را داشت ولی مامانی فکر کرد اینطوری هم کثیف میشه و هم فضا اشغال میکنه و وقتی تو بخوای چهاردست و پا بری بهش گیر میکنی برای همین امروز تصمیم گرفت بسته بندیش کنه و ببره خونه مادر جون. اینا عکسهای خداحافظی تو با گهوارته.

عزیزم باورم نمیشه که اینقدر بزرگ شده باشی.اوایل که می خوابیدی توی گهوارت گم میشدی و حالا تقریباً اندازه گهواره ای

مامانی قدتم بلند شده و پاهات رسیده به آخر گهواره

دیگه تو گهواره گریه نمی کنی داری و حرف میزنی البته به زبون خودت

دیگه حتی بلند میشی و می شینی
دیگه به آهنگاشم گوش نمیدی. صداهایی که یک روزی برات قشنگ و آرام بخش بودند حالا تو صدای بلند تو گم میشند و تو فقط با دگمه هاش بازی می کنی و می خندی. دیگه گهوارت حتی برات خطرناک هم هست چون می خوای مثل روروئک تکونش بدی و باهاش بری تو خونه بگردی.
وقتی بزرگ شدی مطمئنم که یکروز میری خونه مادر جون و ازش می خوای که گهوارتو نشونت بده، و با ناباوری نگاش میکنی و از اینکه اینقدر کوچیک بودی متعجب میشی.
امیدوارم هرچیزی که از این گهواره توی ضمیر نا خودآگاهت شکل گرفته زیبا و دوست داشتنی باشه و دیدن دوبارش خاطره های خوب را برات زنده کنه.


خداحافظی با گهواره
