کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

شهربازی کیان

1391/5/6 16:14
نویسنده : مهسا
429 بازدید
اشتراک گذاری

پسر گلم دیشب به پیشنهاد خاله مهدیس رفتیم شهر بازی. دفعه قبلی که شهر بازی رفتیم شما تو دل مامانی بودی و داشتیم اخرین ماهها را با هم میگذروندیم. با خاله مهدیس و ارش و مامان جون رفتیم و من و مامان جون هی قدم زدیم  و خاله و ارش سوار اسباب بازیها شدند و من هی فکر میکردم من کی پسرمو میارم. فکر نمیکردم اینقدر زود باشه. البته شما هنوز نمیتونی هیچی سوار بشیا. حتی چرخو فلک کند و آروم شهربازی هم شرط یکسال داشت. شما را با کالسکه گذاشتیم پیش مامان جون و  باخاله و بابامجید رفتیم بازی. خیلی خوش گذشت مامانی .شما هم انگار نه انگار که ساعت داره از ١٢نیمه شب هم رد میشه.

 چونتو ازهمه کوچولو تر بودی برای اینکه دلت نشکنه تا وارد شهربازی شدیم سوار ماشینت کردیم. تو از اون راننده ها میشی که بجای جلوی ماشین حواسشون به همه جا هست.

ببخشید که کیفیت عکسات بده. مامانی دوربین نبرده بود و با موبایل توشب بهتراز این نمیشه گلم.

اینم تنها وسیله ای بود که زیر یکسال اجازه سوار شدن میدادند. فکر کن چقدر برای مامان خنده دار بود که سوار این شده.

اینم اتاق توپ که بابا مجید بردت. هرچی هم مامان جون گفت واای این توپها کثیفه، هیچ کس اهمیت نداد. خیلی دوست داشتی و جزئ معدود دفعاتی بود که یک بازی را بیشتر از پنج دقیقه انجام دادی. البته بیشتر از اینکه بقیه بچه ها می پریدند اون تو و جیغ میزدند هیجان زده میشدی و خوشحال بودی.

مامانی بقیشو تو کالسکه گذروندی و مامان و بابا و خاله بازی کردند. خیلی خیلی هم خوش گذشت، فقط موقع بیرون اومدن دم در خروجی شهر بازی یک نمایشگاه کتاب بود. من و بابامجید رفتیم توش تا ببینیم چی داره و بابایی برای خاله یک کتاب پیامک خرید (اخه خاله همش داره برای دوستاش پیامک میده) تا اذیتش کنه و وقتی داشتیم حساب میکردیم یک دختر ١٢ ساله اومد تو غرفه و به باباش گفت بیا کتاب بخریم و بابای اون بهش گفت "آخه کتاب به چه دردی میخوره برو با پولت یک چیز بدرد بخور بخر" و من از اونموقع خیلی فکرم مشغوله.دارم فکر میکنم توی غرفه های شهربازی چه چیزی میتونه اینقدر مفید باشه و چرا ؟؟؟؟

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مریم(مامان کیمیا)
13 مرداد 91 21:15
مهسا جونی حالا دیگه ما رو می ذاری تو خماری؟؟؟