اولین دست نوشته ها
مامانی یادته چند ماه پیش مطالعات مامانی در خصوص کودک و تربیت و ...به اونجا رسید که شما باید غذای انگشتی بخوری ونتیجش، شستن یک عالمه لباس و ظرف و ملحفه و مبل شد! یادته گفتم من دیگه به نوشته های توی کتابها عمل نمیکنم! دوباره اشتباه کردم. چند روزی میشد که هی میرفتی سر کمد یا کیف بابایی و از توش خودکار بر می داشتی و میرفتی و من هی نگران تو که نخوری زمین و خودکار بره توی بدنت فرو...و دوباره در حال مطالعه کتاب بودم که دیدیم نوشته کوچولوها از یک سالگی دوست دارند که مداد دستشون بگیرند و خط بکشند و حالا امادگیشو دارند که براشون یک مداد کوتاه و کلفت که بهشون اسیب نرسونه و تعدادی کاغذ بدید تا خط خطی کنند . مامانی هم راه افتاد دنبال همچین مدادی که ...
اسباب بازی های مورد علاقه در 1 سالگی
کیان کوچولو به دلایلی که من نمیدونم چیه اکثر بچه های همسن تو دیگه علاقه ای به اسباب بازیهاشون نشون نمیدند و همه فکر و حواسشون به وسایل خونه و کنترل تلویزیون، سویچ ماشین، موبایل، گوشی تلفن...و این وسایله و تو هم همین طور بودی. بعضی وقتها دلم برای اسباب بازیهات می سوخت که هیچ اهمیتی بهشون ندادی. حتی وقتی خیلی خیلی کوچولو بودی هم جغجغه هات را فقط خوشت می اومد مامان برات تکون بده و تو بخندی ولی هیچ وقت باهاشون بازی نمیکردی. اوایل یکم برای گاو کنار تختت لبخند میزدی و بعد هم به ملوس مامان محبت میکردی و هر وقت می دیدیش یکم می خوردیش ولی هیچ وقت ندیدم زمانی که صرف بازی با کنترل تلویزیون میکنی را برای هیچ کدوم از اسباب بازیهات بزاری تا اینکه..........
نویسنده :
مهسا
10:24
عقده های مادرانه!
میدونی کیان کوچولو همه مامانها از نی نی خودشون یک تصور ذهنی دارند و با دیدن عکس نی نیها تو سایتها و مجله ها دلشون می خوادکه زودی نی نی خودشون اون اندازه ای بشه و یا اون کار را بکنه ولی غافل از اینکه همه کوچولوها کارهای مشابه انجام نمیدند و اینطوری ادم تبدیل به یک مامان عقده ای میشه! مثل من! پسری من همیشه و همیشه عاشق نی نی هایی بودم که انگشت پاشونا میکردند توی دهنشون و دلم ضعف میرفت برای دیدین این صحنه ولی.........پسر کوچولوی من هیچ وقت اینکار را نکرد! اول فکر میکردم نکنه مشکلی داری که نمی تونی اینکار را بکنی؟ و برای همین کلی خجالت کشیدم و از دکترت پرسیدم. اونم به مامانی گفت که نی نی هایی که یکم توپولوئند نمی تونند اینکار را راحت انجام ...
نویسنده :
مهسا
10:20
کیان 13 ماهه شد!
عزیزم 13 ماهگیت مبارک. نمیدونم چرا انگار ماهگردها فقط تا قبل یک سال خیلی مهم بودند و حالا دیگه منتظرم 2 ساله بشه. این فقط حس من نیست چون قبل از یک سالگی تمام ماه گردهاتو مامان جون و .....بهت تبریک می گفتند و مامانی برات کیک میگرفت و جشن میگرفتیم ولی امروز هیچ کس یادش نبود که پسر کوچولوی من 13 ماه شده. کیان در 13 ماهگی: قد: وزن: - 8 تا مروارید خوشگل توی دهنش داره. - دیگه چهار دست و پا نمیره مگر اینکه عجله داشته باشه به جایی برسه.میدونه که سرعتش اونجوری بیشتره. - توتو (پرنده عزیز) وداخ ( داغ) به دامنه لغاتش اضافه شده. - سوویچ ماشینمون را گم کرده ونمیدونیم کجاست - هنوز چیزهایی که دوست داره و باهاشون بازی میک...
نویسنده :
مهسا
10:18
اولین تولدی که رفتم!
پسر عزیزم غیر از تولد خاله مهدیس که با دو ماهگی تو همزمان بود دیگه هیچ تولدی نرفته بودی تا پنج شنبه ٦ مهر که تولد سپهر و سروش دعوت شده بودی. دو قلوهای ٤ ساله دختر خاله بابا مجید. سه روز از صبح تا شب من و تو و مامان جون رفتیم بیرون تا تونستیم براشون کادو تولد بگیریم. تا کاری را انجام ندی متوجه سخت بودنش نمیشی. من تازه فهمیدم برای دو قلو خرید کردن چقدر سخته، هر چیزی که دوست داری و به نظرت خوشگل میاد را مغازه دارها یا همین یکی را دارند و یا از این سایز همینو دارند. حالا دیگه میدونم که دو قلوی خوش تیپ داشتند خیلی خیلی سخته! بالاخره تونستیم دو تا کیف کوله پشتی خوشگل با طرح میکی موس بخریم که تم تولدشون هم اتفاقاً میکی موس بود. یک تقویم تک برگ خوش...
نویسنده :
مهسا
10:17
کیان و اتاق خاله
پسری ما تقریباً هر روز (غیر از روزهایی که بابا مجید ظهر خونه باشه) میریم خونه مامان جون و شما از در آسانسور که میریم بیرون تا دم خونه مامان جون ذوق میکنی و جیغ میکشی پشت درهم با کف دستات میزنی به درخونشون و اگه جا کلیدی مامان را ازش گرفته باشی هی کلید را میزنی به جای قفل و مثلاً می خوای خودت در را باز کنی. مامان جون که در را باز کرد میپری بغلش و کلی خودتو لوس می کنی و بعد از کلی بوس گذاشته میشی زمین...اول میری سراغ میز تلویزیون و کلی با در ضبط بازی میکنی که ببینی یکوقت خاله یادش نرفته باشه درش را ببنده و بعد تند تند میری سراغ اتاق خاله.......عاشق اتاق خاله ای و چراشم کاملاً معلومه: اول میز کامپیوتر خاله، یکم با مو...
نویسنده :
مهسا
10:21
مروارید هشتم
کیان عزیزم بالاخره بعد از سه ماه که همون هفت تا دندون خوشگل را داشتی چند روزی میشد که همش انگشتت توی دهنت بود و مامانی حدس زد که داری دندون دار میشی و بابایی دیشب گفت که دندون شما پیدا شده و مامانی هم امروز تونست ببینتش. مبارک باشه پسر بلا. هشتمین دندونت هم در اومد و حالا دیگه دندونات قرینه شدند. هنوز چند روز مونده تا ١٣ ماهگیت تمام بشه، ولی از روزی که یک ساله شدی خیلی خیلی تغییر کردی و انگار از نی نی بودن در اومدی و یک پسر کوچولو شدی.
نویسنده :
مهسا
10:15
خونه بابا بزرگ
پسر گلم چند روز پیش با مامان جون و خاله مهدیس رفتیم خونه بابا بزرگ مامان که شما میشی نتیجشون. اونا تو خونشون یک میز دارند که وسایل چایی و پذیرایی قدیمی را گذاشتند و نمیدونم چطوری بود که شما تا حالا این میز را ندیده بودی و ایندفعه کشفش کردی و از اول تا اخری که اونجا بودیم پای میز ایستاده بودی و با همه چیز هم کار داشتی و این یعنی مامانی هم از اول تا آخر کنار میز وایساده بود: اینا دیگه چیه؟ بزار آب بریزم تو سماور شیرش یکم سخت باز میشه ها! میشه این سینی را یزارم اینجا؟ ...
نویسنده :
مهسا
20:31
تفریح جدید کیان
تفریح جدید موشم شده شکنجه گوشی ما! از صدایی که از خوردن وسایل روی شیشه ایجاد میشه لذت میبری و عجیبیش اینه که لذتت با ترس هم همراهه. اولین بار که اینو فهمیدی داشتی توی اتاق خواب با شیشه های لاک مامان بازی میکردی و چون برای تولدت میز تلویزیون را برده بودیم توی اتاق رفتی سراغش و شیشه های لاک را زدی روی میز. اول کلی ترسیدی ولی بعد یا از صداش یا از عکس العمل من و بابایی خوشت اومد و دیگه شد تفریح کیان. حالا هر چیزی که دستت باشه را روی شیشه میزها میزنی و چه شکلکهایی که از خودت در نمیاری............. کیان داره شیشه قطره آهنش را میخوره و توی دلش نقشه های شیطانی میکشه: شروع میکنه به زدن شیشه روی شیشه میز اینم قیافشه که در اثر صدای...
نویسنده :
مهسا
20:20











