کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

دو قلوهای خاله سارا

پسر خوبم مامان مهسا با دوستان دبیرستانش یک قرار دور همی دارند که هر چند سال یکبار اتفاق می افته و اینقدر بعضیها با معرفتند که از شهر های دیگه هم میاند و ایندفعه خاله سارا دوست صمیمی مامان هم از تهران اومد اونم با دو قلوهای خوشگلش. وروز قبل از قرار اومدند خونه ما تا با همدیگه باری کنید. خاله سارا خیلی مامان خوبیه چون دو قلوهاش با اینکه مهد میرند تا خاله بره سر کار ولی به شدت مودب و خوب و مهربون بودند. البته دروغه اگه بگم با همدیگه دعواتون نشد که کل دعواها هم بین تو و بنیتا بود. خیلی جالبه که بنیامین هیچ کاری به تو نداشت و خودش با خودش و اسباب بازیهات بازی میکرد ولی تو و بنیتا همش به همدیگه سیخونک میکردید و دعوا میکردید و دو دقیقه بعد هم آشتی...
19 آبان 1392

هال!

یک کلمه نه چندان سخت که تو اینقدر بامزه میگی که ادم خندش میگیره. تو خونه ما شده یک کلمه به شدت کاربردی برای تو. "ه" را از ته گلوت و درست از همون جاییکه استاد قران ما هر دفعه ازمون میخواست ادا کنیم و من هی فکر میکردم یعنی چه که از ته حلقت بگو و حالا بعد از اینهمه سال فهمیدم. ولی بازم نمیتونم بگم. هیچ اراده ای روی ته حلقم ندارم! ولی تو عجیب داری تمام "ق"ها و و"ه"ها را از اونجا میگی.   از خواب بیدار میشی درست زمانی که من هنوز مطمئن نیستم بیدار شدی یا هنوز خوابی، بالشت و پتو موشی را بغلت میگیری و به سرعت از تختت میای پایین و میری....کیان کجا؟ هال!!!   برات غذاتو میکشم تو بشقابت و میشینم کنارت تا با همدیگه غذا بخوریم به ...
18 آبان 1392

اسباب بازی تازه

پسر کوچولوی مامان تو دو هفته اخیر هر دفعه یک کاری پیش اومد که باعث شد بابا مجید جعبه ابزارش را بیاره و درش را باز کنه. تو هم عاشق خرت و پرتهای داخلش و منم نگران برای وسایل خطرناکی که اون تو هست. ولی خیلی خیلی باهاشون سرگرم میشدی و خیلی هم خوب و دقیق با نگاه کردن به بابا مجید یادگرفته بودی که هر وسیله ای چکار میکنه. درست موقعی که هم ذوق میکردم و هم نگران بودم یادم افتاد که شما خودت یک جعبه ابزار بزرگ داری که خاله مهدیس تولد پارسال بهت کادو تولد داد. بهت دادمش و تو هم کلی ذوق کردی. با همدیگه درستشون کردیم و حالا تو از بابا مجید با کلاس تری چون میز ابزار داری. خودت هم عاشقشونی و خیلی خیلی باهاشون بازی میکنی. احساس میکنم علاوه بر بازی...
16 آبان 1392

هالووین

پریروز جشن هالووین بود. اینکه به ما ربطی داره یا نه اصلا برام مهم نیست. وقتی کوچولو بودم فقط تو کلاس زبان و کتابهای زبان در مورد جشن هالوین می خوندیم و اون موقع چقدر دلم می خواست ماهم از این جشنها داشتیم و چراغ کدویی درست میکردیم. الان دنیای ارتباطات وسیع تر شده و میتونیم خیلی چیزهای خوشگل و ادمهای عجیب غریب را ببینیم. یک روز که همه ادمها خوشحالند و جشن میگیرند و از ترسیدن لذت میبرند و می خندند.   تاریخ این روز به بیش از 2000 سال گذشته بازمی‌گردد و آغاز آن درواقع بسیار  جدی بوده است. شب 31 اکتبر که به‌هالووین (Halloween ترکیب دو کلمه Hallow مقدس و  E’en که همان Evening به لهجه ایرلندی است، به معن...
13 آبان 1392

باز باران با ترانه

باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگل های گیلان کودکی ده ساله بودم شاد و خرم نرمو نازک چست و چابک با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم ازلب جوی دور میگشتم ز خانه می شنیدم از پرنده داستان های نهانی از لب باد وزنده رازهای زندگانی بس گوارا بود باران وه چه زیبا بود باران می شنیدم اندر این گوهر فشانی رازهای جاودانی, پندهای آسمانی بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا زندگانی خواه تیره خواه روشن هست زیبا, هست زیبا, هست زیبا......   عزیزم اگه ایرانی باش...
13 آبان 1392

خودم دایم!

این جمله را دوست دارم وقتی با تمام وجودت و با حس مالکیت به کار میبری. میریم سوپر خودت رو نوک انگشتهای پاهات  می ایستی و بستنی انتخاب میکنی منم برای خودم یک مدل دیگه بر میدارم. میبری میدی به اقا به قول خودت و پول (عاشق جیب شلوارتی و از بابا پول میگیری و میزاری توش) هم از تو جیبت در میاری و میدی و میری از سوپر بیرون. بستنی ها را باز میکنیم و میخوری و فکر میکنم شاید دلت از مدل منم بخواد بهت میگم کیان بیا یکم از بستنی مامان بخور. نگام میکنی و با یک قیافه شدیدا حق به جانب میگی من خودم دایم!!! می خوابی کنار مامان ، مامان نازت میکنه و میگی نه مامان پشت و بعد پشتت را میکنی به مامان یعنی پشتم را ناز کن!(در لغت نامه بابا اسم اینکار پشتو بوده ...
11 آبان 1392

دو سال و دو ماهگی!

پسری دیروز تو ٢٦ماهه شدی و دلیل اینکه نوشتم دو سال و دو ماه اینه که ماههاست که منتظر این روزم. روزهای اول بعد از به دنیا اومدن تو که گیج بودم و کاری جز بچه داری نمیکردم دختر خاله بابا که صاحب دو قلوهای ناز و دوست داشتنیه به مامان گفت که تا دو سال و دو ماه همینه ولی دقیقا از ٢٦ماهگی یک نفس راحت میکشی و تازه زندگی برمیگرده به روال قبلیش و همه چیز راحت و خوب میشه....اینطوری بود که هر وقت واقعا دیگه می خواستم سرم را بکوبم به دیوار یاد این حرف می افتادم و به خودم امید میدادم که دو سال و دو ماهگی هم میاد. انگار برام حکم معجزه داشت. حالا همون روزه و من منتظرممممممممم.امیدوارم خیلی نا امید نشم. ٢٦ ماهگیت با تولدخاله مهدیس یک روز بود و مثل سال...
8 آبان 1392

کیان و عکس

      اینجا وقتیه که می خوام ببرمت بیرون و شروع میکنی به شیطنت و هی فرار میکنی و با کفش میری تو اتاق. منم میشونمت این بالا تا نتونی در بری. زیاد هم خوشت نمیاد ولی خب همیشه که همه چیز نباید باب میل تو باشه.     اینم قیافه مظلوم نماییته که یعنی منو بزار پایین در نمیرم. چند بار امتحان کردم بازم در رفتی. شیطون     اینم یک کیان از حمام در اومدست بهت میگم چکار میکنی؟ میگی : خشک     تو حمام عجیب می خوای تنهایی خودت را بشوری. خب نمیشه و دعوامون میشه.     این استخر کوچولوی توپم خیلی دوست داری ولی ظاهرا بازی باهاش تو اتاقت اصلا کیف نمیده.حت...
8 آبان 1392

اخرین روزهای 26ماهگی

        اول هر ماه که میرسه برای من اخرین روزهای ماهگرد تو میشه. این ماه دوباره ماهگرد تو با سالگرد خاله مهدیس یکی میشه و تو هم استفاده میکنی و با کیک خاله عکس میگیری. پسری روز به روز شیرین تر و البته شیطون تر میشی. دیگه خودت بلدی در ماشین را باز کنی و سوار بشی و خودت هم دوباره باز کنی و پیاده بشی. یک کار بد هم دیروز کردی! یادته ضبط ماشین بابا مجید را خراب کردی؟ فکر کنم پارسال همین وقتها بود که دیگه ال سی دیش کار نمیکرد و DVD هم گیر کرد توش و دیگه هیچ دگمه ایش کار نمیکرد و مجبور شد ببره نمایندگیش تا درست کنه! دیروز هم ضبط این ماشینمونا داغون کردی. سی دی را در آوردی و بعدبا اصرار و سریع و البته و...
3 آبان 1392