کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

آخرین ماه سال

پسر خوبم. خیلی ناراحتم که این یکماه نتونستم  وبلاگت را به موقع بنویسم. امروز اومدم تا پستهای عقب موندتو بزارم. حالا فقط نمیدونم این یکماه را چطوری بنویسم؟ عکساشو کجا بزارم؟....از کجا شروع کنم...   یک دنیا هم ممنونم از دوستهای خوبم که این مدت نگران من و کیان شدند و برامون پیغامهای خوشگل گذاشتند.ببخشید که اینطوری شد....دیگه تکرار نمیشه.     اخرین ماه سال اومد و این یعنی فقط یکماه دیگه تا سال نو مونده.  و از همه مهمتر اینکه ٧ ام اسفند تو ٣٠ ماهه میشی.   کوچولوی من الان دیگه حرف زدنته که هر روز کامل و کامل تر میشه. حرفهای خنده دار میزنی که واقعا نمیدونم از کجا یاد میگیری. خیلی هم پر حر...
2 اسفند 1392

کیان 29 ماهه شد!

پسر مامان الان ١٤ روزه که وبلاگت را ننوشتم.دلیل اول و آخرشم اینه که حس نوشتن نداشتم.این منطقی ترین دلیلیه که وجود داره . تو این دو هفته شاید بیشتر از ده بار وبلاگت را باز کردم تا بنویسم ولی دوباره بستم و رفتم. انگار ذهنم جمع نمیشه. یک عالمه فکر که برای مغزم زیاده و یک عالمه تصمیمهای جدید که برای رد یاقبول هر کدوم باید چند تا سلول خاکستری را به کار گرفت. مراسم چهلم عمو بهرام هم بود و البته برنامه ریزی مسافرت زمستانه و ...خلاصش این شد که وبلاگ  ١٥ روز خاک خورد. البته عذاب وجدانش همیشه بود. تا حالا که ٢٩ ماهه شدی عزیزم. وزنت در ٢٩ ماهگی ١٦ کیلوئه. از نظر من که به شدت بد غذا و کم غذا شدی و نمیدونم اینهمه انرژی را از کجا آوردی ولی رو نم...
7 بهمن 1392

کیان و سوپر گردی

سوپر گردی جز لغاتیه که بعد ازا زدواج وارد لغت نامه مامان مهسا شده.همیشه به نظرم باید رفت تو سوپر و همه چیزهای لازم را برداشت و رفت صندوق و اومد بیرون....ولی بعد از اشنا شدن با بابا مجید فهمیدم که بعضیها مثل بابا سوپر رفتنشون یک جور دیگست.....میری سبد برمیداری و تمام قفسه ها را میگردی و هرچی که دلت خواست و هوس کردی و حتی شاید نمیدونستی چیه فقط از بسته بندیش خوشت اومد را برمیداری....خیلی خیلی کیف میده که این سبد تا سرش پر باشه و بعد میری صندوق...ممکنه از نیم ساعت تا حتی ٤٥ دقیقه هم طول بکشه. اونهایی هم که گفتند من تو ماشین میمونیم تو برو و بیا مشکل خودشونه....اینطوریه که دیگه منم دم سوپر پیاده میشم و البته که تو هم این بازی را از بابایی به ار...
22 دی 1392

کیان و اولین برف بازی

پسر مامان بعد از اون روز که یک کوچولو برف اومد و تمام شد ، دوشنبه صبح دوباره برف شروع  شد و اینبار ادامه داشت.شهرمون بی نظیر شد از زیبایی و من شما را بعد از ظهر بردم برف بازی. اول فقط ذوق کردی که تو برف راه بری و بعد یکم دست به برف زدی ولی وقتی اولین گوله برف را درست کردم و زدم بهت با تمام وجودت ذوق کردی. نمیدونستی این بازی را میشه با برف کرد و .....اینقدر دوست داشتی که بعد از یک ساعت با یک عالمه کلک و اخرش هم با گریه بردمت خونه. باور کن منم عاشق برف بازیم ولی دیگه یک نقطه خشک هم برات نمونده بود.رفتیم خونه و شب دوباره با بابا مجید رفتیم برف بازی. رسیدیم خونه از خستگی بر خلاف شبهای دیگه ساعت 11 غش کردی و تا 8 صبح هم بیدار نشدی.البته مام...
18 دی 1392

اولین برف زمستانه

پسر مامان صبح اولین روز سال ٢٠١٤ میلادی مامان از خواب که بیدار شد دید که داره برف میاد و کلی ذوق کرد و وقتی شما بیدار شدی بهت گفت کیان داره برف میاد! گفتی کوجاست؟؟   بردمت پشت پنجره اتاق خواب و کلی ذوق کردی و لی اونجا خطرناک بود و برای همین اوردمت  تو آشپزخونه. نشستی پشت پنجره و برف را تماشا کردی و کاری که خیلی دوست داشتی اینکه سرتو بالا بگیری و از زیر برفهایی که دارند میاند پایین را تماشا کنی.   همونجا صبحانه هم خوردی و از ذوق برف برای اولین بار یک صبحانه کامل خوردی. نوش جونت عزیزم. البته اینا همش قسمت خوب قصه بود و قسمت بدش وقتی بود که برف تمام شد. بی وقفه میگفتی " مامان من برف خواست" و هیچ منطق و دلیل و تو...
15 دی 1392

عکس

    سلام!     یک روز سرد زمستونی و من دارم با مامانم میرم بیرون و شیطونیم گرفته         اینجا هم دنبال بارون میگردم و هی میگم مامان بارون خواست!!! پسری منم خواست ولی دست من وتو نیست....       بابایی داره فیلم میبینه . منم اینطوری مبهوت تلویزیون. یکم ترس هم اخر نگاهم هست     اینم ذوق سرشار به خاطر درست شدن خونه!     دارم کارتون میبینم ولی اونکه دستمه چه ربطی داره خیلی معلوم نیست.     مامانم بدون اجازه و نظر سنجی از من غذا گذاشته برام بپزه...من از اینا می خواستم خودم رفتم از ...
15 دی 1392

سال نو میلادی

      پسری مامان سال ٢٠١٣ رفت و سال ٢٠١٤ شروع شد. امیدوارم امسال برای همه مردم دنیا سال خوبی باشه . مهم نیست که کجای این زمین بزرگ زندگی میکنی و  دینت چیه و از چه فرهنگ و اعتقاداتی پیروی میکنی. حداقل تنها آرزوی مشترک بین آدمها صلح و ارامشه. هر کس که باشی و هر آرزویی که داشته باشی تا صلح و آرامش نباشه هیچ کدوم از رویاهات به حقیقت تبدیل نمیشه. پس اول سال میلادی برای همه ارزوی صلح میکنیم. شب سال نو رفتیم خیابون خاقانی و مامانی خواست که ازت عکسهای خوشگل بگیره ولی همه جا خیلی شلوغ بود و تاریک و ...خلاصه که عکسها در بدترین کیفیت ممکنه گرفته شدند و فقط برای یادگاری برات میزارم.      ...
15 دی 1392

24 ساعت وحشتناک

پسر مامان الان دقیقا معنی وحشتناک را نمیدونم شاید چیزی فراتر از این کلمه باید بگم و شاید هم یکم مهربان تر..... البته قیافه منو ببینی میگی چه مامان مهربونی و عجیبه که ایندفعه بر خلاف همیشه که همه میگفتند نی نی دوساله و پسر همینه...هیچ کس ازت طرفداری نکرد و عوضش همه به عقل مامانت شک کردند...در کمال خونسردی من در 24 ساعت اینقدر خرابکاری کردی که دیگه زن عمو با حوصله هم گفت من بودم میزدمش! ولی من فقط بهت خندیدم .دیگه انگار تمام توانم برای جدی بودن و دعوا کردن هم از بین رفت.نمیدونم چه اتفاقی برات افتاد که بی وقفه شروع کردی به خرابکاری. معمولا هفته ای یکی از این شاهکارها داشتی ولی دیگه نه با این سرعت و جدیت.... طبق عادت همیشگیت رفتی سراغ م...
12 دی 1392

کیان 28 ماهه شد!

پسر نازنین من در اولین ماه زمستان 92 شما 28 ماهه شدی. کیان در 28 ماهگی: وزن : 15:5 و قد : 96 سانت. -خودش عاشق وزن کردن خودشه. میره وزنه اتاقش را میاره و میزاره کنار وزنه ما و به زور میگه مامان بیا یا بابا بیا...ما باید بریم رو وزنه خودمون و بخونیم و بعد اون بره و ما باید کلی تعریف کنیم که افرین غذا خوردی بزرگ شدی. خودش هی میگه" من غذا خورد دست زنگ رسید بوزورگ!!!" ما هم باید بگیم اره عزیزم. -جملاتش دیگه تقریبا کامل شده.و جملات 4 تا 5 کلمه ای میسازه. -هنوز برای خواب پوشک داریم. از بس که شب تا صبح بیدار میشه و دوباره می خوابه. عجله ای هم نداریم فعلا هوا سرده باشه تا عید..... - تو هال پشت میز نشسته بابا مجید زنگ میزنه. دا...
12 دی 1392