کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

دنیای این روزای تو....

پسر مامان... داری بزرگ میشی و بعضی وقتها از دیدنت به وجد میام و بعضی وقتها حس عجیبی بهم دست میده. این پسر منه...وای چقدر بزرگ شده....چقدر همه چیز میفهمه....چقدر علامت سوال تو ذهن کوچیکشه.....چقدر راه نرفته داره....چقدر بامزست.....   این اولین کار دستی تواه. تو مهد درست کردی و انگشتای کوچولوتو زدی تو رنگ و باله های پروانه را رنگ کردی. روشم نوشته " پدرم روزت مبارک" اولین کاردستی تو برات تو همون جعبه کوچولوت نگه میدارم     قابهای مامانا برداشتی و اوردی چیدی رو میز. به این خوشگلی. میگم مامان چرا اینا را میچینی؟ میگی قشنگ باشه مهمون بیاد.....     بردمت پیرایش کو...
3 تير 1393

اسمارتیز

اسمارتیز جز شکلاتهای مورد علاقه تواه و البته من و بابا. ولی ایندفعه اتفاق بدی افتاد و مامانم مهسا را تا حد مرگ حرص داد. وقت بهت میگم سر حد مرگ باورش برات سخته کوچولو ولی اخر شب احساس میکردم همه جونم رفته و حتی نا نداشتم روی پاهام بایستم. عصر از سرکار اومدم دنبالت و با هم اومدیم خونه. برات پیتزا گرم کردم و تو رو مبل هال نشسته بودی و پلاستیک خریدهایی که از سوپر کرده بودی دستت بود. جعبه اسمارتیزت را دادی که باز کنم و منم برات باز کردم و داشتم باهات حرف میزدم و رنگهای اسمارتیز را جدا میکردیم که قرمزها پیش هم باشند و ابیها پیش هم...یه دفعه جلوی چشمم و تو یه ثانیه یه اسمارتیز قرمز را گذاشتی تو بینیت. داشتم سکته میکردم. اون یکی بینیتو گرفتم و گف...
1 تير 1393

کیان و پارک و بازی

پسر خوبم سیری از پارک نداری. روزی ده ساعت هم پارک بری بازم میگی " مامان میشه هفتاً (لطفا) بیریم پارک؟" میگی بریم پارک مرداویج! میگم نه اون به ما دوره با بابابزرگ برو. خب پس بیریم پارک کوچیک! نمیدونم چرا پارک نزدیک خونمون اسمش شده پارک کوچیکه با اینکه خیلی بزرگتر از خیلی از پارکهاست؟ نظر توئه دیگه. خیلی وقتها ساعت 8 شب راضیم میکنی بریم پارک و ساعت 10 به زور و ناراحتی و غصه میای بیرون..خوشت اومده تازگیها که غذا بیارم برات و تو پارک بخوری. توپ بازیم تو پارک دوست داری و اگه زورت بهم برسه موتورتم میبریم. بابا بزرگ که میاد مهد دنبالت حتما باید ببرتت مهد وگرنه غوغا میشه. با اینکه هوا تو ظهر گرمه و خیلی هم اذیت میشند ولی میبرنت. ...
20 خرداد 1393

تولد مامان مهسا

عشق تولد و کیک و شمع و فوت ..... خیلی وقته کسی تو فامیل ما اجازه ارزو کردن و فوت کردن شمعهای تولدش را نداشته. منم قطعا مثل بقیه. امیدوارم آرزوهای عجیب غریب به جای من نکرده باشی! اینم عکسهای تو فسقلی تو تولد مامان. ببین چقدر بلا شدی     چون تولد بابا مجید و مامان مهسا نزدیک به همه از بعد از تولد من هر دفعه میای میپرسی تولد من نشده؟ من کی تولد بگیرم و شمع فوت کنم؟ مامانی باید سه ماه دیگه صبر کنی..... ...
10 خرداد 1393

کیان و اسباب بازی

پسری بابا مجید عاشق اینه که برای شما اسباب بازی بخره. با تمام مخالفتها و یکم راحتتر جیغ جیغ کردنهای من بازم به کارش ادامه میده. شاید فکر کنی من مامان بد جنسیم که نمیذارم بابایی برات اسباب بازی بخره ولی واقعا اینطور نیست مامان. دیگه اتاقت جا نداره و وقتی هر اسباب بازی تازگی و جذابیتش برای تو فقط چند روزه چرا باید اینهمه اسباب بازی بخریم؟  ولی چکار کنم که بابا مجید عاشق اون برق چشماته موقع خرید اسباب بازی. و شایدم شیرین زبونیت باعث میشه که حرف شما را بیشتر از من گوش بده. اومدی خونه با یه تفنگ گنده میگم این چیه ؟   میگی توفنگ بوزورگ! میگم بابا چرا بازم اسباب بازی؟ میگه رفتی بهش گفتی بابا میشه اینو برای من بخری؟ بابا هم گفت...
1 خرداد 1393

پسری عاشقتم.....

پسری شیطون مامان عاشقته همیشه حتی وقتی خوشحال از در حمام میای بیرون و جعبه پنکیک نویی که چند روزه خریدم را نشونم میدی و میگی بیا مامان برات شستمش! حتی وقتی میای به مامان میگی بیا ببین خرسم سیبیل داره و من میفهمم که سیبیلاشو با رژ لبهای من کشیدی حتی وقتی احساس میکنم بوی پودر بچه میاد و چند ثانیه بعدش این صحنه را میبینم حتی وقتی هنوز موتورت را تمیز نکردم این بلا را سر میز تلویزیون و  کف خونمون میاری بعدم اینطوری با پاهای پودریت فرار یکنی عاشقتم حتی وقتی با لاک تمام سرویس خوابتو نقاشی میکنی.... حتی وقتی این بلا را سر خودت و دستات و لباسات و رژ گونه عزیز من میاری   حتی و...
10 ارديبهشت 1393

تولد بابا مجید

تولد بابا مجید اخرین روزهای فروردینه و همیشه یه عالمه کارو فکر هست که باید انجام بدیم تا تولد خوبی داشته باشه و خوشحال بشه و امسال هم چون تولدش شب جمعه بود مامان مهسا تصمیم گرفت یه تولد سوپرایزی براش بگیره و خوشحالش کنه. البته واقعا سخت بود چون تا شب قبلش نباید میفهمید و روزش هم مامان مهسا تا ظهر سر کار بود. و قسمت بدشم این بود که بعد از تولدش گفت که با اینکه کلی حواسمو جمع کردم که نفهمه رفته سر فریزر و دیده بوده که چند مدل بستنی خریدم و فهمیده بوده. خیط شدم ولی هدف مهمه مامان تو هم یادت باشه اگه هر کسی خواست سوپرایزت کنه اگه فهمیدی هم بهش نگی! اینا سیاستهاییه که هیچ مردی بلد نیست ولی من یاد تو میدم! تو عاشق تولدی و کیک تولد و فوت کردن...
3 ارديبهشت 1393

کیان و مهد کودک

ا ز 16 فروردین که مامان مهسا می خواست بره سرکار شما باید میرفتید مهد کودک و برای همین از لحظه برگشتمون از مسافرت تمام فکر و کار مامان مهسا شده بود تحقیق در مورد مهد کودکهای نزدیک که البته هم به ما نزدیک باشه و هم به مامان منیژه و هم مامان شمسی. تمیزم باشه. خوبم باشه و هزار تا فکر دیگه که تو سر یک مامانه که قراره برای اولین بار پسر کوچولوی حساسش را بزاره مهد کودک. نتیجه همه این فکرا و رفت و اومدها و البته پرسیدن از دوستهای خوب مامان مهسا شد مهد شایان! شنبه 16 فروردین من و تو و بابا مجید رفتیم مهد و تو اینقدر ذوق کردی که اصلا اهمیت ندادی ما داریم میریم. فقط می خواستی هر چه سریعتر از پله ها بری بالا و ببینی اینجا چه خبره! قرارمون...
1 ارديبهشت 1393

سفرنامه عید

پسر مامان امسال تعطیلات عید رفتیم بیرجند. بیرجند رفتنمون قصش طولانیه. 13 سال پیش که مامان مهسا دانشجوی لیسانس بود یه دوست صمیمی پیدا کرد. خیلی بامعرفت که برای عقد مامان و بابا هم اومد شهر ما. دوست مامان ساکن مشهد بود و بعد از ازدواجش به خاطر همسر مهربونش ساکن بیرجند شد. سالی یکبار را همیشه بهمون سر میزدند و ما به خاطر شما که تو دل مامانی بودی و بعدم کوچولو بودی نتونسته بودیم این چند سال بهشون سر بزنیم و خیلی شرمندشون بودیم تا عید امسال که دیگه گفتند اگه نیاین ناراحت میشیم و کاملا هم حق داشتند. روز دوم فروردین رفتیم و هشت روزی پیششون بودیم. واقعا هم خوش گذشت. متاسفانه اصفهان بیرجند هواپیما نداره و چون جاده ظولانی بود و خطرناک و شما هم ...
31 فروردين 1393