کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان و ژستاش

پسر مامان خیلی بمزه میشینی و تلویزیون میبینی یا بازی میکنی..من عاشق نشستناتم و فیگورات...   کارتن به جاهای حساسش رسیده یکم بیمزه شده میشه وسطش لگو بازی هم کرد بازی هم میکنی و پشتت قایم میکنی و میگی نیست...بیا پیداش کن مامان بیا لگو بازی.... وای من عاشق این جملم... مامانی از بچگیش عاشق لگو بازی بود و هیچ وقت فکر نمیکرد یه روزی بشینه با پسر کوچولوش لگو بازی کنه. بعدها که بزرگ بشی هر وقت لگو ببینی میگی مامانم یادش بخیر همش با هم داشتیم لگو باز میکردیم. منتظرم چهار سالت بشه و ببرمت خانه لگو ثبت نامت کنم..پسر لگو باز من   اینم بدون شرحه... وقتی میگم ژست بگیر ازت عکس بگیرم کار...
2 آذر 1393

کیان و شیرین زبونیهاش

پسر مامان به تمام معنی شدی یه آدم کوچولو که حرف زدنت امکان نداره بداخلاق ترین و اخموترین آدمها را نخندونه. یاد روزهای نه خیلی دور می افتم. یک سالگیت تمام شده بود و حرف نمیزدی. فقط هر وقت دلت میخواست مامان یا بابا...اونم نه همیشه و چقدر که همه و همه مامان مهسا را میترسوندند که چرا این هیچی نمیگه. نمیخوای ببریش دکتر و اینقدر گفتند و گفتند تا مامان مهسا از خانم دکترت که خیلی خیلی هم قبولش دارم و بابت تمام این سالها ازش ممنونم، مطرح کرد و اونم گفت همون یکبار هم که گفته باشه مامان کافیه. اذیتش نکن.حرف میزنه و من دیگه بیخیال شدم. دیگه هرکس هرچی گفت نشنیدم و تو هم اصراری به زیاد حرف زدن نداشتی تا شروع دو سالگی تا الان که بی وقفه حرف میزنی...تا اخری...
1 آذر 1393

نقاش باشی

پسر خوبم...ادم باید تو زندگیش صادق باشه و همونطور که خوبیهای پسرشو میگه بدیهاشم بگه. نمیشه که همش بگه پسر من همه کاراش درست و خوبه.....  در خوب بودن شما و اینکه پسر زرنگ و باهوشی هستی شکی ندارم ولی صادقانه بهت میگم که تو اصلا نقاش خوبی نیستی. و چراشو من نمیدونم چون هم مامان مهسا خیلی خوب نقاشی میکشه و هم بابا مجید تابلو نقاشی داره ولی این استعداد تو به کی رفته را من دقیقا نمیدونم گرچه یه حدسهایی میزنم...چون یکی را میشناسم   . در هر صورت شما هیچ استعدادی در زمینه نقاشی از خودت نشون نمیدی....عاشق وسایل نقاشی هستی ولی علاقه ای به یاد گرفتن و کشیدن راحت ترین چیزها هم نداری. شایدم استعدادت فراتر از درک ماست که حتما باید خودتم تفسیر...
30 آبان 1393

کیان و باغ اناری

تقریبا از سال دوم زندگیت هرسال برای انار چیدن میری باغ بابا بزرگ و خیلی هم اونجا را دوست داری. امسال که خیلی هم حرف میزنی باغ انار را خلاصه کردی و میگی بریم غنار....هر چی میگم مامان انار...دوباره میگی غنار.....خیلی هم با مزه انارها را دون میکنی و میخوری ولی فقط آبشو تو دهنت میگیری و بقیشو میدی بیرون.    علاقه زیادی هم به جارو کردن و آب پاشی تو باغ داری     خسته هم میشی خب....     تو نبودی که انار چیده نمیشد عزیزم.   دیدم صدات نمیاد میگم پسری کجایی؟ میگی اینجاستم میگم چکار میکنی؟ میگی ماشین بابا بزرگ را بستم به ماشین بابا تا اونا بیان تو ماشین ما و ب...
18 آبان 1393

38 ماهگی و تولد خاله

هرسال یکی از ماهگردهای تو با تولد خاله مهدیس همزمان میشه و ما هم از کیک خاله سو استفاده میکنیم.. امسال 25 سالگی خاله همزمان با 38 ماهگی تو شد و صد البته که مدتهاست مسئولیت فوت کردن شمعهای تولد همه به گردن شما افتاده و اجازه نمیدی کسی شمع تولد خودشو فوت کنه و ارزو کنه....       خاله مهدیس امسال با تغییر رشته قبول شدن ارشد تو رشته مورد علاقش از پیشمون رفته یه شهر دیگه. تو براش دلتنگ میشی و سراغشو میگیری...قربونت برم که اینقدر خالتو دوست داری. اونم تو رو خیلی دوست داره. تو خیلی وقتها با خودت فکر میکنی و بعد میای درباره فکرت با من حرف میزنی...هر دفعه میای میگی مامان مخسا، خاله مهدیس کی میاد....میفهمم داشتی...
13 آبان 1393

اولین سینما

در تاریخ 07/01/ 93 اولین سینمای عمرتو رفتی پسری. فیلم شهر موشها 2 اومده بود سینما قدس و با خاله مهدیس بعد از ظهر سه شنبه اول مهرماه تصمیم گرفتیم که ببریمت. سانس سینما 7/5 بود و بابا مجید ما رو ساعت 6/45 دم سینما پیاده کرد و رفت. رسیدم دم سینما گفت بلیط سانس 6/5 تمام شده. مجبور شدیم بمونیم برای سانس بعدی و شما شیطون چون بعد از ظهر نخوابیده بودی دم سینما خوابت برد. نمیتونستم رو پا نگهت دارم دو ساعت. مجبور شدم بزارمت رو سکو سینما  .       خاله مهدیس هم رفت تو صف بای بلیط سانس بعد. اینطوری بود که با کلی معطلی موفق شدیم بریم سینما. قبل از اومدن بابا مجید برات گفت که سینما یه تلویزیون بزرگ داره و میری ت...
5 آبان 1393

پاییز...کیان و عکس.....

عاشق این تی شدی و نمیذاری مامان باهاش کار کنه...میگیری و دیگه پس گرفتنش هم کار هر کسی نیست.   هیچ کجا را هم از قلم نمیندازی...حتی زیر مبل     جلو بیای من میدونم و تو!     سیم کشی و کابل کشی و جابجا کردن همه وسایل برقی و الکترونیکی خونه هم که کار همیشگیته   وقتی بهت میگم مامان برق خطرناکه... نگام میکنی و میگی مامان مخسا من مظاوبم...ببین بابا یادم داده کجاشو بگیرم....دیگه من میتونم حرف بزنم؟   اینم شیطنتهای قبل خواب.     هرکاری میکنی که دیرتر بخوابی..... تازگی نمیری تو اتاقت و گیر دادی که تو هال بخوابم...کارتون ب...
20 مهر 1393

سال تحصیلی جدید

پسر مامان...سال تخصیلی جدید شروع شد و شما را همون مهد کودک پارسال ثبت نام کردیم. هفته اخر شهریور به پیشنهاد مامان بزرگها تعطیلات تابستونه گذروندی تا اول مهر با ذوق بری مهد....   پسری بلا با موهای فشن و لباس مهد کودک حتما باید معلوم بشه تو شیطونی دیگه....     اینم کیف مهد کودکت که البته از نظر من عکس روش هیچ شباهتی به تو نداره....   ...
20 مهر 1393

کوچه بازی

مامانی شهرداری اصفهان کار خیلی خیلی قشنگی کرده بود و بازیهای قدیمی و کوچه بازیها را به صورت ماکت برای بچه ها به نمایش گذاشته بود.  یه عصر پاییزی با هم رفتیم....                                 ...
15 مهر 1393