کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان و موبایل فروشی

پسر گلم...دوران کودکی تو مصادف شده با یه عالمه تغییرات در نیای تکنولوژی و ارتباطات. گوشیهای موبایل عوض شده و انواع اپلیکیشن ها روشون نصب شده. هرجا میریم از تو خیابون و مهمونی و سرکار و ...همه سرشون تو گوشیهاشونه و مشغول فیلم دیدن و چت کردن و جک خوندن....روزگاره نمیشه باهاش جنگید...نمیشه هم تابعش نشد.. گرچه مامان خیلی براش وقت نداره. خلاصش اینکه از بس همه مشغولند کم کم مامان منیژه هم گفت منم میخوام گوشیمو عوض کنم. و یه روز با هم رفتیم تا برای مامان منیژه گوشی جدید بخریم.  وارد فروشگاه که شدیم دیدم وسطش یه میز بامزه کوچولو گذاشتند و چندتا تبلت کیدز هم روشه در رنگهای مختلف. واقعا عالی بود چون همیشه وقتی میرفتیم موبایل فروشی شما ...
15 شهريور 1393

بازی در روز تولد

پسر مامان روز 7 شهریور 1393 یعنی سه سالگی تو در چادگان و با یک دنیا بازی و شیطنت گذشت.    پسر مامان کجا با این سرعت؟   نیفتی تو حوض! ژست های سه سالگی     من رفتم! یکی منو بگیره! وروجک دستتو نکن تو آب                             این بود روز تولد سه سالگیت در چادگان به روایت تصویر.... ...
11 شهريور 1393

کیان سه ساله شد!

کیانم سه ساله شد! پسر شیرین مامان. سه سالگیت با یه عالمه اتفاق همراه شد و فکر کنم تا اخر عمر داغش به دل مامان مهسا بمونه. مرداد ماه بود که مشغول اسباب کشی بودیم و من نگران که برای تولد تو هنوز خونمون آماده نیست. ولی اینطور نشد. اسباب کشی زود انجام شد و من خوشحال بودم که میتونم تولدت را که اتفاقا امسال روز جمعه هم بود برات تو خونه جدید بگیرم. حتی لباسشم از قبل اماده بود و مشغول سرچ کردن بودم برای تم جدیدت. ولی متاسفانه دایی بزرگ بابا مجید که ساکن آمریکا بود فوت شد. دایی ایرج خیلی برامون عزیز بود. با وجود بود و همیشه ما رو شرمنده محبت و عشق سرشارش میکرد. از بینمون رفت. در حالی که شما را ندیده بود و فقط عکسهاتو دیده بود. به خانواده ه...
10 شهريور 1393

کیان و پیشو خونمون

پسر مامان...از روزی که اومدیم تو این خونه این پیشو سیاه خپل همیشه پشت در بالکنمون راه میره و میو میو میکنه. تو هم که مثل مامان مهسا عشق پیشی هستی و صبح هنوز چشمات باز نشده میگی مامان پیشو نیمده؟ میگم بیا بریم ببینیم. میای و اونم تا تو رو میبینه شروع میکنه به همون مرمر معروف پیشویی. فدات بشه مامان..منو نگاه میکنی و میگی مامان چی میگه؟ فکر میکنی من زبون گربه ها را میفهمم . بهت میگم مامان میگه گشنمه غذا می خوام. میگی برو غذا بیار من اینجا مظاوبشم!  غذا میارم و اصرار داری خودت بدی بهش. بابا مجیدم اصرار داره غذا پیشو حتما تو ظرف و کارتن باشه و بالکن کثیف نشه....تو هم لحظه آخر غذا را پرت میکنی و میای. پیشومون یکم هم پر رواه و اگه حواس...
31 مرداد 1393

کیان و بازی جدید

کیان مامان ، من همیشه از وقتی تو کوچولو بودی دلم می خواست میدونستم تو مغزت چی میگذره و هر روز این حس فضولی در من بیشتر و بیشتر میشه. چند روزه که بازی جدید انجام میدی..از نظر ما بی معنی و مفهوم و از نظر خودت کاملا برنامه ریزی شده. ساعت زیادی از تو خونه بودنت را شامل میشه و من هیچ درکی ازش ندارم غیر از اینکه کل خونه بهم میریزه. تو وسایل کاملا بی ربط را بهم با جدیت و دقت وصل میکنی. از نظر خودت داری چیز میسازی. یه روز میگی مامان فاضلاب ساختم. یه روز میگی مامان هواپیما ساختم. یه روز میگی خونمه و من متحیر از این وسایل بیربط متصل به هم.   کسی هم جرات نداره تا اجازه ندادی چیزی را سرجاش برگردونه پسری خونه و ...
30 مرداد 1393

لگو

پسر مامان، نمیدونم این از خصلتهای بارز تواه یا همه نی نی های همسن و سال تو این مدلی هستند که هر دفعه به یه کاری گیر میدی اونم چه گیری....بعد از یه مدتی هم کلا بیخیال قضیه میشی.  یکی از گیرهای وحشتناکت لگو بازی بود. چشماتو باز میکردی لگو....................تا شب موقع خواب. انواع مدلهای لگو را هم دوست داری تا اینکه مامان شمسی لگوهای بچگی بابا مجید را برات پیدا کرد و دیگه کیان بود و پلاستیک لگوهای بابا مجید. همه جا با خودت می آوردیشون و دم خونه گریه و زاری که لگو هم بیاریم.  هرجا میرفتیم پلاستیکتو بار میکردی و کلی لگو بازی. بعضی وقتها هم از اینکه اون شکلی که می خواستی در نیمده عصبانی میشدی و همشونا پرت میکردی...جمع کردن این...
29 مرداد 1393

کیان و مهد کودک....

مهد کودک رفتن ما هم برای خودش قصه داره و خنده و گریه.... من تمام سعیمو میکنم که هر روز بری. ولی بعضی روزها که خسته ای و پنجشنبه ها بابا وساطت میکنه و مهد نمیری و میری خونه مامان بزرگا.  صبح که مامان مهسا از خواب بیدار میشه ظرف صبحانتو اماده میکنه. برنامه غذایی داری که مهد کودک داده و بعدا اسکن میکنم و برات میزارم که داشته باشی. صبحانت نون و پنیره که هر روز یکی از مغزها باید داخلش ریز شده باشه. کنار نون و پنیرت هم میوه پوست کنده و خرد شده. ظرف ناهارتم بران میزارم با یه قاشق کوچولو بعضی روزها گیخ خوابی و تو تختت لباست را میپوشونم و با بالش و پتو موشی میبرمت تو ماشین. به خوابت ادامه میدی تا دم مهد.   ...
25 مرداد 1393

وروجک قرتی مامان

کیان فسقلی موهات خیلی زود بلند میشه و چون یکم موج داره بهم ریخته میشه. بهت میگم پسری باید بریم موهاتو کوتاه کنیم. میخندی و ذوق میکنی و میگی مرغم بخوریم!!! عصر با همدیگه میریم پیاده مجتمع پارک و پیرایش کودک. یه عمو پرویز هست که شما مشتری ثابتشی و دوستت داره. خودشم یکم فشنه و از کارش لذت میبره و با عشق انجام میده و تو هم که بچه قرتی و چون پسر خوبی هم هستی و زیر دستش گریه نمیکنی و مودب میشینی و باهاش حرفم میزنی هر روز یه مدل قرتی بازی در میاره و نقش و نگارهای مختلف میندازه تو موهای تو...بعدم برات خوشگلش میکنه... این شما و عمو پرویز    اینم عمو پرویز در حال قرتی کردن موهای شما   بعد که خوشگل ش...
23 مرداد 1393

کیان و اسباب کشی

پسر مامان هنوز نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاد و چی شد که تصمیم گرفتیم یه مدتی خونمون را جابجا کنیم. ولی هر طور فکر میکنم انگار تو باعث این جابجایی شدی. تو عاشق حیاط خونه بابابزرگ بودی و هر بار میرفتی باید با گریه و جیغ از حیاط می آوردیمت و یکروز هم تو خونمون به بابا مجید گفتی: بابا برو یه حیاط بخر بیار بزاریم به بالکن.  . خونمونم با وجود شیطنتها و بازیگوشیها و بهم ریختن های تو واقعا داشت برامون کوچیک میشد. برای همین وقتی بابا مجید پیشنهاد داد که بیا یه مدت بریم طبقه بالای بابا بزرگ بشینیم تا هم خونمون بزرگتر باشه و هم کیان حیاط داشته باشه، خوشم اومد و تصمیم گرفتیم که جابجا بشیم. البته تصمیمش تا عملش تفاوتش از زمین تا آسمون بود. دست تن...
15 مرداد 1393