کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

نوروز 93

اندر احوالات عید.... چند روز مونده به عید بهت گفتم باید اتاقتو تمیز کنیم .خونمونا تمیز کنیم تا عید بیاد و اینطوری بود که بیچاره شدم. تصوری از عید نداشتی و فکر کردی عید یه نفره که قراره بیاد خونمون. هی رفتی و اومدی گفتی عید نیمده! عید کی میاد؟ عید بگو بیاد و ....اینطوری بود که مامان مهسا عصبانی میشد و می خواست موهای سرشو دونه دونه بکنه.برات توضیح دادم که عید کسی نیست و نمیاد. ما داریم میریم پیشواز عید که بدتر شد و شروع کردی به بهانه گیری و گریه و زاری که بریم عید!!! ترجیح دادم دیگه چیزی ندونی. اصلا چه معنی میده بچه دو سال و نیمه همه چیزو بدونه! رفتیم با همدیگه گل بخریم و تو از بین همه گلها پامچال زرد انتخاب کردی و گفتی اینو می خوام....
30 فروردين 1393

تقویم 93

این تقویم تک برگ پسری بلای مامان         تقویم سال 93 کیان موشه مامان   ...
27 اسفند 1392

آخرین پارک گردی سال 92

پسری مامان، روزهای اخر سال و مامان با هزار تا کار عقب مونده و تو هم شیطون تر از قبل و صد البته که بی خواب تر. دیگه هیچ دلیلی برای خواب بعد از ظهر هم نداری و مامان مجبور میشه بعضی روزها که دیگه غیر قابل کنترل میشی مامان بعد از ظهر میبرتت پارک تا کلی انرژی مصرف کنی و خیلی خوب هم جواب میده. دو ساعت بازی تو پارک واقعا خستت میکنه و موقع برگشت نزدیک دو ساعت می خوابی. تو پارک هم همیشه اتفاقهای جدید می افته و تو رو خوشحال و هیجان زده میکنه.. خیلی عادت نداری به صورت دسته ای و با کل بچه ها بازی کنی ولی همیشه میگردی و یک نی نی دیگه پیدا میکنی و شروع میکنی دونفره بازی کردن. و صد البته که هر چقدر هم بازی کنی، بیرون اومدنمون از پارک با گریست. انواع خو...
26 اسفند 1392

روزهای اخر سال

پسری مامان سال 92 داره تمام میشه و اخرین روزهای سال همیشه روزهای دوست داشتنی برای من بوده. همه در تلاشند. همه یه جورایی خستند ولی امیدوار. و من این امید و انتظار برای بهار را دوست دارم. خونه هایی که یا پرده ندارند یا یک عالمه فرش و پادری بهشون اویزونه، ادمهایی که دارند شیشه پاک میکنند.ادمهایی که خرید می کنند. بچه هایی که غر میزنند.تمیزکارهایی که ناز می کنند. مامانهایی که کلافند. همه را دوست دارم. برای رسیدن به یک لحظست. شاید اگه یکم عاقلانه فکر کنی یک دقیقه قبل و بعدش هیچ فرقی نداره ولی اینجا انگار دل ادمهاست که تصمیم میگیره. شب عید. روزهای اخر اسفند خیابونهای شلوغ برای من یاد اور یک واقعیته....زندگی هنوز جریان داره و ادمها هر چقدر دل مشغول ...
25 اسفند 1392

تولد پارسا

      کیان، پارسا و شنتیا کیان و پارسا پشت کیک تازه از راه رسیده کیان و کیک پارسا این کیک خوشگل تولد پارسا که شما عاشق مزه خمیر فندانت روش شدی و من خیلی حرص خوردم. رنگ و خاک قند و گلیسیرین.     کیان مامان تولد پارسا ، دوست عزیزت و شاید هم بشه گفت تنها دوستی که فعلا داری 4 فروردین بود و  خاله مهلا جشن تولدش را پنجشنبه 22 اسفند ماه براش گرفت و شما هم دعوت بودی. از صبح بهت گفتم تولد پارساست و کلی ذوق کردی و هی گفتی بادکنک دایه؟ شمع فوت کنم؟ و منم بهت خندیدم. تا عصر که با همدیگه رفتیم تولد. پارسا سه سال و نیم از تو بزرگتره و تولد شش سالگیشو گرفت. دوستهای مهد کو...
22 اسفند 1392

30 ماهگی

قیافه این شکلی مال وقتیه که مامان بهت میگه بخند!! کیان عزیزم 7 اسفند 30 ماهه شدی. یعنی دوسال و نیم تمام. دوست داشتم برای 30 ماهگیت مهمونی بگیرم. بهانه ای برای دور هم بودن ولی مامان بزرگ و بابا بزرگ رفتند مسافرت و عمو هم امتحان زبان داشت و برای همین کلا از فکرش اومدم بیرون. خودمون سه تایی برات جشن گرفتیم.       بقیه عکسات تو ادامه مطلبه......   عاشق این عکسم مامان انگار 30 ماه خستگی و بی خوابی و نگرانی و ....از تنم در اومد.     بعضی از عکسها بدون هیچ دلیلی قشنگند نمیدونم چرا هوس کرده بودی گلهاتو پرپر کنی.... پسری خودش داره شمعهاشو روشن میکنه   &nb...
11 اسفند 1392

اولین چرخ و فلک

پسر مامان تفاوت بزرگ دید من و بابا مجید نسبت به تو اینه که من بیشتر کارها را میگم زوده هنوز برای کیان و بابا مجید بیشتر کارها را میگه دیرم شده. اینطوریه که تو بیشتر اولینهای هیجان انگیز زندگی را با بابا تجربه میکنی. چرخ و فلک هم یکی از اوناست. هر وقت با همدیگه پارک میرفتیم من بهت میگفتم بزرگ که بشی میتونی سوار شی و تصورم 3 سالگی به بعد بود و فکر میکردم الان ازش میترسی ولی جمعه بابا مجید بردت پارک و وقتی برگشتید فهمیدم که اولین چرخ و فلک زندگیتو سوار شدی. اصلا هم بر خلاف تصور من نترسیدی و خیلی هم دوست داشتی. موقع پایین اومدن هم که تو دلت خالی میشده جیغ میزدی. یادمه کوچولو که بودم عاشق چرخ و فلک بودم مخصوصا اون وقتی که برعکس می تابید. و ...
11 اسفند 1392

دوری طولانی

پسر مامان بیشترین تعداد ساعتی که من و تو از همدیگه دور بودیم مال 9ماهگی شماست که مامان مهسا مریض شد و اینقدر حالش بد بود که نتونست از شما مواظبت کنه و رفتی خونه مامان جون. فکر کنم حدود 17-18 ساعت از همدیگه دور بودیم تا مامان مهسا بهتر شد و اومد پیشت. ولی ایندفعه از ساعت رد شد و به روز رسید. مامان مهسا با زن عمو رفتند مسافرت و شما پیش بابا مجید و مامان بزرگ و مامان جون موندی. خیلی هم عاشقتم که تو کل این 6 روز یکبار هم سراغ مامان مهسا را نگرفتی و آبرومو بردی. حالا عزیزم دلتم تنگ نشده بود یکبار اسممو می اوردی دلم نشکنه. ناراحت نباش. میدونم وقتی بازی و تفریح و خوشگذرونی باشه و تازه کسایی که عاشقتند و بهت نه نمیگند و سعی می کنند کاری کنند که ...
4 اسفند 1392

عکس ماه سی ام

  نمیدونم این چه کاریه؟ ولی دوست داری. کلا این صندلی را دوست داری. با خودت این طرف و اونطرف میبری و بعضی وقتها هم جاهای عجیب میشینی! و قطعا هم بعضی وقتها می افتی!       اخرش منو با این دستگاه بخور سکته میدی. ترسوندنت از برق هم هیچ فایده ای نداره. همونقدر که توضیحات منطقی  فایده ای نداشته. عاشق پریز و دوشاخ و رابط و .....     فکر میکنی چند درصد بچه های اصفهان تو لابی اصلی هتل کوثر این کار را کرده باشند؟     اینم کیان کوچولو تو کاپشن باباش     کیان با مهر آفرین دوست داشتنی دختر دوست دبستان و دبیرستان مامان مهسا. چقدر باور نکردنی و...
2 اسفند 1392