کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان 27 ماهه شد!

کوچولوی مامان 27 ماهگیت مبارک. تازه بازدید وبلاگت هم از 100 هزار گذشت اونم مبارک باشه فسقلی. الان تو چی میدونی که 27 ماه یعنی چه و وبلاگ چیه. ظاهرا دارم به اسم خودم به تو تبریک میگم. این خودخواهی مادرانست. کاریش نمیشه کرد. کیان در 27 ماهگی: وزن : 15 کیلو و قد 96 سانتیمتر. الان 2 ماهه وزنت ثابته.دکتر هم میگه اشکالی نداره.   - صبحانه نون و پنیر و بعضی روزها تخم مرغ . عدسی هم چند تا قاشق و شیر عسل هم خیلی دوست داری. ولی کلا میونه خوبی با مربا و حلیم و ...نداری.   - نمیدونم چرا دیگه میوه دوست نداری. به زور بهت میوه میدم. موز شاید یک سوم و انار به زور چند تا دونه. آب پرتقال و اب سیب هم دیگه نمیخوری. کلا داری منو دیوو...
12 آذر 1392

باب اسفنجی!

منم دوستش دارم. یک اسفنج زرد باشلوار مکعبی. محصول کشور امریکا و قطعا با دوبله تیم صولتی . ولی هر چقدر هم دوستش داشته باشم به پای تو نمیرسه. میای میگی مامان "کاتون" میگم چه کارتونی میگی "پاتریک". میگم برو بیار تا بزارم. میری کشو میز تلویزیون را میکشی بیرون و از داخلش کارتونی که می خوای را میاری و میگی این! وقتی در دستگاه را باز میکنم سی دی را میکشی رو بلوزت تا پاک بشه. از دست مامان و کارهای بی فکرش! بعد میزاریم و تو میبینی. بین قسمتها که اهنگ ناخدا را میزاره هیجان زده میشی و بلند میشی دور خونه میدوی و بعد دوباره میشینی. هیچ سی دی حق نداره تبلیغ داشته باشه وگرنه کیان غر میزنه! هر وقت هم حوصلش سر بره دوباره یک سی دی دیگه و ...این قصه ا...
10 آذر 1392

آخرین روزهای 27ماهگی

    ماه آذر و اخرین ماه پاییز هم اومد. و خیلی هم خوب اومد. با یک عالمه بارونهای خوشگل و هوای خنک که ادم باورش بشه داره زمستون میرسه. پسر کوچولوی مامان هم بزرگ شده و کارهای بامزه میکنه و عجیب ترینش اینه که بر خلاف قبلا که چشماشو باز میکرد میگفت دد!  حالا ترجیح میده تو خونه بمونه و وقتی باید بریم بیرون کلی باید مسخره بازی در بیارم و بازی کنم و قول خرید می می بدم تا رضایت بده لباس بپوشه و بریم. تو که گرمایی هستی نکنه سردت میشه بیرون که حالشو نداری؟ شایدم از اینکه باید اینهمه لباس بپوشی و شال و کلاه کنی خوشت نمیاد.     کیان کوچولو داره با جدیت بدنه کالسکشو "دویوست" میکنه     ...
5 آذر 1392

بارون پاییزی

  باران میبارد به حرمت کداممان  نمیدانم؟! من همینقدر میدانم باران صدای پای اجابت است، خدا با همه جبروتش دارد ناز میخرد، نیاز کن........   پسر شیرین مامان بعد از چند روز بد که با همدیگه داشتیم و تب تو و نگرانی من، خدا را شکر دمای بدنت عادی شد ولی سرفه میکنی. نمیدونم این ادامه اون مریضیه یا یک مریضی جدید؟ کلا بزار از دلم بگم که آروم نیست. تو این ٢٧ ماه فقط یک مشکل نداشتم و اونم غذا خوردن تو. از اول با وزن خوب به دنیا اومدی و شکمو. اینقدر راحت بودم که فقط نگرانی غرهای دکترت را داشتم که میگفت نزار زیاد بخوره شکمو میشه و اضافه وزن پیدا میکنه و منم کاریت نداشتم. ولی کلا یکماه شایدم یکم بیشتره که بد غذا...
1 آذر 1392

کیان و تب بالا

میتونم  به جرات بگم یکی از بدترین ٤٨ ساعتهای عمرم را گذروندم پسر گلم. یکشنبه صبح مثل هر روز از خواب بیدار شدی و از تختت اومدی پایین. گفتم کیان نشنیدم و خندیدی و گفتی سلام مامان و ....مثل هر روز ...نزدیک ظهر با همدیگه رفتیم بیرون تا خرید کنیم. دم سوپر بر خلاف همیشه که تا می ایستادم خودت در ماشین را باز میکردی  و پیاده میشدی از جات تکون نخوردی . گفاتم کیان پیاده نمیشی گفتی نه خستم!!! رفتم خرید کردم و رفتیم خونه مامان جون. دم خونشون گفتی منو بغل خستم؟ تقریبا نزدیک بود شاخ در بیارم. کیان میگه خستم؟!  بغلت کردم و رفتیم خونه مامان جون. گفتم بیا ناهار بخور گفتی نه لالا و مثل همیشه رفتی برای خودت از اتاق مامان جون بالش آوردی و خوابی...
29 آبان 1392

تاسوعا 92

تاسوعا هر سال مامان بزرگ نذر شله زرد داره و برای سلامتی همه خانواده نذری میپزه. هرکس که به خانواده اضافه میشه یک مقدار به خاطر سلامتی اون به مقدار نذر اضافه میشه. خیلی روز خوبیه و من خیلی خیلی دوست دارم که همه دور هم جمع بشیم و نذر بپزیم و بعد نذرها را ببریم خونه فامیل و ...کلا برای من روز خوبیه. برای تو هم نباید روز بدی باشه. دیروز که دیگه کل حاجاتت را گرفتی از بس که سوختی! فقط امیدوارم دعاهای خوب کرده باشی و حاجتهای خوب گرفته باشی. فکر کن اگه حاجتت این باشه که مامانم بزاره روزی 3 ساعت از 24 ساعت بخوابم! مامانم بزاره 20 ساعت در طول روز باب اسفنجی ببینم! بتونم برم تو حمام و با آب سرد خودم و درو دیوار را بشورم! .... اول گیر دادی...
23 آبان 1392

عکس

  این یک کیانه! وقتی که:     با جدیت داره تو سرما بستنی میخوره!     مامانش را گول زده که دستشویی داره و رفته آب بازی نشسته!     وقتی داره با جدیت ورزش میکنه. اینقدر سریع که تبدیل به روح میشه.     به مامانش اخم میکنه که دعوام نکن لباسمو کثیف کردم.     یک نی نی کوچولو دیده و نمیدونه چه عکس العملی باید داشته باشه!     میخکوب شده جلوی اکواریوم     داره با جدیت آب میوه میخوره!     این دیگه کیان نیست.ا ین اولین نارنگی پوست گرفته شده توسط کیانه ولی متاسفانه فکر میکنه پرتقال و انار و....
22 آبان 1392

من!

خیلی دوست دارم بدونم تصورت از کلمه من چیه؟ هنوز وقتی بهت میگم اسمت چیه؟ میگی من!!! همیشه حرفمو گوش میدی و هر وقت برات چیزی را توضیح میدم قبول میکنی. دیگه همه کلمات را میتونی تکرار کنی. حتی چند روزه که اسم خاله مهدیس را هم میگی. البته مانا هم سر جاشه ولی بازهم اسمت منه! حتی بیرون که میریم کسی ازت بپرسه اسمت چیه؟ میگی من! چرا اخه ! اینهمه فکر کردم برات اسم انتخاب کردیم اونوقت من!   من دوست داشتنی من! دلم برات ضعف میره وقتی ادای پسرهای بزرگ را در میاری. وقتی برای لباس نو ذوق میکنی. وقتی بهت میگم کیان خوش تیپ شدی یک لبخند خوشگل میزنی و دور خودت میچرخی تا ببینمت. خیلی با مزه ای وقتی جو میگیرتت و داریم میریم بیرون میگی "چشم ایخوام" ت...
22 آبان 1392

شهرضا و رنگ انگشتی

کیان کوچولوی مامان  سه شنبه هفته پیش مامان مهسا با دو نفر از دوستهای خوب و جدیدش تصمیم گرفتند که برند وشهرضا را بگردند. اون روز شما پیش مامان بزرگ و بابا بزرگ موندید . مامان از شهرضا برات یک جفت کفش خوشگل خرید که خیلی هم دوستش داری و فقط یکم هنوز برات بزرگه و رنگ انگشتی هم به سفارش دوستای گلش که گفتند برای شما خوبه خرید. در خوب بودن رنگ انگشتی که شکی نیست ولی چون مامان احساس کرد الان حمام برای بازی سرده برات ملحفه پهن کرد و تو خونه بهت رنگها را داد. بر خلاف اسمش که رنگ انگشتیه تو ترجیح دادی با قلمو نقاشی کنی تا انگشت. فقط متاسفانه مامان مجبور شد قلموهای خودش را بهت بده و دلش برای قلموهای خوب و نازنینش سوخت. برم بیرون حتما برات قلمو...
20 آبان 1392