کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان 25 ماهه شد!

پسر کوچولوی مامان امروز یعنی ٧ مهر ماه ١٣٩٢ تو ٢٥ ماهه شدی. در ٢٥ ماهگی ١٥ کیلو وزن داری و ٩٢سانتیمتر هم قدته. بین ٢٤ تا ٢٥ ماهگی نه قد کشیدی و نه وزن اضافه کردی که دکترت گفت هیچ اشکالی نداره. البته طبیعیه اگه هر ماه قد بکشی که تا ٢٠ سالگی دیگه از هیچ دری نمیتونی بیای تو!   -فعلا بیشتر از هر کار دیگه ای حرف زدنت با مزست و دل ادم را میبره. نمیتونی بگی ادامس فقط اداشو با دهنت در میاری و میای میگی " مامان  دایی؟" بگم اره چشمات برق میزنه و بگم نه میگی "بریم دد اقا بده" میگم باشه بریم چند دقیقه بعد با بلوز و شلوار و دو تا کفش زیر بغلت وایسادی جلومو میگی بریم!   میریم سوپر میری دم پیشخون و به اقا میگی " اقا می می دایی؟...
7 مهر 1392

عکس

این عادت همیشگیمه .بعضی روزها که هوس کنم همه عکسهاتو از روز تولدت نگاه میکنم تا برسم به جایی که هستی. انگار تمام خاطره هات برام زنده میشه و الان هم تو خوابیدی و منم عکسهاتو نگاه کردم و هوس کردم که بزارمشون اینجا:     این روز تولدت و اولین لحظه ای که من دیدمت   بقیه عکسها تو ادامه مطلبه      یکماهگی   دو ماهگی   سه ماهگی     ٤ ماهگی     ٥ ماهگی     ٦ ماهگی     ٧ ماهگی     ٨ ماهگی     ٩ ماهگی     ١٠ ماهگی     ١١ ...
1 مهر 1392

پاییز

  باز پاییز است، اندکی از مهر پیداست، حتی در این دوران بی مهری ، باز هم پاییز زیباست     پسر گلم با اینکه تمام فصلهای سال قشنگند و دوست داشتنی ولی معمولا ادمها یکی از فصلها را به بقیه ترجیح میدند. مامان مهسا همیشه عاشق پاییز و زمستون بوده و هست و همیشه از بهار و تابستون زیاد خوشش نمی اومده. وقتی بوی پاییز میاد و رنگ خورشید عوض میشه  کلی ذوق میکنه. البته این دوسال که شما پیش مایی یکم براش سخت شده که باید خیلی بهت لباس بپوشونه. جوراب و شلوار و کاپشن و کلاه و......تابستون خداییش عالی بود. اصلا نگران نبودم که سرما بخوری و یک تیشرت و شورت و راحت. امیدوارم پاییز و زمستون خوبی پیش رو داشته باشیم و اصلا اثر...
1 مهر 1392

شیرین زبونی

پسر کوچولوی مامان تو بر خلاف خیلی از کارهات که زودتر از سن معمول شروع کردی تو حرف زدن به شدت تنبل بودی و کارت را با زبان اشاره و بعضی کلمات که به زبون کیانی میگفتی راه می انداختی و هیچ علاقه ای به حرف زدن نداشتی. حتی تکرار هم حاضر نبودی بکنی و اینطوری در حد چند تا کلمه ساده مثل مامان و بابا بودی تا ٢٢ ماهگی.. منم چون مامان بزرگ میگفت که بابا مجید خیلی دیر حرف زده نگران نبودم و دکترت هم میگفت مهم اینه که زبون باز بشه و یک یا دو کلمه را بگه و حرفهای شما را بفهمه بقیش اصلا مهم نیست. بی خیال بودم ولی کم کم طبابت اطرافیان شروع شد. تقریبا هر جا که میرفتیم همه بهمون پیشنهاد میدادند که تخم کبوتر بهت بدیم تا زبونت باز بشه و اخر اخرش که رفتیم باغ دوس...
27 شهريور 1392

کیان و نامزدی

پسر عزیز مامان، چند روز قبل از تولدت دختر خاله  بابا که خواهر زن عمو هم میشه از کانادا اومد و من و بابایی خیلی خوشحال شدیم که برای جشن تولد تو ایرانه. چون خیلی دوستش داریم و وقتی خوشحال تر شدیم که فهمیدیم با نامزدش اومده و قراره هفته بعد از تولد شما بریم جشن نامزدی...... بعد از ظهر خوابیدی و عصر سر حال رفتیم نامزدی. شما خیلی خیلی پسر خوبی بودی و برای خودت گردش و تفریح میکردی، بعضی وقتها هم که اهنگ را دوست داشتی می اومدی و یکم نا نای میکردی.         با دوقلوهای دختر خاله بابا هم کلی بازی کردی و چون هفته پیش دیده بودیشون احساس نزدیکی باهاشون داشتی. اونها هم مواظبت بودند.     ...
27 شهريور 1392

سفر نامه تهران

پسر کوچولوی مامان بدون هیچ برنامه ریزی قبلی و حتی تصمیم برای مسافرت ، خاله مهلا تلفن کردو گفت که با پارسا دارند میرند اخر هفته تهران و اگه ما هم دوست داریم باهاشون بریم. اولش فکر کردم که چون بابا مجید خیلی خیلی سرش شلوغه وا خرهفته هم چادگان مهمونیم نمیریم ولی وقتی به بابا گفتم چون میدونه مامان مهسا خیلی تهران را دوست داره گفت که بریم. پنجشنبه 21 شهریور راه افتادیم به سمت تهران و یکشنبه شب هم برگشتیم. تو چون هیچ درکی از مسافرت نداشتی یکم اذیت کردی چون فکر میکردی قراره از پارسا جدا بشی. تو جاده هر وقت پیاده میشدیم دیگه حاضر نبودی سوار بشی و ثانیه ای یکبار میگفتی پارسا. برات رو صندلی عقب رختخواب خوشگل درست کرده بودم و لی اصلا و ابدا...
27 شهريور 1392

دنیای این روزهای من!

این پست را برات فقط عکس میزارم. عکس از اخرین روزهای دو سالگی و اولین روزهای ورودت به سه سالگی....     موقع اماده کردن خونه برای تولدت به شدت کمک کردی:     چه در چیدمان و چه در جابجایی:         سلیقه توئه نمیشه کاریشم کرد....   شایدم اینطوری قشنگ ترند.   اینم چند ساعت مونده به اومدن مهمونهای تولدت   بعد تولد بابا مجید دیگه فکر کرد پسرش دو سالش شده و میتونه میز تحریرش که مامان در جمع کردن سیسمونی جمعش کرده را بیاره:   خیلی هم براش ذوق کردی     راست میگند که وسایل نی نی را جمع کنید و بعد دونه دونه ب...
19 شهريور 1392

هدایای تولد دوسالگی

پسری چند روز پیش داشتم البوم نوزادی خودم را ورق میزدم. قبلا که تو نبودی چند سال یکبار میرفتم سراغشون ولی از وقتی اومدی هی میرم سراغشون و عکسهای زمانهای مختلفمون را با هم مقایسه میکنم. ببینم شاید یکم شبیه من بشی. اینم حس غریبیه. وقتی بارداری فقط و فقط از خدا میخوای که نی نی سالم بیاد پیشت. بعضی وقتها وسوسه میشی که بگی خدایا سالم باشه یکم خوشگلم باشه و چشماش شکل من باشه و بینیش شکل مامانم و موهاش شکل.....ولی تا بهش فکر میکنی یک حسی که اسمش فکر کنم ترس باشه میاد سراغت که وای چرا .فقط از خدا بخواه سالم باشه و تو هم تمام توقعاتت را قورت میدی. و بعدشم نگرانی که نکنه فکر بد کرده باشی. وقتی به دنیا اومد روزی چندین بار از خدا به خاطر سلامتیش ت...
19 شهريور 1392