پاییز
باز پاییز است، اندکی از مهر پیداست، حتی در این دوران بی مهری ، باز هم پاییز زیباست

پسر گلم با اینکه تمام فصلهای سال قشنگند و دوست داشتنی ولی معمولا ادمها یکی از فصلها را به بقیه ترجیح میدند. مامان مهسا همیشه عاشق پاییز و زمستون بوده و هست و همیشه از بهار و تابستون زیاد خوشش نمی اومده. وقتی بوی پاییز میاد و رنگ خورشید عوض میشه کلی ذوق میکنه. البته این دوسال که شما پیش مایی یکم براش سخت شده که باید خیلی بهت لباس بپوشونه. جوراب و شلوار و کاپشن و کلاه و......تابستون خداییش عالی بود. اصلا نگران نبودم که سرما بخوری و یک تیشرت و شورت و راحت. امیدوارم پاییز و زمستون خوبی پیش رو داشته باشیم و اصلا اثری از سرما خوردگی و مریضی تو خونمون نباشه.
اولین نشونه های پاییز چند شبه تو خونمون پیدا شده و پنجره اتاق تو رو میبندیم و می خوابیم. چون چند روز پیش صبح که از خواب بیدار شدی چشم چپت سرما خورده بود.
بابا مجید دیشب گفت که 4 سال دیگه همچین روزی که اول مهره باید پسرمون را ببریم مدرسه. دلم ضعف رفت. یک لحظه تو رو تو لباس فرم با موهای کوتاه شده تصور کردم. عزیزم چقدر زود میگذره. من عاشق اون روز خواهم شد. که برم برات کیف و کفش مدرسه بخرم و جامدادی و یک عالمه مدادهای رنگی خوشگل. قطعا اونروز با بابا مجید دعوامون میشه چون اون معتقده که کیف و خرت وپرتهایی که من برات میخرم یکم زیادی لطیفه و به درد دختر بچه ها میخوره و منم میگم که چیزهایی که اون انتخاب میکنه زیادی خشنه. حالا تا اونروز شاید اینقدر بزرگ شده باشی که خودت تصمیم بگیری.
امروز سومین پاییز زندگیت را با هم شروع کردیم ومن دلم می خواد تو تمام صفحات پاییزی وبلاگت بیام و خبرهای خوب بنویسم.
پروژه گرفتن از پوشکت در جریانه. اعتراف میکنم که گیج گیجم و اصلا نمیدونم مسیری که میریم درسته یا نه! هیچ کس تو فامیلمون نی نی نداره که من ازش کمک بگیرم و یکم هم برخلاف تصوری که از خودم داشتم ظاهرا ترسو هم هستم. مامان جون هم اصلا یادش نمیاد 
صبح که بیدار میشی پوشکت را باز میکنم و با هم میریم دستشویی خیلی قشنگ جیش میکنی و البته کلاغه هم جایزمون را میچسبونه رو دیوار حمام. تا ظهر بازی و هر دو ساعت یکبار میبرمت دستشویی و کاملا همکاری میکنی. خونه مامان جون و خرید نزدیک و سوپر هم بدون پوشک میریم ولی هنوز جرات نکردم مسافت طولانی تر یا خونه کسی ببرمت. دستشویی بزرگ که داری میای میگی و میریم دستشویی ولی نمیتونی.انگار ناراحتی و شاید هم میترسی. منم زیاد بهت فشار نمیارم و پوشکت میکنم و کارت را انجام میدی و بالافاصله میگی پی پی و باید تند بیام بازت کنم و بریم حمام بشورمت. واقعا نمیدونم کجای مسیر پوشک گیریم و چقدر دیگه طول میکشه و کی جرات میکنم و کلا باز بزارمت.برای خواب شب امادگی نداری هنوز چون یک شب در میون پوشکت خشکه. امیدوارم که تو مسیر درست باشیم.
یک اتفاق خیلی عجیب هم جمعه افتاد. طبق معمول جمعه ها ظهر ناهار رفتیم خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ و تا تونستی شیطونی کردی و بازی . عصر که شد مامان لباس پوشید که برگردیم تا مانتو تن مامان دیدی گفتی مامان من نخوام!
چی نخوای من نخوام دد! گفتم یعنی میمونی گفتی آیه! بعدم خیلی سریع شیشه شیرت را از کیفت در اوردی و با پتوت رفتی نشستی روی مبل و با من و بابا با جدیت بابای کردی.
. من و بابایی هم به خیال خودمون رفتیم خونه تا دو ساعتبعد بیایم دنبالت ولی وقتی بابا شب زنگ زد که بیام دنبالت حتی حاظر نشدی تلفنی باهامون حرف بزنی و گفتی من نخوام. اینطوری بود که شب خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ خوابیدی. تا صبح فرداش که مامان اومد دنبالت. شب هم رفته بودی با پدر بزرگ سوپر و به اقای فروشنده گفته بودی" اقا می می دایی؟" 
حس باحالی بود. شب خیلی خیلی دلم برات تنگ شده بود و یکم دلشوره هم داشتم ولی یک حس غریب هم بهم میگفت ببین پسرت چقدر بزرگ شده که دیگه تنها خونه پدر بزرگ و مادر بزرگش میمونه.


پاییز
