کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

اسباب بازی جدید کیان

پسری فکر کردی بابا مجید دوباره برات اسباب بازی خریده؟ اشتباه کردی . این بیچاره دستگاه بخور سرد جدیدته. دستگاه بخور سرد قبلیت یکدفعه از کار افتاد و دیگه بخور نداد. بردمش تعمیرگاه گفت که درست نمیشه و باید یک جدید بخرم. از اونجایی که بینی کوچولوی تو به شدت حساسه و اگه تو زمستون دستگاه بخور نداشته باشی بینیت میگیره زود رفتم و یک نو برات خریدم. فقط یادم نبود که تا پارسال تختت نوزاد نوجوان بود و میذاشتم بالای تخت و تو هم کاری باهاش نداشتی. البته یکبار اومدی بری سراغش گیر افتادی. یادته. عکسشم تو وبلاگت هست...دیگه بی خیالش شدی ولی امسال مگه بی خیال میشی. تختت دیگه نوجوانه و پا تختیها پایین و تو همش سراغ دستگاه بخوریتی. خاموش میکنی، روشن میکنی، زیاد...
11 دی 1392

دنیای این روزای کیان

عزیزم دنبال پرژه مشارکت همچنان شما داری با من آشپزی میکنی. و من هیچ وقت نمیدونستم غذا پختن میتونه اینقدر هم سخت بشه. مامانی جرات نداره یکدونه چیز هم تنهایی بریزه تو غذا که دیگه طوفان به پا میشه.....هی میگه من خواست من خواست     عاشق شکستن تخم مرغی و حتما باید غذا تخم مرغ داشته باشه. البته نداشته باشه هم تو میشکنی   هم زدن هم که جای خود داره     تازه ذوق هم داره     تازه لباسهاشم اتو میکنه. فقطهمبا اتو خودش قبول داره. به یکی هم راضی نمیشه.کلی لباس باید بیاریم و ببریم     پاهای مامانشم لاک میزنه.رنگارنگ.اگه پاک کنی هم کلی ناراحت میشه  ...
8 دی 1392

کیان و دوست دخترش

من که مادر سخت گیری نیستم و به نظر هم نمیاد که بابا مجید زیاد سخت گیر باشه. اگه اینطور بود که پسری از حالا دوست دخمر نداشت.   بزار ببینم انگار بهم زنگ زده   یعنی چه!! چرا پس برنمیداره؟     یه اس.ام .اس بدم ببینم کجاست بر نمیداره!     حرف نزنید انگار داره میگیره!!!     سلام عزیزم..خوبی؟ ...
8 دی 1392

اسباب بازیها

کوچولو که بودم عاشق کارتونهایی بودم که اجسام جون داشتند و حرف میزدند و وقتی صاحبشون می اومددوباره تبدیل به وسیله های ساده میشدند. الان وارد اتاق تو که میشم احساس میکنم همه چیز جون داره و احساس و بعضی وقتها فکر میکنم چقدر دلشون می خواد خودشون را از دست تو قایم کنند. موقع بازی کردنت که میشه میری تو اتاقت و چرخ میزنی و بعد با یکی از اسباب بازیهات میای بیرون و واقعا خدا دیگه به اون رحم کنه.  هیچ وقت هم پشت سر هم با وسایل تکراری نمیای. چند روز پیش رفتی تو اتاقت و برای اولین بار صندلی بادی خرگوشی را بعد از ٢ سال و چند ماه که گوشه اتاقت بود و نیم نگاهی هم بهش نمیکردی اوردی بیرون و...الان دیگه سوراخ شده و فقط صندلی پایینش بادمیشه...اینطور...
7 دی 1392

اخرین روزهای 28 ماهگی

    پسر خوبم پاییز اروم اروم رفت و جای خودش را به زمستون داد. سومین زمستون تو! به خاطر عمو بهرام مراسم شب یلدا که قرار بود خونه مامان جون باشه برگزار نشد و چون شب یلدا تولد بابابزرگ هم هست من وشما و بابا مجید رفتیم یک سر خونه بابابزرگ. امیدوارم سال بعد تو زندگیمون پر از اتفاقهای خوب باشه و شب یلدا خوبی داشته باشیم.   دیماه که شروع میشه من همه حواسم میره به کریسمس و درخت کرسمس و رنگهای شاد و دونه های برف و کاجهای تزیین شده. و چقدر خوشحالم که تو شهری زندگی میکنیم که محله ای ارمنی نشین داره و ما میتونیم اینها را ببینیم. پارسال موقع کریسمس بردمت خاقانی و جلفا و کلی عکس با درخت کریسمس گرفتی. البته با موبایل خاله و قس...
7 دی 1392

ینگ

ینگ همون رنگ خودمونه که مامان مهسا اگه میدونست یکبار خریدنش از اون مسافرت یکروزه باعث میشه که هفته ای دو بسته بخره هرگز دفعه اول انجامش نمیداد. بعضی وقتها فکر میکنم نسل  ما که خبری از شکوفایی استعداد و  باز شدن مغز و پرورش هر دو نیمکره مغز و ارتقائ اعتماد به نفس و ...خلاصه پدر و مادر بیچاره شدگی نبود خیلی هم بد نشدیم. میترسم شماها بعدا چیزهای عجیب غریبی از کار در بیاین. فعلا که ما در خدمتیم و شما هم تا میتونی استفاده کن! حافظه  خوبی هم داری که در این راه به شدت کمکت میکنه. تا رنگمون تمام میشه دم اولین کتاب فروشی "مامان ینگ نیست!!!!" و دوباره و دوباره.......میریم داخل مغازه..."سلام" "آقا ینگ دایی" یعنی با این مدل گفتنت مغازه ...
3 دی 1392

بابا مجید وسوغاتی

پسر مامان یک عالمه پست عقب مونده دارم و یک پسر شیطون و یک خونه که یک هفته توش نبود م و همه چیز در همه و یک مغز که یک فکر جدید افتاده به جونش و یک دل که حسابی ابری شده و ....خلاصه که وضع خرابه مامان. از امروز تصمیم گرفتم مدیریت کنم تا جبران این ١٠ روز بشه و همیشه هم مدیریت از تو شروع میشه. دیروز اتاقت را کامل مرتب و تمیز کردم و همه چیز سر جاشه و امروز هم اومدم سراغ وبلاگت. بی زحمت یک نیم ساعتی بیشتر بخواب تا اینجا هم سر و سامون بگیره.(چقدر ارزوهامون حقیر شده ها)! مامان یادم رفت بگم که یک دندون از وسط نصف شده هم دارم که منتظرم تلفن مطب دکتر جواب بده و یک فکری برای اونم بکنم. خدا جونم بی زحمت یک عالمه انرژی به من عطا کن که خیلی کار دارم......
3 دی 1392

پست غمدار

  پسر مامان چون زندگی ما تلفیقی از روزهای خوب و بده و همیشه خوبی و بدی و غم و شادی کنار همه باید یاد بگیری که همیشه روزها خوب و قشنگ نیستند.بعضی وقتها اتفاقهای بدی می افته و ادمها خیلی خیلی ناراحت میشند. یکی از این اتفاقها از دست دادن عزیزانه. مرگ اتفاقیه که نمیشه ازش فرار کرد با اینکه درکش خیلی خیلی سخته یا شاید برای من سخته.ولی هست و باید قبولش کرد. ما هم هفته خوبی نداشتیم و شوهر خاله مامان مهسا از پیشمون رفت. در کمال ناباوری و بهت. بدون هیچ مشکل و بیماری. یک ایست قلبی و یک خانواده عزادار و شک زده. من شوهر خالم را عمو صدا میزدم از وقتی که یاد گرفتم که صداش بزنم و اینطوری عمو بهرام همیشه شخصیت موندگار ذهن من بود. کوچولو که ...
29 آذر 1392

مشارکت

 پسر مامان چند وقته که دیگه دوست داری تو همه کارهایی که مامان داره انجام میده سرک بشی. و اینطوری کلی کارهای مامان سخت تر شده. یعنی چند باره کاری شده ولی چه میشه کرد کنجکاوی و حواس جمع. دیگه خودت در یخچال را باز میکنی و کلید میکنی رو مامان.....وقتی بیام مگی منو بغل بالا! منم میگم چشم و بغلت میکنم از تو در یخچال تخم مرغ بر میداری و میگی من فوف دویوست!!!! میزارمت رو کابینت و میرم دنبال ماهیتابه و تو هم کلی با تخم مرغت کیف میکنی. ماهیتابه را میزارم رو کابینت و با همدیگه روغن میریزیم و بعد تو با عشق تخم مرغت را میشکنی و میندازی تو ماهیتابه. بعدم همش میزنی تا بپزه و وقتی پخت میگی "بریم هال فوف بخوییم!" اینطوریه که دیگه الان تو خونه ما تخم م...
18 آذر 1392