کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان و عکس

1392/8/8 10:55
نویسنده : مهسا
555 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

 

اینجا وقتیه که می خوام ببرمت بیرون و شروع میکنی به شیطنت و هی فرار میکنی و با کفش میری تو اتاق. منم میشونمت این بالا تا نتونی در بری. زیاد هم خوشت نمیاد ولی خب همیشه که همه چیز نباید باب میل تو باشه. ابرو

 

 

اینم قیافه مظلوم نماییته که یعنی منو بزار پایین در نمیرم.

چند بار امتحان کردم بازم در رفتی. شیطون

 

 

اینم یک کیان از حمام در اومدست

بهت میگم چکار میکنی؟ میگی : خشک

 

 

تو حمام عجیب می خوای تنهایی خودت را بشوری.

خب نمیشه و دعوامون میشه.

 

 

این استخر کوچولوی توپم خیلی دوست داری ولی ظاهرا بازی باهاش تو اتاقت اصلا کیف نمیده.حتما باید وسط هال باشه.

 

 

هیچ دلیلی هم نداره که بعد از بازی جمعشون کنی.

مامان برای همین کارهاست دیگه

 

 

اینم دیوار اتاقت که خیلی خوشگل شده بود.

بهت میگم اینا چیه کشیدی؟ میگی : مئو

تازه یک خطهایی را نشونم میدی و میگی "دم "و بعضیهاشم "گوش"!

 

 

بعضی وقتها با بابا مجید که بیرون میری یکدفعه هوس میکنی بری بغل. و بعد خودت را اینطوری ول میکنی.

البته این اتفاق فقط با بابا می افته و میدونی که مامان بغل نمیکنه

بابا هم اینطوری بغلت میکنه تا دیگه بازی نکنی و راه بیای

 

اینم یک کیان مغلوب

داره نقشه میکشه دفعه بعد چکار کنه تا درست بغل بشه

 

 

اینم هیچ توضیحی نداره

 

 

 

 

مامان بزرگ و بابا بزرگ  تعطیلات عید قربان را رفتند تهران پیش عمو و زن عمو. از اونجا برات این کاپشن خوشگل را سوغاتی آوردند و چقدر من خوشحال شدم که برای سه تا چهار سالگیت خریده بودند. چون برای امسالت دو تا کاپشن سرمه ای داری.

 

 ممنون مامان بزرگ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مهدیس
3 آبان 92 11:21
خیلی کاپشنتت قشنگه مبارکت باشه عزیزم




ممنون خاله.
خاطره مامان بردیا
3 آبان 92 11:35
قربون این وروجک برم من با این تیپای باحال و حوله خوشگلش


مرسی خاله خاطره عزیز.
مهسان
6 آبان 92 20:08
خاله ادم دلش برای کیان نسته بر اپن میسوزه
جقدر مظلوم



خاله دلت نسوزه از همینجا که مظلومانه نشسته یکی از وسایل منو انداخت تو کابینت کنارش رفته زیر کابینت تا کابینت را نکنم در نمیادددددددددددددد