کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

دو سال و دو ماهگی!

1392/8/8 11:23
نویسنده : مهسا
478 بازدید
اشتراک گذاری

پسری دیروز تو ٢٦ماهه شدی و دلیل اینکه نوشتم دو سال و دو ماه اینه که ماههاست که منتظر این روزم. روزهای اول بعد از به دنیا اومدن تو که گیج بودم و کاری جز بچه داری نمیکردم دختر خاله بابا که صاحب دو قلوهای ناز و دوست داشتنیه به مامان گفت که تا دو سال و دو ماه همینه ولی دقیقا از ٢٦ماهگی یک نفس راحت میکشی و تازه زندگی برمیگرده به روال قبلیش و همه چیز راحت و خوب میشه....اینطوری بود که هر وقت واقعا دیگه می خواستم سرم را بکوبم به دیوار یاد این حرف می افتادم و به خودم امید میدادم که دو سال و دو ماهگی هم میاد. انگار برام حکم معجزه داشت. حالا همون روزه و من منتظرممممممممم.امیدوارم خیلی نا امید نشم. چشمک

٢٦ ماهگیت با تولدخاله مهدیس یک روز بود و مثل سالهای قبل خودت را چسبوندی به تولد خاله.

امسال خاله مهدیس برای اینکه بابا بزرگ مامان هم بتونه تو تولدش باشه تصمیم گرفت تولد را خونه بابا بزرگ بگیره. توهم که عاشق تولد و کلا در همه عکسها حضور پر رنگ داشتی و شمع خاله را هم به جاش فوت کردی. امیدوارم به جای اون آرزو نکرده باشی فقط. نیشخند

دیشب که خواستم عکسهای تولد را از خاله بگیرم خاله یک عالمه عکسهای دیگه هم که تو این دو سال رو سیستمش داشتی را بهم داد. برای بعضیهاشون کلی ذوق کردم چون تا حالا ندیده بودمشون. با اینکه از ترتیب وبلاگت خارجه ولی تو یک پست دیگه برات میزارمشون.

 

اینم تولد خاله و ٢٦ ماهگی تو در خانه بابا بزرگ مامان

 

 

این ذوق زیادت برای فوت کردن شمع

 

 

 

کلی به بابا برای بریدن کیک کمک کردی و دونه دونه بشقاب بهش میدادی تا کیک بزاره و بعد میدادی به خاله که تعارف کنه.

 

قربون پسر کار کنم برم. خیلی هم کیک را دوست داشتی و در کمال ناباوری من خوردیش.

 

 

نانای هم خیلی کردی که ازش فیلم دارم ولی عکس ندارم.

 

 

ببخشید عکست تاریکه. فاصلتون ازم زیاد بود.

ارش رفته بود اخر هال نشسته بود و بازی میکرد تو هم مثل یک موش خودت را بهش چسبونده بودی و نگاه میکردی

 

چند تا عکس خوب هم الان برات میذارم.

 

دوماهگی کیان و تولد خاله مهدیس

 

 

 

وای چه قیافه زشتی!

 

 

١٤ ماهگی کیان و تولدخاله مهدیس

 

 

 


 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

ميم مثل مريم
10 آبان 92 20:00
مهسا جان من هميشه به وبلاگ كيان جان سر ميزنم و از شما و پسر گلت كلي انرژي مثبت ميگيرم. كاش اين چيزاي قشنگي كه اينجا واسه پسرت مي نوشتي رو توي يه دفتر خاطراتم مينوشتي همش نگرانم كه نكنه خدايي نكرده اين وبلاگ خراب بشه



ممنون عزیزم منم از خواننده های وبلاگ انرژی میگیرم.
منو نترسون گرچه خودم هم همیشه نگرانم ولی دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نیست.
مهدیس
22 آبان 92 23:15
منا ببخش کیان جونم امسال یادم رفت واست جدا شمع بخرم غصه نخور خاله خودم دایم!