دو سال و دو ماهگی!
پسری دیروز تو ٢٦ماهه شدی و دلیل اینکه نوشتم دو سال و دو ماه اینه که ماههاست که منتظر این روزم. روزهای اول بعد از به دنیا اومدن تو که گیج بودم و کاری جز بچه داری نمیکردم دختر خاله بابا که صاحب دو قلوهای ناز و دوست داشتنیه به مامان گفت که تا دو سال و دو ماه همینه ولی دقیقا از ٢٦ماهگی یک نفس راحت میکشی و تازه زندگی برمیگرده به روال قبلیش و همه چیز راحت و خوب میشه....اینطوری بود که هر وقت واقعا دیگه می خواستم سرم را بکوبم به دیوار یاد این حرف می افتادم و به خودم امید میدادم که دو سال و دو ماهگی هم میاد. انگار برام حکم معجزه داشت. حالا همون روزه و من منتظرممممممممم.امیدوارم خیلی نا امید نشم. 
٢٦ ماهگیت با تولدخاله مهدیس یک روز بود و مثل سالهای قبل خودت را چسبوندی به تولد خاله.
امسال خاله مهدیس برای اینکه بابا بزرگ مامان هم بتونه تو تولدش باشه تصمیم گرفت تولد را خونه بابا بزرگ بگیره. توهم که عاشق تولد و کلا در همه عکسها حضور پر رنگ داشتی و شمع خاله را هم به جاش فوت کردی. امیدوارم به جای اون آرزو نکرده باشی فقط. 
دیشب که خواستم عکسهای تولد را از خاله بگیرم خاله یک عالمه عکسهای دیگه هم که تو این دو سال رو سیستمش داشتی را بهم داد. برای بعضیهاشون کلی ذوق کردم چون تا حالا ندیده بودمشون. با اینکه از ترتیب وبلاگت خارجه ولی تو یک پست دیگه برات میزارمشون.
اینم تولد خاله و ٢٦ ماهگی تو در خانه بابا بزرگ مامان

این ذوق زیادت برای فوت کردن شمع

کلی به بابا برای بریدن کیک کمک کردی و دونه دونه بشقاب بهش میدادی تا کیک بزاره و بعد میدادی به خاله که تعارف کنه.
قربون پسر کار کنم برم. خیلی هم کیک را دوست داشتی و در کمال ناباوری من خوردیش.
نانای هم خیلی کردی که ازش فیلم دارم ولی عکس ندارم.

ببخشید عکست تاریکه. فاصلتون ازم زیاد بود.
ارش رفته بود اخر هال نشسته بود و بازی میکرد تو هم مثل یک موش خودت را بهش چسبونده بودی و نگاه میکردی
چند تا عکس خوب هم الان برات میذارم.
دوماهگی کیان و تولد خاله مهدیس

وای چه قیافه زشتی!
١٤ ماهگی کیان و تولدخاله مهدیس



دو سال و دو ماهگی!
