کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان شیطون

کیان مامان امروز که روز تعطیل بود با ابابا مجید رفتیم حمام و تو شیطون برای اولین بار شروع کردی توی وانت به دست و پا زدن. اخه قبلاً فقط نگاه میکردی و دو هفته ای میشد که با عروسک هات بازی میکردی ولی امروز کلی شیطون شده بودی و با دستات میزدی تو اب و چلپ و چلوپ راه انداختی. البته هنوز نمی تونی بشینی و بابایی میگیرتت تا بتونی بازی کنی. میدونی مامان چون من و بابایی دو تایی تو رو میبریم حمام دیگه هیچ کس نیست تا از تو توی وانت عکس بگیره.باید سعی کنی خودت بشینی تا عکسهای خوشمل ازت بگیرم. این عکس را هم که می بینی مامانی گرفته از بس که عقده ای شده که تو اخر تابستون به دنیا اومدی و همش باید لباس گرم پوشیده باشی اخه من عاشق نی نی های لختم. پسری از ...
14 بهمن 1390

روروئک نشین من

پسملی شما دیگه حوصله نداری زیاد خوابیده باشی. یعنی خودمونیش اینه که فضول شدی و می خوای همه جا را ببینی. من فکر میکردم باید بعد از ٦ ماه شما را بذارم توی روروئک ولی دیدم همه خاله ها نی نی هاشون را گذاشتند و برای همین منم شما را نشوندم توی روروئک. البته از نظر تو روروئک وسیله حرکتی نیست. یک وسیله موزیکال و خوردنیه. اول که میشینی توش دست و پا میزنی و بدون اینکه بدونی خودت صداشو در میاری و چراغاشو روشن میکنی و بعد که خیلی ذوق زده میشی و دست و پا میزنی هی اینکار تکرار میشه و تو خیلی خیلی دوست داری و کم کم اب دهنت هم راه می افته و میری که این دگمه ها را بخوری و وقتی درست تو دهنت جا نمی شند عصبانی میشی و وقتیه که باید از اون تو درت بیارم. ولی می شن...
13 بهمن 1390

اولین عکس پرسنلی

سلام پسری! مامان دوشنبه با خاله مهدیس رفتیم تا از شما عکس بگیریم برای پاسپورت که شما مثل همیشه تا نشستی تو ماشین خروپف خوابیدی و مجبور شدیم دم عکاسی کلی بهت ور بریم تا بیدار شی. اسم عکاسی هم کیان بود و من کلی ذوقیدم اخه هرچی عکس میگیره کنارش اسم تو رو می نویسه. هرچی اون اقای مهربون گفت که بهش نگاه کنی شما انگار نه انگار که دارند باهاتون حرف می زنند. حواست رفته بود به یک خرس پشمالو گنده که کنار اتلیه بود و برای گرفتن عکس بچه ها ازش استفاده می کردند من اخرش نفهمیدم تو سرتو بالا گرفتی یا نه ولی اقای عکاس خیلی ماهر بود و میشه گفت شکار لحظه ها کرد و من دیشب رفتم و اولین عکس پرسنلی شما را گرفتم ببین: داشتم فکر می کردم چقدر از این عکسها باید ...
11 بهمن 1390

کیان سرلاک می خوره!

پسر گلم امروز بالاخره مامانی شما را برای چکاپ ماهیانه برد پیش خانم دکترت. و اونجا از من اصرار که شما شبها گشنته که نمی خوابی و از اونم اصرار که قبل شش ماهگی نمی شه کمکی شروع کنی.هی من ادای مامانهای مظلومو در اوردم و اون هی ادای دکترهای وظیفه شناس که بالاخره در اخر من پیروز شدم و خانم دکتر گفت باشه میتونی با فرنی شروع کنی....... مامان طبق نتایج تحقیقاتش در نی نی سایت تصمیم گرفت با لعاب برنج شروع کنه که شما اصلاً نگاشم نکردی و حاضر نشدی حتی یک قاشق ازش بخوری. مامان جون هم گفت اخه لعاب برنج که چیز بیخودیه معلومه نمی خوره و من نفهمیدم چرا بقیه نی نی ها می خورند. البته فکر کنم علتش اینه که تو زیادی هوشیاری و نمی شه گولت زد. از این گذشتیم و رفتم...
9 بهمن 1390

کیان 5 ماهه شد.

وزن: ٥/٨ کیلوگرم قد: ٦٧ سانتیمتر  کیان در ه ماهگی: لبخند میزنه و گاهی وقتها با صدای بلند می خنده. نزدیکانش را می شناسه و توی یک جمع اونها را پیدا میکنه و بهشون می خنده. با لباش صدا در میاره و حباب درست می کنه. با خودش حرف می زنه و اگه پهلوش بشینی یک عالمه چیز برات تعریف می کنه البته به زبون خودش. دیگه جای می می را میدونه و وقتی گشنشه اگه مامان پهلوش باشه یقه لباس مامان را میگیره میکشه و وقتی می می ببینه با تمام وجودش ذوق میکنه. اگه بذاریش و بری از اتاق بیرون بهت قر می زنه و وقتی برگردی برات می خنده. دستش را به طرف چیزهایی که می خواد دراز می کنه. بعضی وقتها می تونه اونو بگیره و به طرف دهنش ببره ولی بیشتر وقتها از دستش م...
7 بهمن 1390

کیان بلند می خندد

پسر گلم امروز از بعد از ظهر تا حالا داری بلند بلند می خندی. البته قبلاً هم چند بار با صدای بلند خندیدی ولی همیشه وقتی بوده که مامان تو دلت پخ پخی میکنه و در مواقع دیگه فقط لبخند میزدی ولی امروز بعد از ظهر تا اخر شب هرچی مامان باهات حرف میزنه یا بهت می خنده با صدای بلند جواب مامان را میدی و حتی عصر که رفتیم دم خونه مامان جون برای اونم با صدای بلند خندیدی. عزیزم چقدر خنده هاتو دوست دارم. کاش می تونستم کاری کنم که همیشه بخندی. ولی اگه گریه نباشه دیگه قشنگی خنده معلوم نمی شه. امشب یک شب تعطیل سه نفره داشتیم. با هم رفتیم بیرون و دو تا مجتمع خرید را گشتیم و شب هم رفتیم جایی که همیشه مامان و بابا وقتی با هم دوست بودند و وقتی تازه عقد کرده بودند م...
6 بهمن 1390

سوغاتی کیان

کیان مامان، مامان جون و خاله دیشب بعد از ٩ روز برگشتند و یک عالمه دلشون برای تو تنگ شده بود و امروز نمی ذاشتند من از خونشون بیام و هی شما را بغل میکردند و بازی و هرچی مامانی می گفت لوسش نکنید کسی محلش نمی ذاشت. برای تو گل پسر یک عالمه سوغاتی اوردند که خوشگل ترینش اینه که خاله مهدیس برات اورده و یک ساعت زحمت کشیده تا تونسته اسم شما را برای کسی که انها را درست میکرده بنویسه تا اون بتونه درست کنه، اخه زبون اونها با ما فرق میکنه و تازه خاله می گفت خانومه انگلیسی هم بلد نبوده و خاله براش کشیده روی کاغذ ولی مهم اینه که نتیجه زحمت خاله خوشگله و مامانی می خواد برات بزنه به در اتاقت. ببینش: بقیه سوغاتی ها را هم برات عکسشو میذارم  چون ...
6 بهمن 1390

خدا جون ممنون

  سلام پسملی. دیشب یک عالمه مامان و بابایی را ترسوندی ولی خدا را شکر که همه چیز به خیر گذشت. الان برات تعریف میکنم که چی شد. وقتی پریشب باهم رفته بودیم خونه خاله مهلا ( عزیزم تو یک خاله واقعی داری که خاله مهدیسه و بقیه دوستهای مامان هم خاله های دیگتند). خوابیده بودی روی مبل خاله و بازی می کردی که خاله پیشنهاد داد یک سیب را پوست بکنم و یک تکه اش را بدم تو گوگولی بخوری. گذاشتم دم دهنت وتو ذوق مرگ شدی اینقدر که دیگه اجازه نمی دادی از دم دهنت بردارم و مک میزدی بهش و تو که هیچ وقت گریه نمی کنی تا از دم دهنت برمیداشتم گریه میکردی. اخرش هم مجبور شدیم خاله شما را ببره تو اتاق پارسا( نی نی خاله که الان ٣ سال و ١٠ ماهشه) تا شما یادت بره. کلی من...
3 بهمن 1390

بدون عنوان

امروز جمعست و بابایی با دوستش رفته باغ کارداشته و من و شما مثل بقیه روزهای هفته تنهاییم. البته با یک فرق بزرگ و اونم اینکه بابا قبل از رفتنش ساعت ٨.٥ شما را حمام برده و الان تو خواب خوابی و من حوصلم سر رفته و اومدم برات یادگاری بنویسم. دیروز من با شما صبح راه افتادیم و رفتیم دنبال گذرنامه. این اولین باری بود که بعد از به دنیا اومدنت با هم تنهایی رفتیم بیرون. کریرت را گذاشتم روی صندلی کنارم و رفتیم. کنار خیابون پارک کردم و کلی با حوصله کریرت را رو کالسکت نصب کردم و پیاده رفتیم تا پلیس + ١٠ که دیدم ای وای طبقه دومه. حالا چکار کنم؟ دوباره برگشتیم تا ماشین و من کریر و کالسکه را گذاشتم تو ماشین و بغلت کردم و دوباره یک عالمه راه رفتیم و از پله ه...
30 دی 1390

شب بیداری

کیان مامان دیشب مثل هر شب ساعت ١٢ شب خوابیدی و مامانی هم غش کرد و ساعت ٣ بیدار شدی که می می بخوری. مامانی هم بهت شیر داد و تو چشماتو بستی و مامان گذاشتت سر جات و خوابید توی تختش که دید تو داری تکون می خوری دوباره خوابوندت و تو دوباره بیدار شد و از این کارهای ما بابایی هم بیدار شد و به مامان گفت تو بخواب من می خوابونمش و سعی خودش را کرد و تو را خوابوند ولی وقتی برگشت سر جاش دیدیم دوتا چشم سیاه داره توی نور اباژور برق می زنه اونم چه برقی ! برق شیطنت. شما کاملاً بیدار شده بودی و تنها چیزی که تو صورتت پیدا نبود اثار خواب بود و تازه هرچی من و بابایی نگات میکردیم بهمون می خندیدی که دیگه راه نداشته باشه که بی محلی بهت بکنیم. چون بابا مجید باید ص...
28 دی 1390