کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

تاسوعا با کیان

کیان در حال هم زدن دیگ نذری پسر گلم امروز تاسوعای حسینی بود که تو هنوز چیزی در موردش نمی فهمی و بزرگتر که شدی متوجه می شی که چرا بهش می گند تاسوعا و چرا بابا و مامانا سیاه می پوشند. عزیزم امروز مادرجون نذر شوله زرد داشت که برای سلامتی اعضائ خانواده می پزه و هرچی که جلوتر میریم و تعدادمون بیشتر میشه نذری هم بیشتر میشه. امسال اولین سالی بود که نوه مادرجون هم کنار دیگ شله زرد بود. البته شما پارسال هم کنار دیگ بودی ولی توی دل مامانی بودی و من هم از بودنت خبر نداشتم. امروز هوا خیلی خوب بود تونستیم خیلی راحت تو رو ببریم توی حیاط. شما توی کریرت لای پتو بودی و همه را نگاه میکردی. تا عصر خونه مادر جون موندیم و بعد برای پخ...
14 آذر 1390

مامان شلخته

    پسر گلم مامانی تازه فهمیده که جمعه هفته پیش که خاله ژیلا(خاله مامان) دعوتمون کرده بود رستوران، مامانی پستونک شما را گم کرده. این دومین چیزیه که از شما ما گم می کنیم. اولیش یکی از پتوهای دورپیچت بود که روش یه خرس کوچولو خوشگل داشت و شیراز گم کردیم. البته در گم شدن اون بابایی هم مشارکت داشت. ظهر توی رستوران هفت خوان بودیم و من یک دفعه دیدم که پتوت نیست. از بابایی پرسیدم که نمی دونه پتو شما کجاست؟ اونم گفت چرا اونجاست. منم گفتم مطمئنی گفت آره خودم گذاشتم. منم فکر کردم بابایی یک جایی گذاشته که من نمی دونم. ظهرهای شیراز اینقدر گرم بود که نیازی به پتو نبود برای همین تا شب دیگه نیازی بهش نشد. شب از بابایی پرسیدم که پتو شما را کج...
11 آذر 1390

کیان سه ماهه شد

  پسر عزیزم سه ماهگیت مبارک گلم. مامان اصلاً باورش نمیشه که سه ماه از زمان زایمانش گذشته باشه. انگار روزها با سرعت بیشتری نسبت به قبل حرکت می کنند. حالا تو دیگه مامانی را به خوبی می شناسی و براش میخندی ودست و پا میزنی. هرچیزی هم که نزدیک دستت باشه را میگیری و میبری توی دهنت. هروقت هم که می بینم مدتیه صدایی ازت در نمیاد، میام می بینم بله چهارتا انگشتتا کردی تو دهنت و ملچ و ملوچ که نتیجش یک عالمه آب دهنه که راه میفته روی لباست. وقتی عکسهای یکماهگیتو می بینم تازه می فهمم چقدر فرق کردی. امروز عصر با مامان جون و خاله مهدیس رفتیم تریا و تولد سه ماهگیتو جشن گرفتیم ولی شما کل مهمونی را روی میز خواب بودید. شبم با بابا مجید شام رفتیم بی...
8 آذر 1390

اولین برف پاییزه

پسر گلم. امروز صبح وقتی که از خواب بیدار شدم یا شاید بهترش اینه که وقتی که از خواب بیدارم کردی از پنجره اتاق دیدم که توی باغچه ها و روی درختها یک کوچولو برف نشسته. فهمیدم که نزدیک صبح اولین برف امسال اصفهان باریده. اینقدر کم بود که کمتر از یک ساعت همش اب شد. کلی دلم سوخت که چرا باریدنش را ندیدم آخه مامانی عاشق برفه. یاد پارسال افتادم و یکی از زیباترین روزهای زندگیم که خدا با برف قشنگ ترش کرده بود. ٢٥ دیماه بود و من رفتم دانشگاه تا کارهای دفاعم را انجام بدم. خاله مهدیس هم اومده بود دانشگاه دنبال نمره هاش. از ساعت ٢ بعد از ظهر برف شروع شد و کمتر از نیم ساعت همه دانشگاه سفید شد. واقعاً زیبا بود. یک روز برفی قشنگ بعد از دو سال در اصفهان...
5 آذر 1390

اولین مسافرت کیان

پسر گلم. اولین مسافرت زندگیتو در دو ماه و نیمیت رفتیم. مامانی خیلی خسته بود و احساس میکرد به یک مسافرت نیاز داره. آخه در دوران بارداری بابایی اجازه نداده بود مسافرت بره و حالا هم دو ماه بود که با جدیت بچه داری کرده بود. با دوستای بابایی تصمیم گرفتیم بریم شیراز. مامانی هم اولین مسافرتش شیراز بوده ولی توی دل مامان جون. وقتی به همه گفتیم می خواهیم بریم شیراز همه یجوری نگامون کردند. البته ما دیگه اینقدر بزرگ شدیم که کسی باهامون مخالفت نکنه ولی قیافه دوتا مامان بزرگات نشون میداد که چقدر مخالفند و دلشون می خواد از دست من وباباییت سرشونا بکوبند به دیوار.تو دلشونم میگفتند اینا دیگه چقدر بی عقلند میخواند نی نی دوماهه را ببرند مسافرت اونم ...
3 آذر 1390

مامان تنبل

پسر عزیزم کم کم که بزرگ بشی متوجه میشی که مامان تنبلی داری و همیشه از کاراش عقبه شایدم علتش اینه که می خواد همه کارا را خودش انجام بده و خوبم باشه برای همینه که امروز که ١٩ آبان شده تازه شروع کرده به نوشتن وبلاگ تو. البته من خاطراتت را از روز اول تولدت نوشتم تصمیم دارم سر فرصت اینجا برات پاک نویس کنم. 
19 آبان 1390

اولین بسته پستی

  مامانی شما اولین بسته پستی خودتو پنجشنبه 12 ابان ماه 1390 دریافت کردی. عمو هادی که هم پسر عموی باباییه و هم پسر خالش برات این بسته را از آمریکا فرستاده بود. معلومه که خیلی شما را دوست داره. بسته را برات توی وسایل شخصیت نگه داشتم. توی بسته یک جعبه خیلی خوشگل بود و توی جعبه یک ژاکت و پیشبند با یک جفت کفش و جوراب و یک کلاه خوشمل بود. همشونا تنت کردم و ازت عکس گرفتم اینم عکسش:   ...
12 آبان 1390

واکسن دو ماهگی

پسری امروز ٨/٨/٩٠ واکسن دو ماهگی شما را زدیم. اونقدر هم که همه می گفتند وحشتناک نبود. وقتی خانم پرستار سوزن را توی پات فرو کرد جیغ کشیدی و بعد زودی آروم شدی. مامانی بهت قطره استامینوفن میداد و کمپرس یخ میذاشت و شما هم تا عصر نق نق کردی و یکبار هم نخندیدی. تا آخر شب یک درجه تب کردی و بعد هم تبت پایین اومد. خدا را شکر نی نی تب کنی نیستی که هی دل بابا و مامان را بلرزونی. کیان بعد از زدن واکسن و خوردن قطره استامینوفن ...
8 آبان 1390

کیان جیغ می زند!

سلام پسری. دلم برات یک عالمه سوخت. از ته دلت جیغ میزدی و این برای تو که نی نی خیلی آرومی هستی خیلی زیاد بود. . مامانی بی تقصیره. شما پسملی و باید ختنه میشدی. روز شنبه ١٦ مهر با بابا مجید و مامان جون رفتیم مطب آقای دکتر و اونجا تو رو روی یک تخت خوابوندند و داروی بیحسی بهت زدند و دکتر گفت باید صبر کنیم تا دارو اثر کنه. تو هم از همه جا بی خبر روی تخت خوابیده بودی و برای خودت آقون میکردی. عزیزم بعدش ما از اتاق رفتیم بیرون و نمی دونم چه بلایی سرت اومد. تا توی خونه هم اروم بودی ولی یک ساعت بعدش که اثر داروی بی حسی رفت خونه را روی سرت گذاشتی. ولی فقط یک ساعت طول کشید و بعدش آروم گرفتی. تا یک هفته کار مامانی شستن شما توی آب و بتادین و زدن پماد ...
23 مهر 1390

کیان و مامان در بیمارستان

پسری گلم تولد تو همون اندازه که خوشحال کننده بود برای مامان عجیب هم بود. شاید نتونم احساس واقعی که روزهای اول داشتم را برات بگم. یک حس سردرگمی و ناباوری. وقتی نگات میکردم تموم وجودم از عشق لبریز می شد و دلم میخواست بغلت کنم و بهت شیر بدم ولی از طرف دیگه ازت می ترسیدم. اصلاً باورم نمی شد که تو تا روز قبل توی دل من بودی. نمی دونم چرا ولی شاید علتش این بود که سالها میشد که من نوزاد ندیده بودم و هیچ تصوری ازش نداشتم. در کمال ناباوری به تو نگاه میکردم و با خودم میگفتم وای این نی نی منه؟ شاید به کمی زمان احتیاج داشتم که با تو باشم ولی رفت و امدها و دیدن کردن فامیل و دوستان این اجازه را نمی داد. دلم میخواست با تو تنها باشم تا بتونم باهات ارتباط برق...
10 شهريور 1390