تاسوعا با کیان

کیان در حال هم زدن دیگ نذری
پسر گلم امروز تاسوعای حسینی بود که تو هنوز چیزی در موردش نمی فهمی و بزرگتر که شدی متوجه می شی که چرا بهش می گند تاسوعا و چرا بابا و مامانا سیاه می پوشند. عزیزم امروز مادرجون نذر شوله زرد داشت که برای سلامتی اعضائ خانواده می پزه و هرچی که جلوتر میریم و تعدادمون بیشتر میشه نذری هم بیشتر میشه. امسال اولین سالی بود که نوه مادرجون هم کنار دیگ شله زرد بود. البته شما پارسال هم کنار دیگ بودی ولی توی دل مامانی بودی و من هم از بودنت خبر نداشتم.
امروز هوا خیلی خوب بود تونستیم خیلی راحت تو رو ببریم توی حیاط. شما توی کریرت لای پتو بودی و همه را نگاه میکردی. تا عصر خونه مادر جون موندیم و بعد برای پخش کردن نذری راه افتادیم تو هم که مثل همیشه توی ماشین خر و پف
.


کیان عزیزم. با اینکه خانم دکترت فقط اجازه داده تا بهت می می و بعضی وقتها آب بدم ولی امروز شیطونی کردم و بهت غذا دادم. غذا که نمیشه بهش گفت از توی دیگ مادرجون قبل از اینکه زعفران بهش اضافه بشه یکم برداشتیم و روی لبای شما گذاشتم. خیلی خوشت نیومد. نمی دونم چرا؟ نباید بد مزه باشه. برنج و روغن و شکر بود. چرا دوست نداشتی بلا؟ این اولین چیز جامدی بود که مزه شو چشیدی.


تاسوعا با کیان
