کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

تولد بابا مجید

  کیان عزیزم امروز ٢٨ فروردین بود. این تاریخ جزئ روزهاییه که توی تقویم ها یک روز عادیه ولی برای خانواده ما یک روز خاصه و تو هم باید همیشه این تاریخ را به خاطر داشته باشی. مامانی امروز تولد بابا مجیده. عزیزم بابایی امروز سر کار بود و عصر هم دیر اومد خونه. می خواستیم تولد بگیریم و شب برای شام بریم بیرون ولی چون هوا خیلی بد بود و بارون می اومد همشو خونه موندیم. مامان جون و خاله مهدیس هم اومدند خونمون و برای بابا تولد گرفتیم و شام هم سفارش دادیم برامون آوردند و کلی خوش گذشت. امسال اولین تولد بابایی بود که تو توی بغلش بودی و خیلی خوشحال بود. اینم شما جای بابا نشستی و داری ذوق میکنی.   ...
28 فروردين 1391

ماشین جدید ما!

پسری امروز ما یک ماشین جدید خریدیم. البته مطمئنم تا وقتی که تو بتونی دیگه خودت وبلاگتو نگهداری کنی من دهها پست با همین اسم درست کردم. میدونی بابایی خیلی ماشین عوض کردنو دوست داره درست برعکس مامانی. ماشین قبلیمونا یک سال و نیم پیش خریده بودیم و درست دو ماه بعدش تو اومدی تو دل مامانی. البته راستشو بخوای منم اونو خیلی دوست نداشتم. یکم برای رانندگی کردن تو ترافیک و پارک کردن بزرگ بود. شایدم چون تو روزهایی که تو توی دل مامانی بودی و یکم کارا سخت شده بود من باهاش رانندگی میکردم به نظرم سخت بود. نمی دونم در هرصورت تا چند روز دیگه بابایی اونو میفروشه. ماشین جدیدمون هم مثل قبلیه سفیده. و البته یکم صندوق عقبش کوچیک تره که با ک...
27 فروردين 1391

اولین پارک گردی

کیان مامان ما ساکن شهر اصفهانیم و شهرمون بیشترین زیباییشو مدیون رودخانه زاینده روده که از وسطش میگذره. تمام حاشیه رودخونه پارکه و خیلی خیلی هم خوشگله. خونه ما هم خیلی به رودخونه و پارک نزدیکه ولی چون تو متولد شهریوری و خیلی زود پاییز و زمستون شد و مامان جون هم حسابی مامان را ترسونده بود که باید مواظب نی نی باشه تا اون سرما نخوره مامانی تو این ٧ ماه اصلاً شمارو پارک نبرده بود. البته شاید هم دلیلش این بود که چند سال اخیر به خاطر کمبود آب، رودخونه را از پشت سد می بندند و تبدیل به یک جاده خاکی عریض شده که فقط برای عید نوروز بازش می کنند . در هر صورت چون هوا این دو روزه خیلی خیلی گرم و خوب شده و آب رودخونه هم جاریه با بابایی تصمیم گرفتیم ب...
26 فروردين 1391

اولین سقوط

پسر مامان امروز حسابی مامانا ترسوندی. نمی تونم با هیچ کلمه ای احساس امروزم را توضیح بدم. امیدوارم دیگه هیچ وقت این اتفاق نیفته. پسری امروز بعد از ظهر مثل هر روز تو تخت مامان خوابیدی و درست وسط تخت. مامان هر دفعه بهت سر میزد ولی ساعت ٥/٣ یکدفعه صدای توپی اومد و بلافاصله بعدش صدای جیغ تو! وای خدای من! غیر قابل توضیحه، مامانی از وسط هال تنها چیزی که میدیدم تخت خالی خودم بود و فکر اینکه تو از تخت افتادی. خودم هم نمی دونم تا اتاق خواب چطوری اومدم. قلبم داشت می ایستاد. تو پایین تخت افتاده بودی و معلوم بود که از خواب پریدی. یعنی تو خواب غلت زده بودی و از تخت افتاده بودی. سرت هم خورده بود لب سبد وسایل تعویضت. تمام بدنم یخ کرده بود تا وقتی که بغلت ک...
23 فروردين 1391

کیان نشسته!

پسر مامان الان یعنی در هفت ماه و نیمی توی تختت میشینی و با اسباب بازیهات بازی میکنی. از اینکه میتونی بیرون تختو ببینی خیلی به خودت افتخار میکنی و قیافه میگیری. البته نشستنت بعد از ٥ دقیقه تبدیل به این وضعیت میشه. ولی اصلاً به روی خودتم نمیاری چی شده و طوری رفتار میکنی که انگار خودت خواستی بخوابی. باشه مامان باور می کنیم: فندق مامان من عاشق اون لحظه اییم که نی نی ها بلند میشند توی تختشون می ایستند و لبه تختو میگیرند. چند ماه دیگه اون قدری میشی پسر بلا؟ پسری نمی دونم چرا ولی بهت میگم فندق و بابا هم بهت میگه کیان گولو . اینها را نوشتم تا بدونی چون مطمئنم تا وقتی که بزرگ بشی بازم چند تا اسم دیگه پیدا میکنی. پسری ...
21 فروردين 1391

روروئک جدید مبارک

کیان عزیزم مامان جون چندین بار به مامانی گفته بود که روروئک تو رو ببریم خونه مامان جون اینا که بتونی اونجا بازی کنی. آخه خونه ما خیلی بزرگ نیست و خیلی زود به مانع میرسی. ولی مامانی نبرده بود. آخه دوست دارم تو روروئک که هستی سرگرمی و مامان یکم به کارهای عقب موندش میرسه. امروز صبح با مامان جون رفتیم خرید، می خواست سرویس پذیرایی آشپزخونشو عوض کنه که توی خیابون رسیدیم به سیسمونی فروشی، مامان جون هم رفت و برای خودش یک روروئک خرید(نقره ای ،قرمز). خیلی شبیه روروئک خودته ولی آهنگاش فرق میکنه. حالا دو تا روروئک داری، یکی خونه خودمون و یکی خونه مامان جون. فقط نمی دونم وقتی راه افتادی با دوتا روروئک چکار کنیم. پسر مامان وسایلت خیلی زودتر از اونی ک...
20 فروردين 1391

بدون عنوان

پسر مامان امروز روروئکت را یک سایز بلندتر کردیم و این یعنی که قدت داره بلند میشه. الانم که دارم برات می نویسم داری تو روروئک بازی میکنی و ذوق میکنی. کم کم دای متوجه میشی که دکمه هایی که صدا میدند و کجاند و دیگه غیر ارادی صداشونا در نمیاری. الان بهترین چیز برام اینه که دیگه اسمتو می شناسی و وقتی صدات میکنیم بر میگردی. عزیزم دلم برات ضعف میره. امیدوارم اسمتو دوست داشته باشی و هیچ وقت نگی مامان چرا اسممو گذاشتی کیان! کیان مامان یک کار باحال دیگه هم میکنی و وقتی مامان بهت میگه Hello با صدای بلند قهقهه میزنی حتی اگه در شرایط نق زنی باشی.  با این کارت همه را می خندونی و البته حسادت همه را هم تحریک می کنی همه سعی می کنند...
19 فروردين 1391

پایان تعطیلات نوروزی

  عزیزم تعطیلات نوروزی تمام شد و زندگی همه داره به شکل عادی خودش بر میگرده. روزهای آخر تعطیلات دوست دوران دانشجویی مامان با شوهرش از بیرجند اومدند اصفهان و مهمون ما بودند. به تو که خیلی خیلی خوش گذشت چون یک لحظه هم تو تختت نبودی یا بغل عمو یا خاله و تا تونستی سوئ استفاده کردی. و یک بازی جدید هم یاد گرفتی که هی از این بغل خودتو بندازی تو بغل یکی دیگه و دوباره برگردی. از اینکه خودت میتونی انتخاب کنی کجا بری خوشحال میشی و ذوق می کنی. با دوستامون برای اولین بار بردیمت میدان نقش جهان که مامان عاشق اونجاست و وقتی تو تو دل مامانی بودی خیلی با هم رفتیم و مطمئن باش بازم میریم. اونجا مامان کار بد کرد و برای اولین بار به تو بستنی داد. وای!!...
19 فروردين 1391

چکاپ 7 ماهگی

کیان مامان با اینکه ٧ ماهگی شما ٧ فروردین تمام شد ولی خانم دکتر جدیدت مسافرت بود و برای همین مجبور شدیم تا پایان تعطیلات صبر کنیم. روز ١٤ هم عمو و زن عمو از مکه برگشتند و نشد بریم دکتر و برای همین ١٥ فروردین یعنی در ٧ماه و هشت روزگی رفتیم برای چکاپ: قد: ٥/٧٠    وزن: ٩ کیلو و١٦٠ گرم    دورسر: ٥/٤٤ دکتر ازت راضی بود و گفت که پسر خوبی بودی. قرار شد از امروز زرده تخم مرغ و ماست و موز به برنامه غذاییت اضافه بشه. تو الان حریره بادوم، اب سیب و سوپ (گوشت یا مرغ+سیب زمینی+هویج+جعفری و گشنیز+عدس+کره یا روغن زیتون) می خوری. نوش جونت عزیزم. ...
17 فروردين 1391