کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

خریدهای کیان

کیان، موش مامانی، خبر که داری تو عاشق موبایل و تلفن و کلیه وسایل ارتباطی هستی و به خاطر علاقه زیادت به گوشی تلفن اگه کسی باهاش حرف بزنه حتماً باید بعدش به شما تحویل بده وگرنه همه همسایه ها خبردار میشند که کیان یک چیزی می خواسته و مامان ایناش بهش ندادند. ولی یکروز که گوشی را گرفته بودی و ذوق میکردی پرتش کردی و گوشی افتاد زمین وقطع شد. مجبور شدیم بدیم به یکنفر تا تعمیرش کنه و برای همین بابا مجید برای شما اینا خرید: تا هرچقدر که دلت می خواد بندازیش زمین. تلفنت خیلی باحاله زنگ میخوره، حرف میزنه، زنگ میزنه. البته بابایی هم خیلی گرون برات خرید و زن عمو میگه موبایلش با تلفن تو هم قیمته. خیلی دوستش داری و جزئ معدود اسباب بازیهاته که ممکنه ز...
15 تير 1391

حمام های سخت

پسر عزیزم ١٠ ماهگیت تمام شد و کارهات داره بزرگونه تر میشه و شیطونیهاتم شیرین تر. دیروز بردمت حمام و داشتم به روزهای اولی که بدنیا اومده بودی و با مامان جون میبردمت حمام فکر میکردم. چقدر دلهره آور بود یک نی نی کوچولو که با چشمهای سیاهش فقط نگاهت میکنه و تو هیچی ازش نمیدونی را بشوری و نگران باشی که مشکلی براش پیش نیاد. چقدر روزی که برای اولین بار خودم تنهایی بردمت حمام خوشحال بودم. احساس مادریم داشت کامل میشد و فکر میکردم که خودم میتونم. چه مراسمی داشت حمام رفتنت. قبل حمام با روغن ماسازت میدادم، توی حمام می خوابیدی توی وانت و من با حوصله اول سرتو می شستم و بعد دونه دونه اجزائ تنت را با دقت. از حمام که می اوردمت بیرون لوسیون بدن بهت میزدم و لبا...
14 تير 1391

کیان ده ماهه شد

  کیان عزیزم ١٠ ماهگیت مبارک. اعتراف میکنم که اصلاً باورم نمیشه که ده ماه از روزی که به دنیا اومدی گذشته. همش نگرانم که دچار روزمرگی نشم و لحظه های ناب با تو بودن را با عادت بگذرونم. کیان در ١٠ ماهگی: قد: ٧٤ سانتیمتر (مامانی اصلاً این ماه خوب قد نکشیدی) وزن: ١٠ کیلو ٤٥٠ گرم. -کیان به سرعت چهار دست و پا میره و دستشو به میز، مبل و هر وسیله بلندی که پیدا کنه میگیره و بلند میشه و دور اون تاتا می کنه. - دستشو بگیری تا تا میکنه. البته هرجا اون بخواد باید برید (فرزند سالاری) - ٦ تا دندون داره. - فقط مامان و بابا میگه و بعضی وقتها دد . - دیگه می می نمی خوره و فقط شیر خشک می خوره. - سایز پوشکش بین ...
7 تير 1391

پسر عشق کشو

کیان عزیزم در اخرین روزهای ١٠ ماهگی به سرعت چهاردست و پا میری و خودتو میرسونی به هرجا که تا حالا دلت می خواسته بری و نمیشده. عاشق اینی که بری و کشو باز کنی و همه چیزهای توی کشو را بگردی و یک چیز خوب پیدا کنی که بتونی باهاش بازی کنی. براتم فرقی نمیکنه که کشو اتاق باشه یا آشپزخونه، خونه خودمون باشه یا مامان جون. مامان میشه کشو لباس زمستونه هامو مرتب کنم؟ اینم دیگه نمی خوام! عکس نگیر! آخ جون. میز تلویزیوم مامان جون کشو داره اینا چیه؟ چه سفته! بذار بخونم روشو ببینم چیه! بدون شرح!   ...
2 تير 1391

آش دندونی

کیان عزیزم بالاخره مامانی آش دندونی شما را پخت. میدونی عزیزم درست یک هفته قبل از اینکه بریم مسافرت شما اولین دندونت را در آوردی و مامان وقت نکرد برات آش بپزه قبل از رفتن دو تا دیگه از دندونات هم نیش زد و توی مسافرت هم ٤ تای دیگه در اومد و ما با ٦ تا مروارید کوچولو و خوشگل برگشتیم که مامان و بابا مریض شدند وبالاخره مامانی ٢٤ خرداد همت کرد و آش برات پخت. ولی بدون که برای مامان مهسا که تا حالا آش درست نکرده بود کار راحتی نبود.خیلی حرص خوردم تا بالاخره درست شد. مامانی عکس خیلی خوب با اش دندونی هات نداری چون اگه یک لحظه ولت میکردیم دستتو میکردی تو همه اشها. اصلاً هم مزشو دوست نداشتی و فقط یک قاشق به زور حاضر شدی بخوری. راستشو بخوای...
24 خرداد 1391

کیان بلا

عزیزم از یک هفته بعد از تمام شدن ٩ ماهگیت چهار دست و پا رفتن را شروع کردی. اوایل یکی از پاهات زیر تنت میموند و گوپی می افتادی و مامانی بهت میخندید ولی حالا دیگه خیلی حرفه ای شدی. وقتی خیلی خیلی کوچولو بودی و من می خوابوندمت توی اتاق و می اومدم بیرون تا به کارام برسم همیشه احساس میکردم تو الان از تو اتاق میای بیرون و بعد به خودم میخندیدم. ولی حالا تو چهاردست و پا از تو اتاقت میای بیرون و با چشمهای مشکی و شیطونت بهم میخندی و من از ذوق میمیرم. سلام! من اومدم این چیه؟ چه سیمیه که چسبیده؟ اخی! یکم دیگه مونده که همش کنده بشه. مامان بیا تشکر کن. خیلی محکم بود ولی کندم! ...
23 خرداد 1391

وروجک مامان

پسری خیلی خیلی شیطون شدی و مامانی بعضی وقتها واقعاً کم میاره. دیگه مطمئنم که وقتی اندازه تو بودم اینقدر شیطونی نمیکردم. مامان جون هم از شیطونی های تو متعجبه! عزیزم برنامه خوابت هم که شده مثل نی نیهای ٣-٤ ساله. صبح بین٨  تا ٩ بیدار میشی و دیگه بیداری تا بعداز ظهر، ساعت ٣ می خوابی و اگه هیچ صدایی نباشه و همه چیز خوب باشه شاید خوابت تا ٥ طول بکشه و بعدش دوباره بیداریییییییییییییییییییی تا ١٢ شب. بابا مجید همیشه بهت میگه کاش من جای تو بودم و ازم خواهش میکردند که بخوابم! پسر اسباب بازیهات فقط در حد  ٥ دقیقه برات جذابیت دارند ولی چیزهایی که ازشون سیر نمیشی و برای بدست اوردنشون ازهیچ کار و فعالیتی دریغ نمیکنی:کنترل تلویزیون، موبایل و...
20 خرداد 1391

اولین شب جدایی

کیان عزیزم. دیشب بعد از ٩ ماه و ١٠ روز که از اومدن تو به این دنیا میگذره برای اولین بار، شب پیش مامان مهسا نبودی. یک عالمه دلم برات تنگ شد.البته مامانی شب تا صبح بیدار بود و نخوابید ولی تو کوچولو راحت و خوب پیش مامان جون خوابیده بودی. عزیزم وقتی از مسافرت برگشتیم مامان جون و خاله مهدیس مریضی خیلی بدی گرفتند ولی فکر میکردند که مسمومیت غذایی دارند و برای همین ما مواظب خودمون نبودیم و رفتیم خونشون ولی از دیروز ظهر حال مامان مهسا هم بد شد و فهمیدیم که بیماری مامان جون اینا ویروسی بوده و واگیر هم داشته! اول حال مامان مهسا بد شد و وقتی به بابا مجید زنگ زدکه ببردش دکتر فهمید که بابایی هم مریضه. مامان جون هم که میدونست چه مریضی بدی من و بابا گ...
19 خرداد 1391

تولد مامان مهسا

پسری احساس آدمها نسبت به روز تولد هاشون خیلی با هم تفاوت داره. من امیدوارم تو از اون آدمهایی باشی که روز تولدشونا خیلی دوست دارند . درست مثل مامان مهسا. فکر کنم بابا ومامان آدمها باعث ایجاد این احساسهای متفاوت میشند. من سعی میکنم بهترین خاطرات را برات از روزهای تولدت بسازم تا عاشق تولدت بشی. امسال روز تولد مامانی من با تو و بابا مجید تو استانبول بودیم و خیلی هم خوش گذشت ولی هیچ عکسی ازش نداریم . چون یک آدم نامهربون فردای تولد مامانی یکی از دوربینهامون که عکسهای تولد مامان توش بود را از ما دزدید. خیلی نامردیه آدم از توریست دوربین بدزده. عکسهای دو روزمون توی اون دوربین بود ولی شانس آوردیم و دو تا دوربینمون را برده بودیم . م...
18 خرداد 1391