کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

مروارید هشتم

کیان عزیزم بالاخره بعد از سه ماه که همون هفت تا دندون خوشگل را داشتی چند روزی میشد که همش انگشتت توی دهنت بود و مامانی حدس زد که داری دندون دار میشی و بابایی دیشب گفت که دندون شما پیدا شده و مامانی هم امروز تونست ببینتش. مبارک باشه پسر بلا. هشتمین دندونت هم در اومد و حالا دیگه دندونات قرینه شدند. هنوز چند روز مونده تا ١٣ ماهگیت تمام بشه، ولی از روزی که یک ساله شدی خیلی خیلی تغییر کردی و انگار از نی نی بودن در اومدی و یک پسر کوچولو شدی.
2 مهر 1391

خونه بابا بزرگ

پسر گلم چند روز پیش با مامان جون و خاله مهدیس رفتیم خونه بابا بزرگ مامان که شما میشی نتیجشون. اونا تو خونشون یک میز دارند که وسایل چایی و پذیرایی قدیمی را گذاشتند و نمیدونم چطوری بود که شما تا حالا این میز  را ندیده بودی و ایندفعه کشفش کردی و از اول تا اخری که اونجا بودیم پای میز ایستاده بودی و با همه چیز هم کار داشتی و این یعنی مامانی هم از اول تا آخر کنار میز وایساده بود: اینا دیگه چیه؟ بزار آب بریزم تو سماور شیرش یکم سخت باز میشه ها! میشه این سینی را یزارم اینجا؟ ...
27 شهريور 1391

تفریح جدید کیان

تفریح جدید موشم شده شکنجه گوشی ما! از صدایی که از خوردن وسایل روی شیشه ایجاد میشه لذت میبری و عجیبیش اینه که لذتت با ترس هم همراهه. اولین بار که اینو فهمیدی داشتی توی اتاق خواب با شیشه های لاک مامان بازی میکردی و چون برای تولدت میز تلویزیون را برده بودیم توی اتاق رفتی سراغش و شیشه های لاک را زدی روی میز. اول کلی ترسیدی ولی بعد یا از صداش یا از عکس العمل من و بابایی خوشت اومد و دیگه شد تفریح کیان. حالا هر چیزی که دستت باشه را روی شیشه میزها میزنی و چه شکلکهایی که از خودت در نمیاری............. کیان داره شیشه قطره آهنش را میخوره و توی دلش نقشه های شیطانی میکشه: شروع میکنه به زدن شیشه روی شیشه میز اینم قیافشه که در اثر صدای...
27 شهريور 1391

جوجه های خونه مادر جون

پسری تو عاشق جوجو های خونه مادرجونی و البته به اسم تو تو میشناسیشون و وقتی بهت میگند بریم توتو میری به طرف حیاط. پدر جون همیشه میبرتت و با هم بهشون دونه میدید و لوس شدی و هر وقت میری تو حیاط جای دونه ها را نشون میدی که یعنی بریم بهشون غذا بدیم. قصه اومدن این توتو ها خیلی باحاله و همش به خاطر توئه. مادر جون (مامان بابا مجید) عاشق سالم سازی و غذاهای سالم و سرخ نشده و طبیعیه و وقتی ٦ ماهی میشد که تو توی دل مامانی بودی، به این نتیجه رسید که شما وقتی به دنیا بیای بعد از ٦ ماه باید تخم مرغ بخوری و تخم مرغ بیرون هورمون داره و بده....تصمیم گرفت جوجه بخره تا بزرگ بشند و وقتی تو به سن تخم مرغ خوردن رسیدی بهت تخم مرغ بومی بده. کار راحتی نبود....
27 شهريور 1391

پسرم راه افتاد!

٢٢ شهریور ١٣٩١ یعنی در ١ سال و ١٥ روزگی کیان راه افتاد. از بس که اطرافمون نی نی نداریم، مامانی منتظر بود تا یک قدم های تو بشه دو تا و هی زیاد بشه تا کم کم راه بیفتی. ولی....چهارشنبه تعطیل بود و مامان و بابا داشتند یکم خونه را تمییز میکردند و مامانی داشت شیشه های میز هال را تمیز میکرد و تو هم رفته بودی دنبال بابا تو مهمونخونه و شیطونی میکردی که بابا اومد توی هال و تو نشسته بودی کف مهمونخونه و داشتی با سطل اونجا بازی میکردی و به بابا غر زدی که چرا رفتی؟ بابا هم وایساد و بهت گفت خب تو هم بیا و کاملاً انتظار داشت که چهاردست و پا بیای پیشش که شما بلندشدی وهمونطور که سطل توی یک دستت بود اومدی تا هال و بعد بازم راه اومدی تا پیش من! اینم قیافه من و...
22 شهريور 1391

کیان و پتو عزیزش موشی

پسری بیشتر آدمها یک سری از وسایل شخصی شوناخیلی دوست دارند و به بعضیهاش هم علاقه خاصی دارند و همه جا با خودشون میبرند. مامان مهسا هم یک عروسک پیشی داره که اسمش ملوسه و خیلی دوستش داره. تو هم ملوس را می شناسی و وقتی بهت میگم ملوس کجاست میری و از روی تخت مامان میاریش. مامانی همیشه موقع خواب دوست داره ملوس پیشش باشه و تو هم دوست داری پتو زرد کوچولوت پیشت باشه. یک پتوی بامزه که موقع سیسمونی خریدن مامانی خیلی دوستش داشت ولی هیچ وقت فکر نمیکرد که تو اینطوری عاشقش بشی. بیچاره اولش که نو بود این شکلی بود: تو همیشه موقع خواب بغلش میکنی و می خوابی. و وقتهایی که خوابت میاد هم میری از لای نرده های تختت میکشیش بیرون و میاری میمالی به صورتت یعنی م...
20 شهريور 1391

واکسن یک سالگی

پسرم واکسن یکسالگیتو چون فقط روزهای دوشنبه تو مرکز بهداشت نزدیک خونمون میزدند، با یک هفته تاخیر و ١٣ شهریور زدیم. ایندفعه خیلی بیشتر از ٦ ماهگی می فهمیدی و مامانی نگران بود که گریه زاری راه بندازی. رفتیم تو مرکز اول قد و وزن: قد کیان در یک سالگی: ٧٩ سانت (مامانی دلش می خواست ٨٠ بودی) وزن کیان در یک سالگی: ١١کیلو و ٤٠٠ گرم پسری بغلت کردم و نشستیم سرتخت همیشکی و خانم بهداشت اومد و واکسنت را زد روز پای راستت. یکم زیر جلدی بود. وقتی سوزن را وارد کرد جیغ زدی ولی خیلی زود آروم شدی و دیگه هیچی نگفتی. عزیزم مامانی فدات بشه که اینقدر نجیبی و حوصله جیغ و داد بیخودی نداری. بعد از واکسن هیچ عوارضی پیدا نکردی تا  ١٠ روز و دقیقاً سر ده ر...
20 شهريور 1391

کیان یکماهه شد

قد: ٥٧ وزن: ٣٠٠/٥ پسر گلم. امروز تو یکماهه شدی و مامانی برات کیک خوشگل خرید و ازت عکس گرفت. خیلی زود گذشت الان که فکر میکنم باورم نمیشه که ٣٠ روزه که به زندگی ما اومدی. توی این یکماه آزمایش تیروئید دادی و یک روز هم برای شنوایی سنجی رفتیم بیمارستان که خدا را شکر هیچ مشکلی نداشتی. مامان جون برای یکماهگیت  یک بلوز و شلوار خریده بود. بابا مجید هم یک دسته گل خوشگل رز و مریم برامون خریده بود. پسر کوچولو یک عالمه دوست دارم و دلم می خواد بهترین مامان دنیا برات باشم.   ...
17 شهريور 1391

کیان دو ماهه شد.

قد: ٦٠ وزن: ٧٠٠/٦ مامانی تولد دو ماهگی تو با تولد خاله مهدیس یکی شد و برای همین براتون توی رستوران شب نشین تولد مشترک گرفتیم. . پسر گلم الان دیگه با دقت به دستات نگاه میکنی و با عشق اونا را میخوری. ولی ٩٠ درصد مواقع داری دست چپت را میخوری و فکر کنم تو هم مثل مامان دست چپ باشی. دو روز هم هست که عروسکهای بالای گهوارتا می بینی و براشون ذوق میکنی و دست و پا میزنی . از تکون خودت اونا تکون می خورند و تو دوباره ذوق می کنی. منم میشینم و بهت میخندم.   ...
17 شهريور 1391