کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

چی بگم؟

چند دقیقه قبل از اومدن مهمون کیان در حال لم دادن و سیب خوردن و تلویزیون دیدن من دیگه کیانو دارم غصه ندارم. برام بخاری هم وصل میکنه! ...
6 آبان 1391

نقطه ضعف مادرانه!

پسری همه ادمها نقاط ضعف و قوت دارند و کم که بزرگ بشند خیلی زود بهش پی میبرند و یا باهاش کنار میاند و یا سعی میکنند که عوضش کنند. ولی وقتی شرایط زندگی ادمها عوض بشه همه چیز تغییر میکنه و یکدفعه یکی از نقاط قوتت تبدیل به بزرگترین نقطع ضعفت میشه. مثل مامان مهسا! هر کسی که مامان مهسا را بشناسه میدونه که همش داره میخنده و کاریش هم نمی تونه بکنه. حتی وقتهایی که غصه داره هم میخنده و توی تمام این سالها این نقطه قوتم بود و از اینکه خیلی وقتها به جای اینکه زار بزنم می خندیدم خوشحال بودم و باهاش کنار اومدم با اینکه باعث شد خیلی زود خط خنده زیر چشمام و دور دهنم بیفته! ولی حالا! برای تربیت تو مامان خنده رو بودن یکی از بزرگترین نقاط ضعفه. درست وقتی ...
6 آبان 1391

کیان تلویزیون می شود.

پسر کوچولوی مامان با اون دو تا چشم سیاه و کوچولوش همیشه در حال شیطونیه و بعضی وقتها واقعا در عجبم که چطوری این کارها را میکنه. اونم با این سرعت زیاد. بابایی برای جابجا کردن جای میز تلویزیون مجبورشد تلویزیون را از روش برداره تا بعد از درست کردن جای میز دوباره بزاره سر جاش. فکر میکردیم اینکار ٥ دقیقه طول بکشه ولی با وجود تو پسر بلا نزدیک یک ساعت فقط طول کشید تا تو رو راضی کنیم از اونجا بیای بیرون! خب منو به جای تلویزیون نگاه کنید! نمیشه؟ به همینجا ختم نشد و از روزی که تو فهمیدی تلویزیون میتونه از جاش تکون بخوره و کیان میتونه بره پشت میز بیچاره شدم. مامانی هر ورز میای منو میکشی میبری و التماس میکنی (البته به زبون کیانی) ک...
1 آبان 1391

کیان و موتورش

کیان کوچولو عاشق موتورتی و باهاش بازی میکنی. البته هنوز نمیتونی خودت سوارش بشی و وقتی هوس موتور سواری میکنی میری مثل مردها که از موتور پیاده میشند وکنارش راه میرند، موتورتو از اتاقت میاری بیرون و بعد این قیافه را میگیری و هی اه، اه با کسره غلیظ میگی یعنی یکی بیاد منو سوار کنه: و اگه زود کسی اینکار را برات انجام نده کار به اینجا میکشه: ولی تو موفق میشی. ولی نمیدونم چرا موقع موتور سواری قیافه جدی به خودت میگیری. فکر میکنی داری کار خیلی مهمی انجام میدی. البته هنوز نمی تونی پاتو روی پدال فشار بدی و مامان و بابا باید ببرندت تا وقتی که کمرشون درد بگیره و تو رضایت بدی از موتور پیاده بشی. این مدلی ولی خودت بلدی سوار موتورت بشی: ...
1 آبان 1391

کیان و میز بار ما!

پسر کوچولوی مامان هر روز به تواناییهات اضافه میشه و نگهداری ازت هم مشکلتر. وقتی فکر میکنم باورم نمیشه توهمون نی نی کوچولویی بودی که صاف می خوابیدی و نمی تونستی غلت بزنی و حالا بیا و ببین! خیلی زود تونستی از تخت مامان و بابا بالا بری ولی مبلهای هال برات بلند بود و حالا که یکم قدت بلندتر شده و تواناییهاتم بیشتر به سرعت از مبلهای هال بالا میری و می ایستی روی کوسنهای مبل و از اونجا میری بالای میز بار و مامان قلبش می ایسته تا خودش را به تو وروجک برسونه. این عکسها مال یک روز صبح ساعت ٨ که شما تازه از خواب بیدار شدی و فرصت ندادی تا خواب کامل از چشمهای سیاهت بره بیرون و شروع کردی: من روی مبلم هورا! دارم میرم روی میز: اخ جون صبحانه: ...
1 آبان 1391

عکسهای کیان

پسملی مامان بعضی روزها که تو لطف میکنی و یک ساعت بیشتر می خوابی میره سراغ عکسهای قدیمیت و با دیدنشون یک عالمه ذوق میکنه. امروز هم از اون روزهاست که شما ٨ صبح بیدار نشدی و مامانی وقت کرد عکسهاتو نگاه کنه و دلش خواست بعضی هاشون را برات اینجا بزاره: این عکسها مال ١١ ماهگیته که میرفتی سر کمد لباسهات و روزی چند بار همه کفشهاتو میریختی بیرون اینم مال ١٠ ماهگیت که از صندلی غذات به عنوان رانر استفاده میکردی و دور اشپزخونه می گشتی: سینک خونه مامان جون و بازی هر روز بعد از ظهر کیان: شما که فضول نیستید خدای نکرده! وای چه پسر اخمویی: مامانی عاشق این مدل نشستن توئه! از وقتی راه افتادی دیگه اینطوری نمیشینی....
25 مهر 1391

پسر تمیز کار من!

کیان کوچولوی مامان الان به شدت ازدر آوردن ادای ادمها لذت میبری و منتظری تا یک نفر کاری انجام بده که تو تا حالا ندیدی و فوری اداشو در بیاری. مامان جون هفته پیش تمییز کار داشت و تو مثل یک بچه گربه رفته بودی کنارش نشسته بودی و با شیشه شورش بازی میکردی و از وقتی که رفت.........همش یک دستمال دستته و راه میری و شیشه ها و آینه های خونه مامان جون و خونه خودمون و البته ماشین را پاک میکنی و با دهنت هم صدای شیشه شور در میاری.اینطوری فیس فیس! اگه دستمال پارچه ای پیدا نکنی این کار را با دستمال کاغذی انجام میدی. ولی تمییز کاری شما اینجوری تنمام نشدچون خودمون پنج شنبه تمییز کار داشتیم و تو که از ساعت 8 صبح تا 1 خودت رابیدار نگه داشته بودی همه...
23 مهر 1391

کیان و ماست بازی

کیان کوچولو تو عاشق ماست و دوغی ولی مشکل اینجاست که میگی ظرف ماست را بده خودم بخورم! مامانی معمولاً مقاومت میکنه ولی بابایی از اینکه تو از ته دل بخندی و ذوق کنی و خودتو کثیف کنی خوشش میاد و چند شب پیش اجازه داد تو ماست این مدلی بخوری. البته مجبور شد تو و تمام لباسات و البته صندلی غذاتو خودش بشوره و تو هم کلی ذوق کردی. اول ظرف ماست را سر میکشی و یک عالمه از فاصله چونت با ظرف میریزه. اخر کثیف کاریه اینجا! انگشتاتم دونه دونه میخوری! من معنی این خنده را خیلی خوب میدونم پسری! ...
23 مهر 1391