کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان و دد!

پسر گلم فقط کافیه احساس کنی که مامان داره کارهاشو میکنه تا بره دد که میری کفشهاتو میاری که پام کن بریم. مجبوریم اول لباسهای تو رو بپوشونیم و بعد بریم سراغ کارهای خودمون که میری پشت در می ایستی و غر که یکی در را باز کنه. برا خودت میری توی لابی گردش و میچسبی به در اسانسور و من در تمام مدتی که لباس میپوشم نگران این که یک نفر با اسانسور بیاد بالا و اونوقت در مستقیم توی بینی تو باز میشه. یادته سوویچ ماشینمون را گم کردی؟ تو تغییر دکور اتاقت گوشه زیر تختت پیدا شد ولی هنوز هم دست از سر سوویچ بر نداشتی. حتما باید دست تو باشه و وقتی رفتیم توی پارکینگ خودت کلید را میکنی توی در ماشین و می خوای در را باز کنی. گرفتن کلید از تو و باز کردن در ماشین خود...
10 دی 1391

دومین یلدای کیان در یزد

پسرم دومین شب یلدات مبارک. امسال با بابا مجید تصمیم گرفتیم برای شب یلدا بریم یزد. برای همین از یک ماه قبلش برای تور یزد ثبت نام کردیم و تو برای اولین بار رفتی یزد. پسری به کسی نگیا! منم دفعه اولم بود یزد را میدیدم. امسال شب یلدا، پنجشنبه شب بود و به همین دلیل صبح پنج شنبه حرکت کردیم. مامان جون و خاله ژیلا مامان هم توی تورمون بودند. ظهر رسیدیم یزد و محل اسکانمون هم هتل سنتی مهر یزد بود که خیلی خیلی خوشگل بود. بعد از تحویل اتاقها قرار شد ساعت ٤ همه تا حیاط هتل باشند تا بریم گردش توی شهر که شما چون ٦ صبح بیدار شده بودی و توی اتوبوس هم کنجکاوی اجازه نداده بود بخوابی، تخت لالا کردی. بابا مجید هم استفاده کرد و کنار شما لالا. برای همین به تور عصر...
5 دی 1391

دندون نهم و دهم و یازدهم

  کیان گلم مدل دندون در اوردن تو خیلی بامزست و دقیقا اتفاقی که برای اولین سری دندونهات افتاد دوباره تکرار شد. تو یکماه کلافه میشی و همه چیز (ایندفعه زیپ کاپشن بهتر از بقیه بود) را میبری دهنت و بعد یک باره توی یک هفته چند تا دندون با هم در میاری. اصلا هم از قوانین و ترتیبهای توی کتابها تبعیت نمیکنی. ایندفعه هم نهمین دندونت ٢٨ آذر سر زد اونم آسیاب کوچولوی بالا سمت چپت. قبل از اینکه نیشهات در بیاد. و تا قبل از تمام شدن آذر ماه نیش بالا سمت چپت و بعد هم نیش پایین سمت چپت در اومدند. مبارکه پسرم. باز هم سه تا دندون توی یک هفته. البته نیشها و اسیابهای سمت راستت هم همشون زیر لثه هاتند و ممکنه هر لحظه در بیان. در ١٦ ماهگیت ١١ تا دندو...
2 دی 1391

اسباب بازی جدید کیان

پسر گلم تو همچنان از وقتی به دنیا اومدی عاشق آب و حمامی و حالا که بزرگتر شدی خودت یکدفعه هوس حمام میکنی. میری دم حمام می ایستی و یکی یکی لباسهاتو میکشی که از تنت در بیاری و این یعنی بریم حمام. اگه کار دیگه ای نداشته باشیم میبرمت. فقط یک مشکل کوچولو داریم و اونم اینکه دیوار پشت حمام به بالکن اتاق توئه و برای همین هیچ مدلی گرم نمیشه. بابایی هم چون خیلی پسری را دوست داره و نمی خواد به خاطر آب بازی و حمام سرما بخوره برات یک بخاری برقی خرید تا مامان قبل از بردن شما حمام برات بزاره کنار اون دیوار سرد ممنون بابا. ولی از لحظه ای که این بخاری بامزه اومده توی خونه و بابا پایه هاشو وصل کرده شده اسباب بازی عزیز تو. خب خوشگله، دگمه داره، پیچ داره، مشبک...
28 آذر 1391

کیان بزرگ مرد کوچک من

پسر گلی شما نی نی ها انگار توی بعضی از ماهها جهش های محسوس میکنید و این اتفاق بین ١٥ ماهگی تا ١٦ ماهگیت هم افتاد. یک دفعه بزرگتر شده و انگار هر چی میگم میفهمی. مامانی فدات بشه که حرف گوش میکنی. یادته عاشق مسواکهای اموزشیت بودی و بابا مجید هر وقت مسواک میزد تو هم مسواکتو برمیداشتی و می نشستی روی زمین و مسواک میزدی! از این ماه مسواک واقعی برات اوردم با خمیر دندون و رسما مسواک زدن را شروع کردی. اول رفتیم جا مسواکیتو اوردیم و با هم مسواک و خمیر دندون گذاشتیم توش و ر فت کنار مسواک و خمیر دندون مامان و بابا:   خمیر دندونت را شهره عزیز برام از آمریکا فرستاد و سن داره یکی از ١٢ ماه تا ١٨ ماه و یکی هم ١٨ ماه به بالا برای همین خ...
24 آذر 1391

خوردنیهای کیان

پسری همه آدمها سلیقه غذایی دارند که با بقیه متفاوته ولی تو هم مثل مامانی و بابایی عاشق چیزهای شیرینی و مامانی خیلی حواسشو جمع میکنه که تو زیادی شیرینی نخوری ولی چکار کنیم پسری منم دوست دارم . خیلی سخته مقید بودن به تمام اصول تغذیه ای برای تو. من سعی میکنم چیزهای مفید و مغذی ر ا توی برنامه غذاییت حتما جا بدم و خیالم از اون نظر راحته ولی خب چیزهای بد هم یواشکی می خوریم. کیان عاشق شکلاتی. مخصوصا شکلات کاکائویی. وقتی پسر خوبی باشی یک کیت کت جایزه میگیری. انواع شکلاتهای کیندر را هم دوست داری. کیان کیت کت میخوره و مامانش هم برای لباسش جیغ میزنه و اون میخنده. یکبار اب پرتقال سن ایچ با نی خوردی و خیلی دوست داری. میریم سوپر خودت میری دم یخچ...
20 آذر 1391

شیطنتهای کیان بین 15 تا 16 ماهگی

پسری دیگه مثل آب خوردن از مبل و میز و صندلی بالا میری. هنوز نقطه غیر قابل دسترس تخت خودته. خیلی دلت می خواد از نرده هاش بری بالا ولی خب نمیشه. و لذت بخشترینش صندلی میز آرایش مامان که به اینجا ختم میشه: دیگه توی کشوهای مامان هیچی سر جاش نیست. همه چیز درهمه! اینم قبلا ماشین لباسشویی بود حالا خودت قضاوت کن با روروئک میرفتی و بلندگو ها را از روی پایه هاشون میکشیدی پایین. بابا مجید هم پایه ها را جمع کرد و بلندگو ها را گذاشت روی زمین. اینم جای جدید برای قایم کردن وسایل کوچولو. کیان اون چیه دستت پنبه از کجا اوردی از اینجا: اینم یک روزی میز جلوی مبلهای هال بوده: پسری همه سعیم را کردم که مادر دموکر...
20 آذر 1391

کیان 15 ماهه شد!

کیان گلم راستشو بخوای امروز که دارم خاطرات ١٥ ماهگی شما را مینویسم تو دقیقا ١٦ ماهه شدی . مامانی داره خاطرات این یک ماهت را از روی دفتر خاطراتت مینویسه. یکماه نتونستم بیام وبلاگت میدونی چرا؟ کوچولوی مامان دقیقا بعد از تعطیلات تاسوعا و عاشورا تو ١٥ ماهه شدی و مامانی نشست تا وبلاگت را برات بنویسه و هی گشت و گشت و دید اثری از فولدر عکسهامون نیست. و یادش اومد که بابا مجید تو این تعطیلات تصمیم گرفته بود یکم به سیستم برسه و برای همین ویندوز را عوض کرده بود و حالا هیچ کدوم عکسها نبود. رفتم بابایی را آوردم و اونم چک کرد و گفت همش رفته.....و مامان... .احساس میکردم قلبم داره از جا کنده میشه. خیلی غصه خوردم و حتی شب تا صبح نخوابیدم. بابایی...
7 آذر 1391

تاسوعا و نذری مادر بزرگ

پسر کوچولوی مامان، مادر بزرگ برای سلامتی خانوادش نذر داره که هر سال تاسوعا شله زرد درست کنه. کم کم که به تعداد خانواده اضافه میشه مقدار اش هم زیادتر میشه الان با مادر بزرگ و پدر بزرگ و دو تا عمو و زن عمو و مامان و بابا و تو پسمری ٩ نفریم. و تقریبا دو تا دیگ شله زرد میپزیم. کم کم نوه های بعدی هم میاند و باز هم بیشتر میشه. هورا.... غیر از اینکه روز تاسوعاست و برای ما مسلمونها روز شادی نیست ولی چون همه از صبح تا شب خونه مادر بزرگ جمعیم خوش میگذره. پارسال هم عکسهاتو گذاشتم و فکر میکردم امسال چقدر محافظت از تو پسر شیطون سخته ولی اصلا اینطوری نبود. تو مفهوم داغ را خیلی خوب میدونی و برای همین به محض اینکه رفتیم توی حیاط و رفتی به سمت دیگها ماما...
6 آذر 1391