کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

7 ماهگی کیان

  عزیز دلم ٧ ماهگیت مبارک. تو در هفتمین روز بهار هفت ماهه شدی و چقدر عدد هفت برای من مقدس و زیباست. مخصوصاً این ماه که روز تولدت با ماهت یکی شده اونم اوایل بهار. پسری فاصله بین ٦ ماهگی با هفت ماهگیت خیلی خیلی سریع گذشت. شاید علتش این باشه که مشغول انجام کارهای عید بودیم و گذشت زمانو حس نکردیم. داری بزرگ میشی و دیگه از نوزادی در اومدی. تو توی هفت ماهگی: خیلی راحت غلت میزنی، میری و برمیگردی و دیگه گریه نمی کنی تا یکی بیات برت گردونه. دیگه به روروئک به عنوان وسیله خوراکی موزیکال نگاه نمی کنی. میتونی باهاش حرکت کنی، مخصوصاً اگه روی سرامیک یا کف پوش باشی. روی فرش هنوز نمی تونی خوب حرکت کنی و معمولاً دنده عقب ...
7 فروردين 1391

عیدانه

  کیان مامان این کارت پستال امسال عید شماست، اینو فقط برای خودمون چاپ کردیم و یادگاری نگه داشتیم ولی تقویمهاتو به عنوان یادگاری به همه دادیم. مامانی هم خیلی وقته سراغ عکس هات نرفته و مرتبشون نکرده و از امروز می خواد بره سراغشون. عزیزم روز ٥ شنبه ٣ فروردین هم عمو و زن عمو از تهران اومدند و برای اولین بار شما را دیدند. تو هم خیلی شیطون شدی چون این چند روز تا از خواب بیدار میشی مامان لباس می پوشونه و میریم بیرون و ماشین سواری و نمی دونم از فردا که بابا بره سر کار من و شما قراره چکار کنیم. مامانی عیدیهای نقدیت را هم با بابا مجید تصمیم گرفتیم بذاریم توی یکی از حسابهای بانکی جوان ولی هنوز تصمیم نگرفتیم کدوم بانک برات بذاریم. پسری من...
6 فروردين 1391

اولین نوروز با کیان

  عزیزم در ساعت ٨ و ٤٤ دقیقه و ٢٨ ثانیه امروز یعنی یکم فروردین سال تحویل شد و سال ١٣٩١ شروع شد. عزیزم اولین نوروزت مبارک. امسال سال نهنگه و برای همین مامانی تصمیم گرفت هفت سینشو آبی، نقره ای بچینه. تو موقع تحویل سال خواب بودی و من بیدارت نکردم و ساعت ٩ خودت بیدار شدی. مامانی هم بردت نشوندت کنار سفره تا ازت عکس بگیره که دستتو کردی توی سبزه ها و یک دسته بزرگ از سبزمونا از ریشه در آوردی. اینم اولین خرابکاریت تو سال جدید.  بعد از تحویل سال با هم رفتیم خونه مامان جون و براش یک سبد گل اطلسی بردیم. برای ناهار هم خونه مادر جون دعوت بودیم. بعد از ظهر هم خونه بابا بزرگ مامان و عمه مامان رفتیم و تو شیطون کلی عیدی گرفتی! عکسا...
2 فروردين 1391

آخرین پست سال 1390

پسر عزیزم امروز ٢٩ اسفنده یعنی اخرین روز سال ١٣٩٠. امسال پسری برای ما، یعنی خانواده کوچیک ما سال خیلی خیلی خوبی بود و خیلی اتفاقات خوبی افتاد. اول از همه اینکه خداوند تو رو به ما داد، بابا مجید کارهای جدیدی را شروع کرد که خیلی زود به نتیجه رسید و یک گره بزرگ و قدیمی برای همیشه باز شد و من به خاطر همه اینها از خدا ممنونم و امیدوارم سال ٩١ باز هم برامون سال خوب و زیبایی باشه. پسری امروز صبح با مامان جون و خاله مهدیس و بابا رفتیم باغ رضوان، اونجا آرامگاه ابدی آدمهاییه که از پیش ما میرند. چون این ٦ ماه هوا سرد بود من شما را نبرده بودم ولی امروز با هم رفتیم و برای بابا جون گل خریدیم و بهش سر زدیم و سال نو را بهش تبریک گفتیم. ازش خواستم که مثل ه...
29 اسفند 1390

اولین کار خیر

پسر عزیزم روز ١٧ اسفند ١٣٩٠ بدون اینکه بدونی یکی از بهترین روزهای زندگی تو بوده و تونستی انسان دیگه ای را خوشحال کنی و دعای خیر خانوادشو همراه خودت داشته باشی. پسر گلم از وقتی که مامان و بابا ازدواج کردند، مامان جون هر کجا که مسافرت میرفت یا لباس نی نی خوشگل میدید برای نی نی پیدا نشده مامان می خرید و نگه می داشت و چون تو در ٨شتمین سالگرد ازدواج مامان و بابا اومدی یک عالمه لباس داشتی که باید استفاده میکردی ولی سرعت رشد نی نی های کوچولو خیلی زیاده و بیشتر لباسات یا نو موندند و یا فقط چند بار استفاده شدند تازه پسمری چون موقع تولد قدتم نسبتاً بلند بود خیلی از لباسات نپوشیده کوچولو شدند. مامان خیلی دنبال کسی می گشت که لباسهای نو شما را بهش بده و ...
28 اسفند 1390

اولین نشستن

کیان عزیزم امروز یعنی ٢٦ اسفن ماه ١٣٩٠ که میشه ٦ ماه و ٢٠ روزگی تو خونه مامان جون و در حالی که مامان جون داشت بهت غذا میداد تو تنهایی تونستی برای یک مدت کوتاهی بشینی اینم عکسش: این قلبی هم که دستته مال خاله مهدیسه و تو خیلی دوستش داری و چون نرمه و قابل انعطاف بزرگترین چیزیه که تو میتونی دستت بگیری و باهاش بازی کنی و البته بخوری! اینم یک عکس دیگه شماست که نیاز به توضیح نداره. البته به نظر می اومد که تو کیبورد خاله مهدیسو بیشتر از مال خودمون دوست داری. خوش دست تره نه؟! ...
26 اسفند 1390

اولین ها

در آخرین روزهای سال ١٣٩٠ داریم با هم اولین های دیگه ای را تجربه می کنیم. پسر گلم امروز بابا رفته بود دفتر و مامان جون هم داره کارهای عیدشو انجام میده و گرفتاره برای همین تصمیم گرفتم تنهایی ببرمت حمام و موفق هم شدم. اول برات وانتو آب کردم و وان کوچولوی نوزادیشو گذاشتم داخلش و بردمت حمام. شما هم خوابیدی توی وانت و با عروسکات بازی کردی و منم شستمت و با هم اومدیم بیرون، دیگه خودکفا شدیم پسری. هورا! اینم یک عکس خوشگل از حمام کیان کوچولو در خانه مامان جون: پسرم تو عاشق حمامی و من خیلی خوشحالم که داره کم کم بهار میاد و وارد فصلهای گرم سال میشیم و می تونیم هر روز بریم آب بازی. ...
24 اسفند 1390

مامان ببخشید

پسری دیشب نزدیک بود اتفاق بدی برات بیفته که من دقیقاً نمی دونم چی میتونست باشه. دیشب با بابا مجید رفته بودیم خونه مادر جون و تو توی راه برگشت لالا کردی. وقتی رسیدیم مامان خوابوندت توی تختت و خواست چراغ خواب بالای سرتو روشن کنه که دید لامپش سوخته. درش را باز کردمو دیدم لامپ شمعی توشه و هرچی روشو خوندم در مورد وات لامپ چیزی ننوشته بود. منم برات لامپ نو گذاشتم وچراغ خوابتو روشن کردم و اومدم از اتاقت بیرون. بابایی رفت بخوابه و مامان هم رفت پای کامپیوتر تا به دوستاش سر بزنه که دیدم بوی سوختگی میاد و فکر کردم داره از بیرون اپارتمان میاد ولی یکم که گذشت دیدم هی داره زیاد میشه اومدم توی هال و دیدم وای بو از اتاق شماست اومدم تو اتاق و ببین چی دیدم: ...
23 اسفند 1390

اولین چهارشنبه سوری کیان

بیا در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری افکارمان آتشی بیافروزیم کینه ها را بسوزانیم زردی خاطرات بد را به آتش و سرخی عشق را از آتش بگیریم آتش نفرت را در وجودمان خاموش کنیم پسری امشب اولین چهارشنبه سوری تو بود ولی چون شما هنوز خیلی کوچولوئی و ممکنه که از صدای ترقه بترسی و اتفاقی برات بیفته ما جایی نرفتیم و تو خونه موندیم. البته پارسال هم همین اتفاق افتاد و برای اینکه برای مامان و تو که توی دل مامانی بودی اتفاقی نیفته جایی نرفتیم. امروز مادر جون برامون آش رشته درست کرد و بابا مجید رفت و برامون آورد و خوردیم. خوش مزه بود. سال دیگه چهارشنبه سوری به تو هم آش میدم.   ...
23 اسفند 1390