کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان 22 ماهه شد!

کیان 22 ماهه مامان. هر روز شیرین تر میشی و شیطون تر. دیگه هیچ دقیقه ای از زندگیم بدون تو معنی نداره. انگار حتی ثانیه ای هم نیست که بدون وجود تو و یا فکر تو بگذره. مامانی تمام سعیش را کرده تا این 22 ماه زندگیت در آرامش و عشق بگذره و امیدوارم که موفق شده باشه. البته بعضی وقتها دعوا هم شدی ولی مامانی بعدش عذاب وجدان گرفته. و بیشتر لوس شدی. بعد ها که بزرگ و بزرگتر شدی و وقتی که یک وروجک 22 ماهه تو خونه و دور و برت بپلکه بایت تمام این وقتهایی که دعوا شدی مامانی را میبخشی. حالا فکر نکنی دعوا شدیدی شدیا فقط در حد کیان نکن! اونم تندی بهت برمیخوره و لب ور میچینی. پسر که نباید اینقدر لوس باشه مامان.   این ماه آتیش را هم یاد گرفتی و خنده دار...
7 تير 1392

کیان و اسمارتیز

    پسری خودم وقتی این عکس را دیدم تپش قلب گرفتم. برات میذارم اینجا چون میدونم تو هم مثل مامان و بابا عاشق اسمارتیزی. وقتی ما کوچولو بودیم و همسن تو اسمارتیز معادل فارسی نداشت. اصلا همه جا هم نبود .حالا ترجمش کردند و شده دراژه اونم از نوع شکلاتی. به نظر من و بابایی که خوشمزه ترینش مارک M & M بوده و هست .نمیدونی چقدر دلم می خواست تو اون نمایندگیش که عکسشو برات گذاشتم برم بگردم. تو هم خیلی خیلی دوست داری. هم باهاشون بازی میکنی و هم میخوری. البته احساس میکنم تو مارک اسمارتیز را بیشتر از M & M دوست داری. البته شایدم چون رنگی تره بیشتر میدوستی.   های خالی کردم خیالم راحت شد.   حالا د...
6 تير 1392

تابستان 92

  پسری با اینکه هوا خیلی وقته گرم شده ولی ما تازه وارد تابستان ٩٢ شدیم. یعنی دومین تابستان زندگی تو.  تابستون که میشه همیشه یاد تابستون ٩٠ می افتم و تو که تو شکم مامانی بودی و من که داشتم از گرما میمردم. هیچ چیزی به خنک شدن من سرمایی کمک نمیکرد. از صبح تا شب زیر کولر بودم و تازه از خونه مامان بزرگ پنکه هم اورده بودم و میذاشتم روی پاتختی به سمت خودم و بازم از گرما نمیدونستم چکار کنم. هیچ کس به من نگفته بود که ماههای اخر باردداری تو تابستون چقدر سخته. اگه قرار باشه خواهر یا برادری داشته باشی قطعا متولد زمستون یا اوایل بهاره. چون من دیگه نمیتونم مرداد ماه ماه نه بارداری را طی کنم. هلاک میشم. حیف که نمیتونم عکسهای خودم را این...
6 تير 1392

سلام برزیل

پسر گلم خیلی از اتفاقاتی که روزمره برای ما پیش میاد بعد از اینکه تو بزرگ بشی برات جالبه و شاید خنده دار. ادم همیشه دلش می خواد بدونه وقتی کوچولو بوده همه چیز چطوری بوده. این هفته اتفاقهای باحالی دور و برت افتاد و تو رو ذوق زده کرد. میدونم مفهوم هیچ کدوم را نفهمیدی ولی از شلوغیو جیغ و داد ادمها به وجد اومدی. اولش شنبه بعد از ظهر با مامان جون و خاله رفتیم مجتمع پارک گردش. ٢٥ خرداد بود و روز قبلش یازدهمین انتخابات ریاست جمهوری انجام شده بود. وسط حیاط مجتمع بودیم که از تو خیابون صدای بوق و اهنگ و جیغ بلند شد و معلوم شد حسن روحانی با بیش از ٥٠ درصد ارا شده رئیس جمهور ما. همه ریخته بودند بیرون و جیغ و هورا. از ترس اینکه تو ترافیک بمونیم رفتیم ماشی...
4 تير 1392

کارهای جدید من

کیان عزیزم اول از همه حمام رفتنت که خودش قصه ای شده. تا میگم کیان می خوای بریم حمام؟ جملم تمام نشده داری دو نه دوه لباسهاتو در میاری. البته هنوز نمیتونی درست انجامش بدی. مثلا شلوارکت را میاری پایین ولی هنوز بلد نیستی از پاهات در بیاری. پوشکت را چسبهاشو باز میکنی ولی هنوز نمیتونی بکنیش و خلاصه به سرعت همه لباسهات به کمک مامان کنده میشه. بعد میری تو اتاقت و سطل ماسه بازیتو برمیداری و میری تو ویترینت و برای بازی تو حمام خودت اسباب بازی انتخاب میکنی.       اگه اسباب بازیهایی باشه که قبلا آوردی که هیچ ولی اگه چیز تازه ای بخوای بیاری میای اجازه میگیری و منم اگه ببینم تو آب خراب نمیشه میگم بیار. ذوق میکنی و به سطلت اضافه میک...
4 تير 1392

وسایل نقلیه کیان

پسر عشق ماشین مامان دیگه وسایل نقلیت داره زیاد میشه و متنوع. تو هم که عاشق بازی با ماشین این کامیونته. اسمش به زبون خودت تیغو تیغو! هنوز دلیلش را نمیدونم. سوارش میشی و میگردی. بیشتر وقتها هم پشتشو میزاری و یک عالمه عروسک و ماشین ها کوچیک تر میریزی پشتش و دور خونه میگردونی. خیلی کم پیش میاد ولی بعضی وقتها هوس میکنی خودت بشینی پشتش ما بکشیمت. چون تا ٢٠٠ کیلو را تحمل میکنه بعضی وقتها هم ما ها را مجبور میکنی بشینیم روش و تو هلمون بدی. این کامیون فقط مال خونست و اجازه خروج از خونه را نداره. حتی با غر و نق و گریه هم جواب نمیده.     این سه چرخته. هنوز نمیتونی باهاش پا بزنی .پاهاتو میزاری رو پدال ولی تا شروع میکنه به چرخی...
3 تير 1392

کیان خونه ما

پسری هر طرف خونه را که نگاه کنی یا یکی از اسباب بازیهای تو هست یا یکی از وسیله خونه هایی که دوست داشتی و با خودت اوردی. کلا بعضی وقتها به خونه که نگاه میکنم باورم نمیشه این همون خونه دو سال پیش منه. بیشتر الان شبیه سرزمین عجایبه تا خونه. تازه بابا مجید می خواست برات سرسره هم بخره که مامان جدی جدی قاطی کرد. میدونم دو روز دیگه جوجه و مئو  و جوجه اردک هم اضافه میشه. تنها چیزی که باعث میشه از این خونه بهم ریخته و شلوغ لذت ببرم توئی و فکر اینکه کیان دیگه هیچ وقت 22 ماهه نمیشه و برای همین بی خیال میشم و منم میام باهات بازی.البته زمین بازی هم میریم. با خنده میریم تو و با غر و گریه برمیگردیم. بیا کنار بچه. وسط خیابون وایسادی؟ &n...
3 تير 1392

کیان تابستون و آب بازی

پسری خیلی آب بازی دوست داره و حالا یاد گرفتی که انگشتتو بگیری سر شلنگ و اب بپاشه و کلی ذوق کنی، میریم خونه مامان بزرگ و میری تو حیاط و اخرش هم باید با گریه و زاری بیاریمت تو. کسی هم جرات نمیکنه بیاد تو حیاط که دنبالمون میکنی و آب بهمون میپاشی. بزار یکم هوا گرمتر بشه. قراره بابا بزرگ حوض را برات آب کنه و بری آب بازی.   چشماتو ببین! داری دنبال مئو روی دیوار میگردی.         ...
2 تير 1392

کیان و پارسا

پسر گلم، پارسا تنها دوست توئه و خیلی هم دوستش داری. روزهایی که قراره ببینیمش از صبح بهت میگم میریم پیش پارسا و وقتی ازت میپرسم کیان کجا میری میگی پادا. عزیزم هر وقت تو و پارسا را میبینم لذت میبرم و دلم می خواد با همین اختلاف سنی که با همدیگه دارید منم یک نی نی دیگه داشته باشم.پارسا سه سال و نیم از تو بزرگتره.البته از فرداش که دوباره تو شیطنت هاتو شروع میکنی پشیمون میشم و شعار تک فرزندی میدم! پارسا خیلی مهربونه و مثل یک برادر بزرگتر هوای تو رو داره و میاد به من خبر میده. عزیزم این هفته که رفته بودیم باغشون اومد به من گفت خاله کیان عوض داره. مردم از بامزگی هاش. برات عکسهای باغ را میزارم ببین چه اتیشی سوزوندیک پارسا سوار موتور میشد و تو...
1 تير 1392

کیان و باغ اناری

عزیزم تو تعطیلات خرداد یکروز تصمیم گرفتیم با بابا مجید که بریم باغ اناری تا تو حسابی شیطونی کنی و اتیش بسوزونی. تو هم ناامیدمون نکردی: من عاشق رنگ گل انارم. تو هم دوست داری؟ از راه نرسیده رفتی از تو انباری جارو پیدا کردی و ... بعدم رفتی سراغ آب بازی برای اولین بار هم هندونه شتری خوردی. خیلی خوشت اومد. امیدوارم توقع نداشته باشی که تو خونه هم این شکلی بخوری     بقیه عکسها را میذارم تو ادامه مطلب     هر کس ندونه فکر میکنه داری لواشک میخوری با این قیافه   اینجا از بس شیطونی کردی بابا مجید یک ظرف آب ریخت رو سرت! باورت نمیشد نه؟       ...
30 خرداد 1392