کیان و پارسا
پسر گلم، پارسا تنها دوست توئه و خیلی هم دوستش داری. روزهایی که قراره ببینیمش از صبح بهت میگم میریم پیش پارسا و وقتی ازت میپرسم کیان کجا میری میگی پادا. عزیزم هر وقت تو و پارسا را میبینم لذت میبرم و دلم می خواد با همین اختلاف سنی که با همدیگه دارید منم یک نی نی دیگه داشته باشم.پارسا سه سال و نیم از تو بزرگتره.البته از فرداش که دوباره تو شیطنت هاتو شروع میکنی پشیمون میشم و شعار تک فرزندی میدم!
پارسا خیلی مهربونه و مثل یک برادر بزرگتر هوای تو رو داره و میاد به من خبر میده. عزیزم این هفته که رفته بودیم باغشون اومد به من گفت خاله کیان عوض داره. مردم از بامزگی هاش. برات عکسهای باغ را میزارم ببین چه اتیشی سوزوندیک

پارسا سوار موتور میشد و تو هلش میدادی
ببین با چه ذوقی به پارسا نگاه میکنی

بعدش شما رفتی سراغ آب بازی

زیر فواره ها خودتو خیس کامل کردی

بعد یاد گرفتی که انگشتتو بکنی تو فواره. فکر کردی شلنگه و اب میپاشه

و این قصه تا نیمه شب ادامه داشت. وقتی برگشتیم یک پلاستیک بزرگ لباس خیس داشتیم

اینم بعد از یک عالمه شیطونی.تو و پارسا لباس گرم پوشیدید و یکم دارید خستگی در میکنید.
البته فکر نکنی بعدش با این لباسها دوباره نرفتی تو آب ها! وقتی وقتی کوتاه اومدی که عمو آبهای باغشون را بست و تو رضایت دادی.


کیان و پارسا
