کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان خواب

عزیزم میدونی که  خوابت کمه. نه ببخشید خیلی کمه . روزی که به دنیا اومدی همه نی نی هایی که می اوردند بالا لالا بودند ولی تو بیدار بیدار. وقتی تو دل مامانی هم بودی همش بیدار بودی و لگد و اینا...یادت میاد....شبها التماست میکردم مامانی خواهش میکنم بخواب دارم از خواب میمیرم تا تو لگد میزنی خوابم نمیبره...صبحها هم ٦ صبح با لگد بیدارم میکردی..... این عکس را خیلی دوست دارم چون منو یاد دوران بارداریم می اندازه. الان یعنی در ٢٢ ماهگی اینطوری می خوابی. شبها ساعت ١٢:٣٠ اونم به شرطی که مامان و بابا هم بخوابند و هیچ چراغی هم روشن نباشه یعنی دیگه هیچ روزنه امیدی نداشته باشی. یکبار هم ساعت ٥ بیدار میشی و بعدش ساعت ٨ دیگه بیدار باش کامله و اگه ش...
29 خرداد 1392

پیشو بازی

کیان عزیزم تو خیلی حیوونها را دوست داری و البته واقعیت اینه که تمام بچه ها وقتی به دنیا می یاند و بزرگ میشند حیوونها را دوست دارند و رفتار و عکس العمل بقیه میتونه این دوستی را به نفرت تبدیل کنه و یا ادامه دارش کنه. البته بعضیها هم از حیوننها میترسند. بیچاره ها. هیچ ازاری ندارند ولی خیلیها اذیتشون می کنند. من و بابایی سعی میکنیم به تو یاد بدیم که همشون را دوست داشته باشی و بهشون کمک کنی. البته در مورد سوسک من نظری ندارم. فکر نکنم نیازی باشه خیلی باهاش مهربون باشی. چند روز پیش با هم رفته بودیم پارک مثل همیشه تاب تاب که یکدفعه یک هاپوی سفید و مشکی اومد کنار زمین بازی. تو کلی ذوق کردی که هاپ هاپ ولی خانمی که روی تاب بغلیمون داشت پسرش را تاب م...
29 خرداد 1392

اخ جون هوا داره گرم میشه.

مامانی همیشه عاشق پاییز و زمستون بوده و هست ولی از وقتی تو بدنیا اومدی ترجیح میده که تابستون باشه. از بس تو زمستونا باید نگران این باشم که لباس گرم بهت بپوشونم و هیچ وقت نمی فهمم سردته یا نه. تازه حجم لباسهای زمستونه هم زیاد و میشی یک توپ قلقلی بزرگ و سنگین. راضی کردن تو برای پوشیدن همه اون لباسها هم کار سختیه ولی تابستون...هورا یک تی شرت و یک شلوارک و یک کفش. تا گرمت بشه هم عرق میکنی و من می فهمم. که البته بیشتر وقتها گرمته. خیلی برام جالبه . باور کن از وقتی تو یعنی نی نی مشترک من و بابایی به دنیا اومدی من هزار باره به عظمت خدا پی بردم. در تمام دوران بارداریم که روزی هزاربار یاد خدا می افتادم و اینکه چطور این اتفاقا داره تو بدنم می افته...
28 خرداد 1392

کیان و چرخش

پسرم دقیقا یادمه روزی که برای چکاپ ١٣ ماهگی رفتیم دکتر، بابا مجید قرار بود بیاد دنبالمون و دیر کرد و من و تو مجبور شدیم یکم تو خیابون منتظرش بمونیم. دیدم یکی از مغازه ها از این چرخهای دستی داره و یادم افتاد که خاله مهدیس وقتی کوچولو بود یکیشو داشت که وقتی راهش میبرد بالهای پروانه باز و بسته میشد و خیلی هم دوستش داشت. تو هم تازه راه افتاده بودی و گفتم شاید دوست داشته باشی. یکیشو خریدم ٢٥٠٠ تومن. فکر کنم ارزونترین اسباب بازی که تا حالا داشتی ولی.... اینقدر عاشقش شدی که از همون خیابون شروع کردی باهاش راه رفتن و ادامه داشت تا خونه. بابا مجید هم از ذوق اینکه تو اینقدر اسباب بازیتون دوست داشتی اومد باهات بازی کنه. ولی چون این وسیله ها برای نی نی...
15 خرداد 1392

گل پسر قند عسل

رفتی تا آسمون پسر؟ فکر کردی می خوام تعریفتو بکنم؟ اشتباه کردی مامان . اومدم یکم از خرابکاریهات بگم که بعدا یادم نره. خودتم بدونی چه ها که به روز مامان مهسا نیاوردی. البته چون خیلی دوستت دارم از خوبیهاتم مینویسم. یادته عاشق جعبه لاکهای مامان بودی؟ یادته میزدیشون بهم و صدا میداد کلی می خندیدی. دیگه تمام شد پسری. شما گل پسر مامان دیگه یاد گرفتی در لاک را باز کنی و خیلی هم لاک زدن را دوست داری. از اونجایی که مامان مهسا بدون هیچ دلیل خاصی همیشه از پسر بچه هایی که لاک میزدند خوشش نمی اومد برات لاک نمیزنه ولی این دلیل نمیشه که بابا و مامان جون هم نزنند. عاشق اینم که خیلی مودب و اروم میشینی تا برات لاک بزنند. بعد هم پاهاتو تکون میدی تا خشک بشند ...
10 خرداد 1392

کیان 21 ماهه شد!

عزیزم ٢١ ماهگیت مبارک.  کیان در ٢١ ماهگی :  وزن:١٤ کیلو  قد: ٨٦ سانتیمتر - شیر خشک ببلاک ٣ فقط یک وعده شب برای خواب( پسرک وزنش رفته رو منحنی اخر و دکتر ما را  دعوا کرد) - شیر پاستوریزه فقط چوپان دوست داره و پاژن. یکبار هم بابا شیر مثلا مقوی از لبنیات فروشی خرید که کیان فقط بابا مجید را به خاطرش نکشت. اونم من ناجی شدم. - هنوز به شدت و حدت به زبون کیانی حرف میزنه. یکم ترجمم بهتر شده ولی هنوزم خیلی از حرفهاشو نمی فهمم. - مامان، بابا، آب٠کلیه مایعات خوردنی)، ات(بده)، تیغو تیغو(ماشین)،تاپ تاپ (توپ)، تاب (کلیه وسایل بازی پارک)، ماآن(مامان جون)، مَع(مهدیس)، مئو(گربه) هاپ(سگ)، عار عار (کلاغ)،...دیگه یادم نمیاد ...
7 خرداد 1392

تولد مامان و کیان

  پسر گلم مامانی ماه خرداد را خیلی دوست داره، چون ماه تولدشه البته نمیدونم چرا از وقتی که تو اومدی دیگه تولدهام اون مدلی که همیشه بود نمیشه. سال اولی که تو دل مامانی بود روز تولدم مامان جون برای تو ویارونه داد و بابا مجید هم چون میدونست من خیلی تولدم را دوست داره با اونهمه کار بازم برام کیک گرفت ولی تا اومدیم همه کارها را انجام بدیم ساعت ١١:٣٠ شب شد و من دقیقا در اخرین دقایق روز ٥ خرداد تونستم شمع هامو فوت کنم. پارسال هم روز تولدم ترکیه بودیم و همون شب دوربینمون را دزد برد و اما امسال.عصرش دکتر وقت داشتیم و مثل همیشه بدقولی دکتر و بازم امسال ساعت ١٠:٣٠ شب، شمعمو فوت کردم. سال دیگه باید برای خودم یک تولد بگیرم. اینطوری نمیشه. ...
5 خرداد 1392

اخرین روزهای 20 ماهگی

کیان کوچولو وقتی مینویسم اخرین روزهای 20 ماهگی خودم هم نمیتونم باور کنم که واقعیت داره. انگار همین دیروز بود که منتظر بودم تا بدنیا بیایی و حالا داریم به تولد 2 سالگیت نزدیک میشیم . من هنوز هیچ کاری برای تولدت نکردم. پارسال اینموقع بیشنر کارهام انجام شده بود و امسال حتی نمیدونم می خوام چکار بکنم. راستشو بخوای خیلی خیلی فکرم درگیرته و دیگه هیچ وقت اضافه ای برام نمیمونه. تازگی یک رفتار جدید هم پیدا کردی که خیلی کار راسخت تر کرده و اونم اینکه همش میگی مامان و انتظار داری حتی وقتی که داری با خودت بازی میکنی من کنارت باشم و شریک بازی. دلم نمیاد بهت نه بگم ولی کارهای خونه هم هست، خرید بیرون داریم و کلی کار خونه. دیگه وقتی نمیمونه تا به تولدت حتی ف...
3 خرداد 1392

پارک گردی من و کیان

کیان خوبم دیگه بزرگ شدی و همه چیز را میفهمی و از همه جا سر در میاری. بهت میگم می خوای بریم بیرون میگی تاب تاب؟ و من ضعف میکنم برات. تمام تاب و سرسره هایی هم که تا حالا رفتیم را جاهاشونا بلدی تا از اون خیابون رد میشیم خودتو میکشی که پیاده بشیم و بریم تاب. هوا هم خیلی گرم شده و بعد از ظهر ها هم بلند. بابا هم که تا اخر شب سر کاره و دیر میاد. بعد از ظهر که می خوای بخوابی به من میگی مامان تاب تاب و این یعنی بیدار شدم منو ببر تاب. وقتی بیدار میشی عصرانه میخوری و میریم با هم لباس از تو کمد لباسهات برمیداریم و لباس میپوشی و میریم پارک. پارکها و زمینهای بازی کوچولو ها نسبت به چند سال پیش خیلی بهتر شده. تقریبا تمام زمینهای بازی کفشون فوم زدند و دی...
3 خرداد 1392

اخرین روزهای 22 ماهگی

پسری قول دادی یک بیشتر بخوابی تا من بتونم کارهای تولدت را بکنم. بدتر شدی که! خودت میدونی.بعدا اگه تولد نداشتی نگی چرا! این روزها خیلی بامزه شدی. شیطون و بازیگوش و در عین حال عین یک ادم کوچولوی کامل رفتار میکنی. وقتی جیش داری می فهمی و میای اطلاع رسانی میکنی ولی وقتی بهت میگم بریم دستشویی با قاطعیت میگی نه! منم اصراری نمیکنم. باید برم از دوستهای نی نی سایتیم بپرسم چکار باید بکنم. مامان جون اصرار داره که باید نی نی را از دو سالگی از پوشک گرفت ولی دوستهاییم که نی نی دارند همشون نزدیک ٣ سالگی گرفتند. حالا چکار کتنیم. قصریتو اوردیم و گذاشتیم تو حمام کنار دستشویی مامان و بابا. کلی میخندی و میری روش میشینی و میگی جیش جیش. و بعد هم فرار میکنی....
2 خرداد 1392