کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

تابستان 92

1392/4/6 9:57
نویسنده : مهسا
336 بازدید
اشتراک گذاری

 

پسری با اینکه هوا خیلی وقته گرم شده ولی ما تازه وارد تابستان ٩٢ شدیم. یعنی دومین تابستان زندگی تو.

 تابستون که میشه همیشه یاد تابستون ٩٠ می افتم و تو که تو شکم مامانی بودی و من که داشتم از گرما میمردم. هیچ چیزی به خنک شدن من سرمایی کمک نمیکرد. از صبح تا شب زیر کولر بودم و تازه از خونه مامان بزرگ پنکه هم اورده بودم و میذاشتم روی پاتختی به سمت خودم و بازم از گرما نمیدونستم چکار کنم. هیچ کس به من نگفته بود که ماههای اخر باردداری تو تابستون چقدر سخته. اگه قرار باشه خواهر یا برادری داشته باشی قطعا متولد زمستون یا اوایل بهاره. چون من دیگه نمیتونم مرداد ماه ماه نه بارداری را طی کنم. هلاک میشم.

حیف که نمیتونم عکسهای خودم را اینجا برات بزارم وگرنه خیلی عکسهای خنده دار از اون تابستون دارم که همه را خاله مهدیس ازم گرفته. وقتی عرق میریختم برام یک تشت بزرگ اب یخ درست میکرد و من پاهامو میذاشتم توش و اونم بهم میخندید و ازم عکس میگرفت. بعدا من و تو باهاش تلافی میکنیم. باشه؟

 

مامان فدای ژستت بشه. عزیزم چیزی هم از پشت اون عینک میبینی؟

 

 

حتما قبل از رفتن بیرون از خونه باید پیس پیس بزنی و عینکتم برداری. وقتی هم خسته میشی عینک را میزاری تو جیب شلوارت.

 

 

این عکستو دوست دارم چون داری باشیطنت میخندی و من میدونم چشمات اون پشت چه شکلی داره برق میزنه.عینک

 

 

دیگه از همه جا بالا میری.

بزار برات یک خاطره از بابا جون که تو هیچ وقت ندیدیش تعریف کنم تا بزرگ که شدی همیشه یادت بمونه.

یکسال با دوستهای خانوادگیمون رفتیم باغ بهادران و بعد از ظهر با بچه ها همگی اومدیم بیرون از باغ تا یکم بگردیم. تصمیم گرفتیم بریم لب آب. یک جای خیلی خیلی پر شیب بود و ما هم همه جوون و شیطون. تصمیم گرفتیم از اونجا بریم پایین. سخت بود ولی شدنی بود. فوقش یکم سر میخوردیم. داشتیم میرفتیم که بابا جون رسید بهمون و گفت از اینجا میرید پایین، ما هم اخر اعتماد به نفس گفتیم اره!

میدونی چی پرسید؟ گفت فکر برگشتتون را هم کردید؟ اونوقت کله هممون بینگ صدا داد. ما فقط به فکر این بودیم که چطوری خودمون را به اب برسونیم ولی فکر نکرده بودیم که این شیب نزدیک ٩٠ درجه را چطوری برگردیم بالا.....

اونروز خیلی خیلی به ما خوش گذشت ولی بهترین قسمتش این بود که حالا که ١٥ سال ازش میگذره هنوزم خیلی وقتها که می خوام از راهی برم بهش فکر میکنم و میدونم که هر راهی را میری باید فکر برگشتشم بکنی.

حالا تو هم همینطوری. بی کله و شیطون فقط میری و اینطوری هم گیر می افتی و منم به جای اینکه کمکت کنم می ایستم و ازت عکس میگیرم و تو عصبانی میشی.

 

 

عکس نگیرررررر بیا کمکککککککککککککککککککعصبانی

 

اینم اب خوردنت که دیگه مستقل شده و کسی هم جرات نداره برات لیوان بگیره.

همیشه یکم تهش میذاری بمونه که بعد بریزی به خودت یا دستتو بکنی توش!زبان

 

پا تو کفش مامان هم میکنی. یادت بمونه ها چشمک

 

 

خونه هم برای مامان جارو میکنی.فرشته

 

اقا کارتو بکن. نمیشه وسط کار کارتون ببینی که !

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان آرینا موفرفری
6 تیر 92 9:40
ای وروجک



---$$$$$$$$__$$__$$$$$$$$$
_$$$$$$$$$$$$__$$$$$$(¯`v´¯)$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$(¯`(*)´¯)$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$(_.^._)$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$(¯`v´¯)$$$$$
_$$$$$$$$$$$$$$$(¯`(*)´¯)$$$
___$$$$$$$$$$$$$$(_.^._)$$
______$$$$$$(¯`v´¯)$$$$$
________$$$(¯`(*)´¯)$$
___________$(_.^._)$
____________$$$$$$




حتما عزیزم.انجام شد.
مهسان
7 تیر 92 13:25
خاله اینطوری جارو کنی کسی زنت نمیشه/سر جاروبرقی بعضا نیازه


خاله فکر کنم هدفش همینه که کسی زنش نشه.