کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان کوچک ما!

پسری این صندلی را دوست داری و هر کس بیاد خونمون میری و از توی اتاقت میاریش و با افتخار نشونش میدی. بعد هم با کلی قیافه میشینی و پا میشی تا سوت بزنه. این یکی از افتخارات بزرگته که صندلیت سوت میزنه. اینها مراحل نشستن تو روی صندلی بود. هنوز بلد نیستی از پشت بشینی روی صندلی. فکر نکنی داری از توی سطل اتاقت چیز برمیداریا! داری چیز توش قایم میکنی دوربینم میگیری و میری و دیگه فهمیدی کدوم دگمش صدای خوب میده و نور قشنگ میزنه. اینم نتیجشه: اینم شاهکار جدیدته. میدونی اینها مال چند سال پیشه و مامانی همه را مرتب و شماره شده نگهداری میکنه. حالا ببین: اینم پسر کوچولوی مامان وقتی تازه از ...
16 دی 1391

یک اتفاق بد

پسری الان که برات مینویسم هنوز حالم خوب نیست و نه جسمم و نه ورحم نتونسته با قضیه کنار بیاد. شاید هنوز نتونستم خودمو ببخشم. پسری دوشنبه ١١ دی بابا مجید بعد از ظهر رفت دفتر و من و شما با هم تو خونه تنها موندیم. تو از صبح ساعت ٨ که بیدار شده بودی هنوز نخوابیده بودی و یکم بهانه گیری میکردی. مامانی ظرفهاشو شست و آشپزخونه را مرتب کرد و تصمیم گرفت برای اینکه یکم فضای خونه خوش بو بشه عود روشن کنه. تو فسقلی هم رفته بودی سه تا کتاب از توی کتابخونه آورده بودی و هی نشون مامان میدادی که بیا بخون. بردمت تو اتاق خواب و خوابیدی روی تخت مامان. منم پهلوت دراز کشیدم و برات کتاب خوندم. خیلی خوابت می اومد ولی بازیگوش شدی و از تخت رفتی پایین و باهام بای با...
12 دی 1391

کیان و دد!

پسر گلم فقط کافیه احساس کنی که مامان داره کارهاشو میکنه تا بره دد که میری کفشهاتو میاری که پام کن بریم. مجبوریم اول لباسهای تو رو بپوشونیم و بعد بریم سراغ کارهای خودمون که میری پشت در می ایستی و غر که یکی در را باز کنه. برا خودت میری توی لابی گردش و میچسبی به در اسانسور و من در تمام مدتی که لباس میپوشم نگران این که یک نفر با اسانسور بیاد بالا و اونوقت در مستقیم توی بینی تو باز میشه. یادته سوویچ ماشینمون را گم کردی؟ تو تغییر دکور اتاقت گوشه زیر تختت پیدا شد ولی هنوز هم دست از سر سوویچ بر نداشتی. حتما باید دست تو باشه و وقتی رفتیم توی پارکینگ خودت کلید را میکنی توی در ماشین و می خوای در را باز کنی. گرفتن کلید از تو و باز کردن در ماشین خود...
10 دی 1391

دومین یلدای کیان در یزد

پسرم دومین شب یلدات مبارک. امسال با بابا مجید تصمیم گرفتیم برای شب یلدا بریم یزد. برای همین از یک ماه قبلش برای تور یزد ثبت نام کردیم و تو برای اولین بار رفتی یزد. پسری به کسی نگیا! منم دفعه اولم بود یزد را میدیدم. امسال شب یلدا، پنجشنبه شب بود و به همین دلیل صبح پنج شنبه حرکت کردیم. مامان جون و خاله ژیلا مامان هم توی تورمون بودند. ظهر رسیدیم یزد و محل اسکانمون هم هتل سنتی مهر یزد بود که خیلی خیلی خوشگل بود. بعد از تحویل اتاقها قرار شد ساعت ٤ همه تا حیاط هتل باشند تا بریم گردش توی شهر که شما چون ٦ صبح بیدار شده بودی و توی اتوبوس هم کنجکاوی اجازه نداده بود بخوابی، تخت لالا کردی. بابا مجید هم استفاده کرد و کنار شما لالا. برای همین به تور عصر...
5 دی 1391

دندون نهم و دهم و یازدهم

  کیان گلم مدل دندون در اوردن تو خیلی بامزست و دقیقا اتفاقی که برای اولین سری دندونهات افتاد دوباره تکرار شد. تو یکماه کلافه میشی و همه چیز (ایندفعه زیپ کاپشن بهتر از بقیه بود) را میبری دهنت و بعد یک باره توی یک هفته چند تا دندون با هم در میاری. اصلا هم از قوانین و ترتیبهای توی کتابها تبعیت نمیکنی. ایندفعه هم نهمین دندونت ٢٨ آذر سر زد اونم آسیاب کوچولوی بالا سمت چپت. قبل از اینکه نیشهات در بیاد. و تا قبل از تمام شدن آذر ماه نیش بالا سمت چپت و بعد هم نیش پایین سمت چپت در اومدند. مبارکه پسرم. باز هم سه تا دندون توی یک هفته. البته نیشها و اسیابهای سمت راستت هم همشون زیر لثه هاتند و ممکنه هر لحظه در بیان. در ١٦ ماهگیت ١١ تا دندو...
2 دی 1391

اسباب بازی جدید کیان

پسر گلم تو همچنان از وقتی به دنیا اومدی عاشق آب و حمامی و حالا که بزرگتر شدی خودت یکدفعه هوس حمام میکنی. میری دم حمام می ایستی و یکی یکی لباسهاتو میکشی که از تنت در بیاری و این یعنی بریم حمام. اگه کار دیگه ای نداشته باشیم میبرمت. فقط یک مشکل کوچولو داریم و اونم اینکه دیوار پشت حمام به بالکن اتاق توئه و برای همین هیچ مدلی گرم نمیشه. بابایی هم چون خیلی پسری را دوست داره و نمی خواد به خاطر آب بازی و حمام سرما بخوره برات یک بخاری برقی خرید تا مامان قبل از بردن شما حمام برات بزاره کنار اون دیوار سرد ممنون بابا. ولی از لحظه ای که این بخاری بامزه اومده توی خونه و بابا پایه هاشو وصل کرده شده اسباب بازی عزیز تو. خب خوشگله، دگمه داره، پیچ داره، مشبک...
28 آذر 1391

کیان بزرگ مرد کوچک من

پسر گلی شما نی نی ها انگار توی بعضی از ماهها جهش های محسوس میکنید و این اتفاق بین ١٥ ماهگی تا ١٦ ماهگیت هم افتاد. یک دفعه بزرگتر شده و انگار هر چی میگم میفهمی. مامانی فدات بشه که حرف گوش میکنی. یادته عاشق مسواکهای اموزشیت بودی و بابا مجید هر وقت مسواک میزد تو هم مسواکتو برمیداشتی و می نشستی روی زمین و مسواک میزدی! از این ماه مسواک واقعی برات اوردم با خمیر دندون و رسما مسواک زدن را شروع کردی. اول رفتیم جا مسواکیتو اوردیم و با هم مسواک و خمیر دندون گذاشتیم توش و ر فت کنار مسواک و خمیر دندون مامان و بابا:   خمیر دندونت را شهره عزیز برام از آمریکا فرستاد و سن داره یکی از ١٢ ماه تا ١٨ ماه و یکی هم ١٨ ماه به بالا برای همین خ...
24 آذر 1391