کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

اردیبهشت ماه و کیان

  عزیزم اردیبهشت ماه با تولد مامان جون شروع شد. و زودی هم رسیدیم به 20 ماهگی تو. عزیزم خیلی بزرگ شدی و یک پسر کوچولوی بامزه. دلم برات ضعف میره. البته همیشه هم ضعف نمیره و بعضی وقتها این شکلی هم میشم. . اول کارهای بامزتو میگم و بعد کارهای خرابکاریتو.... پسری از اواسط فروردین آب رودخونه خوشگلمون را باز کردند و الان که نزدیک یکماه ازش گذشته اب تمیز شده و زلال و درختها هم جون گرفتند و سبز خوشرنگ شدند و شهر خیلی خیلی خوشگل شده. بابا مجید یکم از ساعت کاری بعد از ظهرش را کم کرده و بعضی وقتها با همدیگه میریم کنار رودخونه و پارک و تو هم که عاشق آب. نمیدونی بری طرف رودخونه یا بری سراغ ابنما های تو پارک. از تاب و سرسره هم که نمیشه گذش...
6 ارديبهشت 1392

تولد بابا مجید

کیان نازنین 28 فروردین تولد بابا مجید بود و امسال هم مثل هر سال با هم دیگه یک تولد کوچولو گرفتیم. شما هم برای بابا مجید یک پیراهن سرمه ای خیلی خوشگل خریدی. بابا هم خیلی دوستش داشت. من منتظر کیکم: خودمم بلدم بخورم: اینم پارسال همین روز ...
29 فروردين 1392

عید دیدنی و عیدی

پسر 19 ماهه مامان از بعد از سال تحویل تا روز 12 عید دیدنی رفتی، شیطونی کردی، آتیش سوزوندی و عیدی هم گرفتی... غیر از عیدیهای غیر نقدیت مثل سکه و لباس و اینها که گرفتی یک عالمه پولهای نو و تا نشده و خوشگل هم گرفتی که وقتی برات شمردیم به اندازه یک ربع سکه بود و مامانی هم با پولهات برات یک ربع سکه خرید و گذاشت کنار تا برات بمونه. اینجا برات عکس چندتا از عیددیدنیهاتو میزارم تا یادگاری داشته باشی. رفتیم خونه بابابزرگ مامان و تو هم کلی دوستش داشتی و ازش پذیرایی میکردی تو و دوقلو های دختر خاله بابا در حال بازی. کیان خونه خاله بابا مجید خجالت هم نکشیدی رفتی حوضشونا شستی   ...
17 فروردين 1392

نوروز 92

  پسر گلم امسال دومین عیدیه که تو پیش مایی و داریم عید دیدنی میکنیم. البته چون شما شیطونی و اجازه نمیدی چیزی روی میزها باشه و با همه چیز کار داری به فامیلهای دورتر گفتیم که امسال باهاشون دیدنی نمی کنیم. گناه دارند بخواند به خاطر ما دکوراسیون خونه هاشون را بهم بزنند. بعد از سال تحویل که شما تخت و بخت خوابیدی تا 6 عصر. بیدار که شدی با هم رفتیم خونه مامان جون عید دیدنی: بقیه عکسهات تو ادامه مطلبه   کیان در حال دزدیدن سکه از تو سفره مامان جون کیان عصبانیه که چرا بهش گفتند دست نزن! من عاشق این عکسم! کیان داره از لای قرآن مامان جون عیدی بر میداره. دیگه هم عیدیشو به کسی نمیده، گذاشته زیر بغلش و گز می...
2 فروردين 1392

تحویل سال 1392

تحویل سال امسال ساعت 2:30 بعد از ظهر روز 30 اسفند بود. تو هم که از 8 صبح بیدار شدی و مشغول شیطونی و بازیگوشی. این سفره هفت سینمون که کلی با زحمت از دست تو چیدمش. اینم صورت شمعی شما! چطوریشا خودت حدس بزن   اینجا هم داری برامون بوس میفرستی بعد از تحویل سال هم یک کار خیلی عجیب کردی که تو این 19 ماه ندیده بودم. رفتی کنار تختت و گریه که می خوام بخوابم. گذاشتمت تو تختت و تو هم لالا! . تا ساعت 6 هم بیدار نشدی.  امیدوارم امسال تصمیم گرفته باشی یکم بیشتر بخوابی!  ...
1 فروردين 1392

یک چهارشنبه سوری دیگه!

امسال تحویل سال چهارشنبه بود و این یعنی اخرین سه شنبه سال دقیقا شب سال تحویل بود. با مامان جون و خاله و بابا مجید یک تور محلات ثبت نام کردیم و رفتیم. ساعت 2 بعد از ظهر راه افتادیم و شما تو راه تو بغل خاله مهدیس لا لا کردی: بعد از بیدار شدنت پا به پای بقیه وسط اتوبوس نینای کردی و کلی هم ذوق زده شده بودی. تو محلات اول رفتیم گلخونه ایران کاکتوس که بزرگترین گلخونه کاکتوس ایرانه. خیلی هم بزرگ و خوشگله. بعد از گلخونه رفتیم بیرون و اتیش بازی و فشفشه و تو هم که کلی ذوق:   البته چون هوا خیلی خیلی سرد بود و مامانی اصلا نمی خواست شما شب عید سرما بخوری خیلی زود برگشتیم داخل اتوبوس. برای شام رفتیم رستوران سنتی خاطره محل...
30 اسفند 1391

نرم نرمک میرسد اینک بهار...

کیان عزیزم امسال یعنی سال 1391، سال کبیسه بود و 366 روز. ولی اون یک روز اضافه تر هم دلیل نمیشه که ادمها روزهای آخر با کمبود وقت واجه نشند. همه دارند توی شهر تند تند کارها و خریدهاشون را انجام میدند و انگار همه چیز روی دور تند داره پخش میشه. روزهای آخر سال ما هم اینطوری گذشت.... مامانی از خرید لباس و وسایل دیگه تو روزهای اخر اصلا خوشش نمیاد برای همین همه چیز تا اول اسفند اماده بود و فقط مونده بود خرید گل و شیرینی و آرایشگاه....... روز 25 اسفند شما با بابا مجید رفتید آرایشگاه. همیشه میبردمت آرایشگاه کودک ولی ماه پیش که بابایی رفته بود پیش آرایشگاه خودش اون بهش گفته بود که الان 20 ساله بابا مشتریشه و با اینکه خیلی کارش خوبه و مشتریهای خا...
27 اسفند 1391