کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

پسر کتاب خون مامان

پسر مامان تو عاشق کتابی. اگه مامان بره کتاب بیاره که تند میای میشینی پهلوم تا برات بخونم. تا اخرشم گوش میدی. تازه برای خودت هم میگی و کلی ذوق میکنی. سعی میکنی چیزهای تو کتاب را توی خونه پیدا کنی و به من نشون بدی و کلا من از اینکه کتاب دوست داری خوشحالم. بعضی کتاب داستانهات یا مصورها را هم بیشتر دوست داری. برای انتخاب کتابت اول میری سراغ کتابخونت و همه کتاب ها را پخش میکنی رو زمین و بعد از توش انتخاب میکنی. بعضی کتابهاتو خیلی بیشتر از بقیه دوست داری. وقتی انتخاب کردی تندی میری روی مبلتو شروع میکنی برای خودت خوندن، اونم بلند بلند و به زبان کیانی. درک مطلبم کار میکنی. اینجا عکس حمامه داری یعنی بدنتو میشوری: برای عروسکهاتم تعری...
25 ارديبهشت 1392

کیان و ماشین جدیدش

اول از همه اینکه داشتم عکسهاتو مرتب میکردم یک عکس پیدا کردم مال اسفندماه و قبل از رفتن به ارایشگاه عید. موهات کلی فرفری بودند و یکهو دلم خواست موهاتو دیگه کوتاه نکنم تا اخر تابستون وبلند بشه و ببینم این فرفری ها چه شکلی میشه. الان خیلی نامرتبه ولی تحمل میکنم. این اون عکسه که پیدا کردم، کیان مو فرفری در حال خوردن لواشک :   پسری روز مادر، بعد از اینکه من کادو های خوشگلم را از تو و بابا مجید گرفتم با همدیگه رفتیم بیرون و بابایی برات یک سه چرخه خوشمل برای بیرون و یک ماشین هم برای تو خونت خرید. تو هم عاشق ماشینت. البته یکم هم برای خودمون دردسر خریدیم. بعضی وقتها میشینی تو ماشین و میگی منو بکشید. اینطوری. اون ربان ابی ...
20 ارديبهشت 1392

دنیای این روزهای من

کیان شیطون، مو به مو و لحظه به لحظه کارهای منو و بابا مجید را ضبط میکنی و بعد شروع میکنی به انجامشون. شدی اینه ما! میری سر کشو میز ارایش مامان، کرم برمیداری و درشو باز میکنی و با انگشت میمالی به صورتت، مداد برمیداری میکشی رو چشمات و برس رژ گونه را میمالی به لپت. اخرش هم رژ برمیداری بزنی. درش را باز میکنی ولی هنوز نفهمیدی که چطوری میاد بالا. یکم تکونش میدی و اخرش که نا امید میشی انگشت کوچولوتو میکنی توش و میمالی به لبت و البته به هرجای دیگه ای که بشه:  این مدلی از میز کامپیوتر میری بالا، خودت روشنش میکنی و دگمه ای نیست که نزنی. بعضی وقتها غیر از ری استارت هیچ جور دیگه ای نمیشه درستش کرد. میتونی به خودتم افتخار کنی که او...
20 ارديبهشت 1392

کیان ببعی

مامان جون موقع مرتب کردن انباری خونشون یک لباش پشمالو گرم که مال کوچولو بودن خاله مهدیس بوده پیدا کرد و تو هم زودی پوشیدی. اندازت بود. من وقتی خاله مهدیس اینو میپوشید کاملا یادمه و حالا پسر کوچولوی من تو گرما، وسط اردیبهشت پوشیده و هیچ مدلی هم حاضر نیست درش بیاره. راه میره و میگه بع بع. اونم با صدای کاملا بم. ببعی میگه:بع بع سرده هوا: نع نع وقتی از گرما اون تو هلاک شدی بالاخره رضایت دادی درش بیاری. ولی از بس توش عرق کرده بودی بو ببعی گرفته بودی. ...
10 ارديبهشت 1392

کیان 19 ماهه شد!

پسر 19 ماهه من، داری بزرگ و بزرگتر میشی و من انگار تو روزها و ساعتها گم شدم. بعضی وقتها میشینم و فکر میکنم که انگار زندگی از دست من خارج شده. از صبح که بیدار میشی با تو و به خاطر تو ساعتها میاد و میره و شب موقع خواب میرسه. انگار نمیتونم به موازات نگهداری از تو و رسیدگی بهت کار دیگه ای انجام بدم. دوستهاییم که نی نی های ناز مثل تو دارند بهم  میگند وقتی دو سال و دو ماهش شد یکم از فشار روحی که نگهداری از کوچولوها داره کم میشه. امیدوارم اینطوری باشه و من به چند تا کار دیگه هم برسم! کیان 19 ماهه من: - هنوز علاقه زیادی به حرف زدن نداره. با پانتومیم و زبون کیانی همه چیز را حل و فصل میکنه. فعلا دامنه لغاتش اینه مامان، بابا، آب، اته(بده)، اگی...
9 ارديبهشت 1392

کیان 20 ماهه شد!

پسر گلم ٧ اردیبهشت ٢٠ ماهه شدی و من الان نمیدونم ٢٠ ماه خیلی زیاده یا کم. فقط حس قلبیم اینه که خوشحالم. کیان ٢٠ ماه! چقدر از عدد ٢٠ خوشم میاد هی تکرارش میکنم. کوچول ٢٠ ماهه مامان: - اینماه یکدفعه یک عالمه کلمه بدون هیچ اموزشی به دامنه لغاتش اضافه شد.الان اینها را میگی: مامان، بابا، نه، بده، اگیر(بگیر)، آب، نی نای نای(ضبط و تلویزیون و هر وسیله ای که ازش اهنگ در بیاد)، جیش ، تاب تاب هباسی(تاب)، هاپو، هاپ هاپ، مئو(گربه)، بع بع (گوسفند)، مو (گاو)،آم (ماشین)،ماس (ماست) دومرتبه هم تا حالا به خاله مهدیس منتظر گفتی مئیس! شایدم چون خاله بهت قول داده هر وقت اسمشو بگی ٢٠ دور بهت کولی میده و برات کادو میخره داری تمرین میکنی. - یاد گرفتی تا ...
7 ارديبهشت 1392

کیان کوچولوی ما

پسرم اومدم تو این پست برات چند تا عکس بزارم که بعضیهاش واقعا هیچ توضیحی نداره و بعضیهاشم با توضیح... اول از ضبط بیچاره بگم که یادم میاد وقتی ٦ ماهت بود و برای اولین بار تو روروئک یاد گرفتی بری، خودت را میرسوندی بهش و کلی باهاش بازی میکردی و این چند ماه هنوز هم از سرت نیوفتاده. ٥ ماه و دو هفته  ولی پارسال فقط به تابوندن پیچ ها و عوض شدن رنگ صفحه راضی بودی و امسال میری سر نوارهای مامان مهسا و برمیداری و میای درشو باز میکنی و میذاری توش. بعد هم چند تا دگمه را فشار میدی. بالاخره یکیش پلی ضبطه و روشن میشه و تو شروع میکنی به نانای....به این میگند بی نیازی به دیگران.ولی مشکل اینجاست که یواشکی هی میری صداشو بلند و بلندتر میکنی تا جیغ ...
7 ارديبهشت 1392